شما وارد حساب خود نشده و یا ثبت نام نکرده اید. لطفا وارد شوید یا ثبت نام کنید تا بتوانید از تمامی امکانات انجمن استفاده کنید.
تالار گفتگوی جوانان ایرانی
اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... - نسخه قابل چاپ

+- تالار گفتگوی جوانان ایرانی (http://www.parsclubs.com)
+-- انجمن: عمومی (/forum-17.html)
+--- انجمن: شعر و ادبیات (/forum-25.html)
+---- انجمن: شعر (/forum-210.html)
+---- موضوع: اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... (/thread-19859.html)

1 2


اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... - bita68 - 10 October 2008 09:22

( در این بن بست )
دهانت را می بویند
مبادا گفته باشی دوستت می دارم
دلت را می بویند
روزگار غریبی است نازنین ...
و عشق را
کنار تیرک راه بند
تازیانه می زنند
عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
در این بن بست کج و پیچ سرما
آتش را
به سوخت بار سرود و شعر
فروزان می دارند
به اندیشیدن خطر مکن
روزگار غریبی است نازنین ...
آنکه بر در می کوبد شباهنگام
به کشتن چراغ آمده است
نور را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
آنکه قصابان اند بر گذرگاهها مستقر
با کنده و ساتوری خون آلود
روزگار غریبی است نازنین ...
و تبسم را لبها جراحی می کنند
و ترانه را بر دهان
شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد ...
کباب قناری
بر آتش سوسن و یاس
روزگار غریبی است نازنین ...
ابلیس پیروزمست
سور عزای ما را بر سفره نشسته است
خدا را در پستوی خانه نهان باید کرد ...



RE: اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... - bita68 - 10 October 2008 09:23

( دامن دامن اشک )
ای شب تیره روزگار منی
یا دوچشم سیاه یار منی
از بلندی چو گیسوان سیاه
وز سیاهی دل نگار منی
در برت با خیال او بسیار
اشک از دیده کرده ام به کنار
چه بسا با تو راز دل گفتم
چه بسا با تو مانده ام بیدار
آگهی کز دو دیده ریزم خون
بی خبر نیستی که چونم ، چون
راست چون سرو بود قامت من
زان قد سرو شد خمیده کنون
روزگاری چو سرو بودم راست
شرح این قصه سخت جان فرساست
بر سر عرش بود پروازم
عشق بالم شکست و قدرم کاست
جانم از غم تباه شد ای واه
روزم از عشق شد سیاه سیاه
سوختم ، سوختم ، دریغ ، دریغ
مگر ای شیخ عشق بود گناه ؟!



RE: اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... - bita68 - 10 October 2008 09:24

( میعاد )
در فراسوی مرزهای تنت تو را دوست می دارم ...
آینه ها و شب پره های مشتاق را به من بده
روشنی و شراب را
آسمان بلند و کمان گشاده ی پل
پرنده ها و قوس و قزح را به من بده
و راه آخرین را
در پرده ای که می زنی مکرر کن
در فراسوی مرزهای تنم تو را دوست می دارم ...
در آن دور دست بعید
که رسالت اندام ها پایان می پذیرد
و شعله و شور تپش ها و خواهش ها به تمامی
فرو می نشیند
و هر معنا قالب لفظ را وا می گذارد
چنان چو روحی
که جسد را در پایان سفر تا به هجوم کرکس های پایانش وانهد ...
در فراسوهای عشق تو را دوست دارم ...
در فراسوی پرده و رنگ
در فراسوی پیکرهایمان
با من وعده ی دیداری بده ...



RE: اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... - bita68 - 10 October 2008 09:25

( بر سرمای درون )
همه لرزش دست و دلم از آن بود
که عشق پناهی گردد ، پروازی
نه گریزگاهی گردد
آی عشق آی عشق چهره ی آبی ات پیدا نیست ...
و خنکای مرهمی بر شعله ی زخمی
نه شور شعله بر سرمای درون
آی عشق آی عشق چهره ی سرخت پیدا نیست ...
غبار تیره تسکینی بر حضور ذهن
و دنج رهایی بر گریز حضور
سیاهی بر آرامش آبی
و سبزه ی برگچه بر ارغوان
آی عشق آی عشق رنگ آشنایت پیدا نیست ...



RE: اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... - bita68 - 10 October 2008 09:25

( ....... )
دیگر تو را به یاد نخواهم آورد
دیگر به خاطر تو اشک از دیده نخواهم ریخت
دیگر پیرامن تو نخواهم گشت
دیگر نام تو را بر زبانم نخواهد رفت
بعد از این ، ای نور ، سایه وار از تو می گریزم
بعد از این ، ای آفتاب شب پرده وار از تو دوری می گزینم
بعد از این ، من و راه من ، سرمن و سودای من
دیگر به امید بوسه ای به پایت نخواهم افتاد
دیگر به امید اینکه دستم را بگیری به پایت بوسه نخواهم زد
دیگر به امید نوازش چهره به خاک راهت نخواهم سود
نه دیگر ، دیگر هیچ وقت
هیچ وقت ، تا زنده هستم ...



RE: اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... - bita68 - 10 October 2008 09:26

( گلدان شکسته )
گلدان بلور شمعدانی
از ضربت کوچکی ترک خورد
بی آنکه صدایی آید از او
یک زخم عمیق جای لک خورد
آهسته و نرم ، لکه ی زخم
هر روز خزید و پیشتر رفت
آهسته به گرد ظرف چرخید
وز گوشه کنار ظرف در رفت
عصاره ی گل چکیده کم کم یا اینکه شدست بی جان
نومید ز زندگیش کس نیست
آهسته شکسته است گلدان
با قلب شکسته از سر رحم
آنانکه بدو علاقه مندند
گریند به خاطرش نهانی
اما به رخش زنند لبخند
بر دوره ی ظرف ، لکه ی زخم
آرام و یواش ره کشیده است
وز داخل ، خشک گشته بوته
آب خنکش به ته رسیده است
امروز دگر به چهره ی او
تاریکی مرگ نقش بسته است
نازش نکنید تا بخوابد
دستش نزنید او شکسته است ...



RE: اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... - bita68 - 10 October 2008 09:27

( راز )
شده عاشق دل هر جایی من باز ... خدایا !
نرود حرف به خرج دل مستم سر مویی
دست من گیرد و سویی کشدم دل که : « چه مانی ! »
عقل بر دامنم آویزد و غرد که : « چه پویی ! »
گویدم دل که : « چو بینیش بگویی غم ما را »
تا که بینم بر آشوبد آن یک که نگویی !
( سکوت )
زندگی را از نخست برای من بد ترجمه کرده اند
زندگی را یکی مرگ تدریجی نام نهاد
یکی بدبختی مطلق معنی کرد
یکی درد درمان ناپذیرش خواند
و سرانجام یکی رسید و گفت :
زندگی به تنهایی ناقص است تا عشق نباشد
زندگی تفسیر نمی شود ...



RE: اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... - bita68 - 10 October 2008 09:28

( ساحلی از دور )
بادبان سفید قایق ها
گاه می لرزد از وزیدن باد
گویا قلب آن پشیمان است
که نگاهش دوباره آمده یاد
روی شن های نرم ، موجی سرد
می کشد سینه ، می شود خاموش
مثل عاشق ، که چون به یار رسد
روی پاهاش می رود از هوش
زیر سرخی نیم رنگ غروب
ساحلی دور آید به نظر
بر افق های دوردست خیال
مرغ اندیشه ام گشاید پر
می نشاند به دوش خویشتنم
می برد از سویی به یک سویم
خستگی چون در آردش از پای
می پرد سوی یار مهرویم
قایقی دور گشته از ساحل
قایقی دیگر آمده از سفر
باز هم ماسه های سرد کنار
دامن موجها کشند به سر ...
سایه ایی محو ، سایه ایی بی رنگ
ز من افکنده ماه بر شن ها
گویی این سایه نقش روح من است
که شده زرد و زار از غم ها
هیچ ناید صدایی از ساحل
دهر رفته به خواب ناز فرو
نه ... من اینجا هنوز بیدارم
تازه رفت است فکر من سوی « او » ...



RE: اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... - TO'A - 10 October 2008 20:12

نه در رفتن حرکت بود ،
نه در ماندن سکون ،
شاخه ها را از ریشه جدایی نبود ،
و باد سخن چین با برگ ها رازی چنان نگفت که به شاید ،
دوشیزه عشق من مادری بیگانه است ،
و ستاره پر شتاب بر مداری معیوس جاودانه می گردد



RE: اشعاری زیبا از احمد شاملو ... روزگار غریبی است نازنین ... - TO'A - 10 October 2008 20:14

نمی خواستم نام چنگیز را بدانم
نمی خواستم نام نادر را بدانم
نام شاهان را ، محمد خواجه و تیمور لنگ
نام خفت دهندگان را نمی خواستم و خفت کشندگان را
می خواستم نام تو را بدانم
و تنها نامی که می خواستم و ندانستم