تبلیغات

کلیه درآمد بخش تبلیغاتی تالار گفتگوی جوانان ایرانی به حساب "موسسه خیریه حمایت از کودکان مبتلا به سرطان (محک)" واریز میگردد.

 


Tags: داستان, های, کوتاه, زیبا, پر, معنی,
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 
 
رتبه موضوع
  • 8 رای - 2.88 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5

داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
January 2008 11, 12:35
شماره ارسال: #1
داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
مردي تخم عقابي پيدا كرد و آن را در لانه مرغي گذاشت . عقاب با بقيه جوجه ها از تخم بيرون آمد و با آن ها بزرگ شد . در تمام زندگيش ، او همان كارهايي را انجام داد كه مرغ ها مي كردند ؛ براي پيدا كردن كرم ها و حشرات زمين را مي كند و قدقد مي كرد و گاهي با دست و پا زدن بسيار ، كمي در هوا پرواز مي كرد .
سال ها گذشت و عقاب خيلي پير شد .
روزي پرنده باعظمتي را بالاي سرش بر فراز آسمان ابري ديد . او با شكوه تمام ، با يك حركت جزئي بالهاي طلاييش برخلاف جريان شديد باد پرواز مي كرد .
عقاب پير بهت زده نگاهش كرد و پرسيد : « اين كيست ؟»
همسايه اش پاسخ داد : « اين يك عقاب است . سلطان پرندگان . او متعلق به آسمان است و ما زميني هستيم. »
عقاب مثل يك مرغ زندگي كرد و مثل يك مرغ مرد . زيرا فكر مي كرد يك مرغ است .

مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط :
نسيم رجايي (August 2009 22 10:00), darya5 (January 2010 18 11:32)
January 2008 11, 12:41
شماره ارسال: #2
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
وقتی که نوجوان بودم، یک شب با پدرم در صف خرید بلیط سیرک ایستاده بودیم. جلوی ما یک خانواده پرجمعیت ایستاده بودند. به نظر می رسید پول زیادی نداشتند.

شش بچه که همگی زیر دوازده سال بودند، لباس های کهنه ولی در عین حال تمیـز پوشیده بودنـد. بچه ها همگی با ادب بودند. دوتا دوتا پشت پدر و مادرشان، دست همدیگر را گرفته بودند و با هیجان در مورد برنامه ها و شعبده بازی هایی که قرار بود ببینند، صحبت می کردند. مادر بازوی شوهرش را گرفته بود و با عشق به او لبخند می زد.
وقتی به باجه بلیط فروشی رسیدند، متصدی باجه از پدر خانواده پرسید:« چند عدد بلیط می خواهید؟» پدر جواب داد: « لطفاً شش بلیط برای بچه ها و دو بلیط برای بزرگسالان.»
متصدی باجه، قیمت بلیط ها را گفت. پدر به باجه نزدیکتر شد و به آرامی پرسید:« ببخشید، گفتید چه قدر؟» متصدی باجه دوباره قیمت بلیط ها را تکرار کرد.
پدر و مادر بچه ها با ناراحتی زمزمه کردند. معلوم بود که مرد پول کافی نداشت. حتماً فکر می کرد که به بچه های کوچکش چه جوابی بدهد؟
ناگهان پدرم دست در جیبش برد و یک اسکناس بیست دلاری بیرون آورد و روی زمین انداخت. بعد خم شد، پول را از زمین برداشت، به شانه مرد زد و گفت: « ببخشید آقا، این پول از جیب شما افتاد!»
مرد که متوجه موضوع شده بود، همان طور که اشک از چشمانش سرازیر می شد، گفت:« متشکرم آقا.»
مرد شریفی بود ولی درآن لحظه برای اینکه پیش بچه ها شرمنده نشود، کمک پدرم را قبول کرد.
بعد از این که بچه ها داخل سیرک شدند، من و پدرم از صف خارج شدیم و به طرف خانه حرکت کردیم.

مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
January 2008 11, 14:19
شماره ارسال: #3
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
کنار جاده نشسته بود و با چشمان بسته در حال تفکر بود. ناگهان تمرکزش با صدای گوش خراش یک جنگجوی سامورایی به هم خورد:« پیرمرد، بهشت و جهنم را به من نشان بده!»
راهب به سامورایی نگاهی کرد و لبخندی زد. سامورایی از این که می دید راهب بی توجه به شمشیرش فقط به او لبخند می زند، برآشفته شد، شمشیرش را بالا برد تا گردن راهب را بزند!
راهب به آرامی گفت:« خشم تو نشانه ای از جهنم است.»
سامورایی با این حرف آرام شد، نگاهی به چهره راهب انداخت و به او لبخند زد.
آنگاه راهب گفت:« این هم نشانه بهشت!»

مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
January 2008 11, 14:23
شماره ارسال: #4
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
جنگ
[تصویر: Gibran-Khalil-Gibran-sketch.jpg]

برگردان: نجف دريابندري
يک شب که ضيافتي در کاخ برپا بود مردي آمد وخود را در برابر امير به خاک انداخت و همة مهمانان او را نگريستند و ديدند که يکي از چشمانش بيرون آمده و از چشم‮خانة خالي‮اش خون مي‮ريزد. امير از او پرسيد «چه بر سرت آمده؟» مرد در پاسخ گفت: « اي امير، پيشة من دزدي‮ست، امشب براي دزدي به دکان صراف رفتم، وقتي که از پنجره بالا مي‮رفتم اشتباه کردم و داخلِ دکان بافنده شدم. در تاريکي روي دستگاهِ بافندگي افتادم و چشمم از کاسه درآمد. اکنون اي امير، مي‮خواهم دادِ مرا از مردِ بافنده بگيري.»
آنگاه امير کس در پي بافنده فرستاد و او آمد، و امير فرمود تا چشم او را از کاسه درآورند.
بافنده گفت: « اي امير، فرمانت رواست. سزاست که يکي از چشمانِ مرا درآورند. اما افسوس! من به هردو چشمم نياز دارم تا هردو سوي پارچه‮اي را که مي‮بافم ببينم. ولي من همسايه‮اي دارم که پينه‮دوز است و او هم دو چشم دارد، و در کار و کسببِ او هردو چشم لازم نيست.»
امير کس در پي پينه‮دوز فرستاد. پينه‮دوز آمد و يکي از چشمانش را درآوردند.
و عدالت اجرا شد.

مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
January 2008 11, 18:26
شماره ارسال: #5
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
داوینچی موقع کشیدن تابلوی"شام اخر"دچار مشکل بزرگی شد می بایست "نیکی"را به شکل عیسی و"بدی"را به شکل یهودا یکی از یاران عیسی که هنگام شام تصمیم داشت به او خیانت کند به تصویر میکشید.
کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های ارمانی اش را پیدا کند.
روزی در یک مراسم همسرایی تصویر کامل مسیح را در چهره ی یکی از جوانان همسرا یافت.جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره ی او اتودهایی برداشت.
سه سال گذشت...
تابلوی شام اخر تقریبا تمام شده بود اما داوینچی هنوز برای یهودا مدل مناسبی پیدا نکرده بود
کاردنیال پدر کلیسا کم کم به او فشار می اورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند.نقاش پس از روزها جست وجو جوان شکسته و ژندهپوشٍ مستی را در جوی ابی یافت.به زحمت از دستیارانش خواست تااورا به کلیسا بیاوند.چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او را نداشت.
گدا راکه درست نمی فهمید چه خبر است به کلیسا اوردند.دستیارانش اورا سر پا نگه داشتند و در همان وضع داوینچی از خطوط بی تقوایی گناه وخود پرستی که به خوبی بر ان چهره نقش بسته بود نسخه برداری کرد.
وقتی کارش تمام شد گدا که دیگر مستی از سرش پریده بود چشمهاهیش را باز کرد و نقاشی پیش رویش را دید و با امیزه ای از شگفتی گفت:من این تابلو را قبلا دیده ام!!!
داوینچی شگفت زده پرسید:کی؟
گدا گفت: سه سال قبل پیش از انکه همه چیزم را از دست بدهم.موقعی که در یک گروه همسرایی اواز می خواندم زندگی رویایی داشتم.هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل نقاشی چهره ی "عیسی" بشوم!
میتوان گفت:
"نیکی"و"بدی" دو روی یک سکه هستند همه چیز به این بسته است که هر کدام کی سر راه انسان قرار بگیرند!

از ساقه نزن ، بزن به ریشه...!!

اسم تو گل،شکل تو گل،اما خودت خاری و بس،بغض منی،نمیشکنی،گرفته ای راه نفس،ظالم... منو میازاری و بس،با همه خوب خنده به لب،به جانه من خشم و غضب،همیشه دوست همیشه یار،برای من طناب دار،ظالم...من و میازاری و بس...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
تشکر شده توسط :
سامان سلمانی (January 2010 4 09:57)
January 2008 16, 01:44
شماره ارسال: #6
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
خدا هست!

مردی برای اصلاح سر و صورتش به ارایشگاه رفت در حال کار گفت وگوی جالبی بین انها در گرفت انها در باره ی موضوعات و مطالب مختلف صبحت کردند وقتی به موضوع خدا رسیدند ارایشگر گفت: من باور نمیکنم خدا وجود داشته باشد!
مشتری پرسید چرا باور نمیکنی؟
کافی است به خیابان بروی تا ببینی چرا خدا وجود ندارد!
به من بگو اگر خدا وجود داشت ایا این همه مریض می شدند بچه های بی سرپرست پیدا میشد؟
اگر خدا وجود می داشت،نباید درد و رنجی وجود داشته باشد
نمی توانم خدای مهربانی را تصور کنم که اجازه میدهد این چیز ها وجود داشته باشد.
مشتری لحظه ای فکر کرد،اما جوابی نداد،چون نمی خواست جروبحث کند.
ارایشگر کارش را تمام کرد و مشتری از مغازه بیرون رفت.
به محض اینکه از اریشگاه بیرون اماد،در خیابان مردی دید با موهای بلند و کثیف و به هم تابیده و ریش اصلاح نکرده.
ظاهرش کثیف و ژولیده بود.مشتری برگشت و دوباره وارد ارایشگاه شد
میدانی چیست،به نظر من ارایشگر ها هم وجود ندارند!
ارایشگر با تعجب گفت چرا چنین حرفی میزنی؟من اینجا هستم،من ارایشگرم.
من همین الان موهای تورا کوتاه کردم.
مشتری با اعتراض گفت:نه ارایشگر ها وجود ندارند،چون اگر وجود داشتند،هیچ کس مثل مردی که ان بیرون است با موهای بلند و کثیف و ریش اصلاح نکرده پیدا نمیشد!
او گفت:نه،ارایشگرها وجود دارند،موضوع این است که مردم به ما مراجعه نمی کنند
مشتری تایید کرد:دقیقا نکته همین جاست!خدا هم وجود دارد فقط مردم به او مراجعه نمیکنند و دنبالش نمی گردند
برای همین است که این همه درد و رنج در دنیا وجود دارد.[/size]

از ساقه نزن ، بزن به ریشه...!!

اسم تو گل،شکل تو گل،اما خودت خاری و بس،بغض منی،نمیشکنی،گرفته ای راه نفس،ظالم... منو میازاری و بس،با همه خوب خنده به لب،به جانه من خشم و غضب،همیشه دوست همیشه یار،برای من طناب دار،ظالم...من و میازاری و بس...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
January 2008 16, 12:37
شماره ارسال: #7
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
سه ره پیداست

از روزی که از ایران بیرون اومدم این شعر اخوان ثالث گاه به گاه تو ذهنم می یاد. می خواستم همون موقع بذارمش اینجا ولی نشد، شاید یه کم دیر شد و غیبت من طولانی شد ولی به هر حال از الان باز دوباره هستم. مرسی از ناصر (و بقیه ی دوستان) که تو این مدت به من لطف داشتن که نذاشتن من از اینجا برم.

بسان رهنوردانی که در افسانه ها گویند
گرفته کولبار زاد ره بر دوش
فشرده چوبدست خیزران در مشت
گهی پر گوی و گه خاموش
در آن مهگون فضای خلوت افسانگیشان راه می پویند
ما هم راه خود را می کنیم آغاز
سه ره پیداست
نوشته بر سر هر یک به سنگ اندر
حدیثی که ش نمی خوانی بر آن دیگر
نخستین : راه نوش و راحت و شادی
به ننگ آغشته ، اما رو به شهر و باغ و آبادی
دودیگر : راه نیمش ننگ ، نیمش نام
اگر سر بر کنی غوغا ، و گر دم در کشی آرام
سه دیگر : راه بی برگشت ، بی فرجام
من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می بینم بد آهنگ است
بیا ره توشه برداریم
قدم در راه بی برگشت بگذاریم
ببینیم آسمان هر کجا آیا همین رنگ است ؟

از ساقه نزن ، بزن به ریشه...!!

اسم تو گل،شکل تو گل،اما خودت خاری و بس،بغض منی،نمیشکنی،گرفته ای راه نفس،ظالم... منو میازاری و بس،با همه خوب خنده به لب،به جانه من خشم و غضب،همیشه دوست همیشه یار،برای من طناب دار،ظالم...من و میازاری و بس...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
January 2008 16, 12:43
شماره ارسال: #8
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
بازگشت
خفه کرد اینقدر زنگ خونه رو زد. شلوارمو پوشیدم و رفتم جلوی در . بازم اخطاریه برای بابا. پرتشون کردم روی میز وسط اتاق.
بلوزمو پوشیدم ، کتری رو گذاشتم روی گاز. تا ساعت دوازده داشتم تو روزنامه ها دنبال کار می گشتم.صدای تلفن اومد. سینا بود ، آدرس یه آژانس و داد گفت شاید برادرش یه کارایی بتونه برام بکنه.
حاضر شدم. از خونه زدم بیرون .یه شخصی نگه داشت.یه مسافتی رو رفتیم باید سوار یه ماشن دیگه می شدم.عقب نشستم از تو جیبم پول در آوردم و دادم راننده. آدرس آژانس و بهش دادم گفت :" می خوای کار کنی؟ " گفتم : "آره."
- چرا شخصی کار نمی کنی؟
-" ماشین ندارم "
-پس آشناست"
گفتم : می شه
گفت " گواهینامه که داری؟
-" رانندگی بلدم. راننده خندید : "خیلی وقت بیکاری؟ " گفتم: " آره،" بغل دستیم گفت : " نمی زارن، آژانس و می گم. "راننده گفت :" آشناست" بغل دستیم گفت : "پس چتو یکهو ؟ می شد زودتر بری سر کار، نه؟" چقدر فوضولن، گفتم :"آخه می خواستم استراحت کنم." راننده از تو آینه به بغل دستیم نگاه کرد می خواست بهش بفهمونه که یارو یه چیزیش هست.فکر کرد من نگاهشو ندیدم اما مطمئنم بغل دستیم منظورشو نگرفت!

مثل دخمه بود. تو کوچه پس کوچه های تاریک بدتر از کوچه ی خونه ی ما بود.سینا و داداششو دیدم. با سرعت رفتم طرفشون گفتم :" اینجاست؟ سینا گفت :"انتظار داشتی شمال شهر تو یه آژانس با کلاس کار کنی؟ اونم بدون گواهینامه؟ اونم بدون ماشین؟ اونم با سابقه ای که تو داری؟ " گفتم : "خفه شو دیگه." داداشش گفت : "بدون مجوز." گفتم: " فهمیدم، غیر این بود جای تعجب داشت. "سعید جلو رفت، سینا منو گرفت و آروم در گوشم گفت:" معنیش این نیست که هر غلطی خواستی بکنی ها! "
با هم رفتیم تو.
توش تمیز بود. صاحبش به ظاهر آدم خوبی به نظر می اومد به من مثل دوستام و آشناهام نگاه نکرد مثلاً به دستم نگاه نکرد آخه اولین برخورد همه اینه، فکر می کنن دستمو بریدن!
سعید آقا رو معرفی کرد، شاه چراغی و بعد منو. نمی دونستم سعید همه چی رو بهش گفته یا نه. پرسید :" چند سال زندان بودی؟ " فهمیدم همه چی رو نگفته. به سینا و سعید نگاه کردم خندیدم و گفتم:" کلاً ؟ ... -سینا به من چپ چپ نگاه کرد سریع خنده ام رو جمع کردم-... چهار سال... فکر کنم.
سعید گفت :" همش به یه جرم بودا ! "شاه چراغی سرشو تکون داد:" گفته بودین. "
چند لحظه سکوت بود گفتم : " حقوقش؟" سعید به من نگاه کرد.
با خودم گفتم چیه ؟ انگار جرم کردم پرسیدم . مگه یه آدمی مثل من نباید برا کاری که می کنه پول بگیره؟
سینا گفت : "می خواین ماه اول رو پول ندین اونوقت اگه کارش خوب بود از ماه بعد حقوق بدین."
از در زیر زمین اومدم بیرون.
سینا دنبالم اومد:" باز چیه؟" گفتم :" مثل اینکه آدم کشتم؟!" سینا گفت :" نمی دونستم روحیت اینقدر حساس شده! "
گفتم :" خودم می گردم یه کاری جور می کنم. "
از کوچه های تنگ که فقط جای یه ماشین بود در اومدم رفتم خونه. وقتی نبودم بابا اومده بود خونه از چند تا هزاری که روی میز گذاشته بود فهمیدم.

از ساقه نزن ، بزن به ریشه...!!

اسم تو گل،شکل تو گل،اما خودت خاری و بس،بغض منی،نمیشکنی،گرفته ای راه نفس،ظالم... منو میازاری و بس،با همه خوب خنده به لب،به جانه من خشم و غضب،همیشه دوست همیشه یار،برای من طناب دار،ظالم...من و میازاری و بس...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
January 2008 16, 12:43
شماره ارسال: #9
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
سکوی خالی

ديگر نمي آيد ، با امروز دو ماه است كه پيدايش نيست . از كباب فروش محلمان هم پرسيدم گفتم:"از اين بنده خدا خبري نداري ؟ همين كه هميشه اين جا مي شست!" همان طور كه پشت ميز نشسته بود و پاهاي بلندش از ميز بيرون زده بود با چهره اي كسل نگاهش را از تلويزيون گرفت و با پوزخندي گوشه ي لبش را بالا پراند و گفت:" نوچ"
دوباره چشمم به سكوي خالي افتاد به غير از او كسي را نديدم كه بر اين سكو بنشيند. به ديوارش تكيه زدم و ژست او را وقتي بيكار بود و سيگار گوشه ي لبش مي گذاشت گرفتم . يادم از وقتي افتاد كه چشمانش خمار بود و درد داشت از صورت استخواني و ريش هاي سفيد ش كه از دود سيگار زرد شده بود از كت ژنده و دستان سياهش و قوز مختصري كه شانه هايش را به هم مي بافت .
وقتي آرام گرفته بود آهسته سرش را بلند مي كرد و به آدم هايي كه از خيابان عبور مي كردند خيره مي ماند . تنها باد بود كه موهاي پرپشتش را تكان مي داد يا سيگارش بود كه كه به انتها مي رسيد و انگشتش را مي سوزاند .
به كودكي فكر مي كرد كه با شيطنت كودكانه پايش به پاي او بند مي شد و سكند ري خوران تعاد لش را حفظ مي كرد و باز با انرژي و اميد دوان دوان دور مي شد به تن نحيف و دستان خون مرده اش كه انگار در زندگي محكوم به عذابي است كه از گناهي نكرده حاصل مي شود به آنهاي فكر مي كرد كه كفش هايشان را واكس مي زد وصداي قدم هايشان از صبح تا شب مثل پتك در سرش صدا مي كرد به آنهاي كه از چهار راه عبور مي كردند و اگر نگاهش مي كردند نگاهي تحقير آميز و تلخ بود به آنهايي كه ...
بلند شدم و به مرده پرستي خودم لعنت فرستادم . او خسته بود ، خسته ...

از ساقه نزن ، بزن به ریشه...!!

اسم تو گل،شکل تو گل،اما خودت خاری و بس،بغض منی،نمیشکنی،گرفته ای راه نفس،ظالم... منو میازاری و بس،با همه خوب خنده به لب،به جانه من خشم و غضب،همیشه دوست همیشه یار،برای من طناب دار،ظالم...من و میازاری و بس...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
January 2008 16, 12:54
شماره ارسال: #10
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
سیاه و سفید

چه باروني مياد. چترمو آوردم بالای سرت...نميخوام خيس بشي ...درسته كه به رفاقتمون پشت پا زدي اما دختر عمو يم كه هستي ..! هنوز يادمه كه ميگفتی مثله گربه ها از آب بدت مياد.... آره من هم چترمو گرفتم روي سنگ روي اين سنگ سفيد كه درشت وسياه اسمتو روش نوشتن ... و تو چقدر رنگ سياه رو دوست داشتي....اه از اين چتر هم كه آب رد ميشه ...ولش كن ! تو كه يكسال اين سوراخ تنگ و تاريك رو تحمل كردي ، خيسي بارون رو هم تحمل كن ! ..آخرين بار كه ديدمت وقتي بود كه داشتن ميذاشتنت توي خاك .. نه ...تو هم خوشگل بودی! يادته اون روزی كه واسه اولين بار بهت گفتم كه چشمات قشنگه..خنديدی! مسخرم كردی! بهم گفتی ديوونه!!خدا كنه به اون كرمهايی هم كه تو چشمهات لونه كردند اينو نگفته باشي..هر چی باشه بايد باهاشون يه عمر زندگی كنی..اينا ديگه من نيستن كه ولم كنی بری! نه عزيز دلم!اين كرم های نازنازی واسه هميشه مهمونتن، مهمون چشات! راستی به نظر تو اونا هم ميتونن بفهمن رنگ چشات سياه بوده يا..نه؟ فكر نكنم آخه به نظرم اونجا خيلی تاريكه! ... ای بابا ! آقا چرا واستادی ؟ روضه ات رو بخون و برو ديگه! نمی بينی مردم خيس شدن؟ چرا لفتش ميدی؟ زود تمومش كن ديگه! فكر ما نيستی لااقل به فكر بقيه باش كه دارند از سرما ميلرزند... راستی نميدوني رنگ سفيد چقده بهت مياد ! آخرين بار پارسال قبل از اينكه بذارنت تو خاك با اين لباس ديدمت ولی حيف كه هميشه رنگای تيره ميپوشيدی.حرف من رو هم گوش نميدادی... غير از اون روز آخر كه همه همينجا مشكي پوشيدن و تو سفيد ...قبلش چقدر بهت گفته بودم اون روسری سفيده رو كه واسه تولدت خريده بودم سرت كن..باز ديدم كار خودت رو كردی:همش روسری مشكی سرت بود.... ميدونی امروز كه ديدم همه بخاطر تو مشكی پوشيدن به اين نتيجه رسيدم تو راست ميگفتی كه: مشكی رنگ عشقه!! ببين همه مشكی پوشن .قشنگه نه ...؟ آره همه مشكي پوشيدن الا من ....! مثل پارسال كه هممون مشكي پوشيده بوديم و تو سفيد ....بالاخره نوبت من هم شد . يادته گفتم بمون..التماس كردم....گريه كردم..مگه گوش دادی؟ باز هم مثل هميشه با من لجبازی كردی و رفتی..! رفتي و من رو تنها گذاشتي .. اين دفعه هم نوبت منه! حالا اومدم پيشت !... بيشتر از يكسال نتونستم تحمل كنم... آخرش يه عالمه قرص خوردم ...قرص سفيد ... سفيد كه تو دوست نداشتي ولي آخرش باز هم به نفع تو شد ...حالا كه همه فاميل برگردن خونه وقتي من رو ببيند لباس مشكي هاشون رو در نميارن !...مشكي ، همون رنگي كه تو دوست داشتي ....

از ساقه نزن ، بزن به ریشه...!!

اسم تو گل،شکل تو گل،اما خودت خاری و بس،بغض منی،نمیشکنی،گرفته ای راه نفس،ظالم... منو میازاری و بس،با همه خوب خنده به لب،به جانه من خشم و غضب،همیشه دوست همیشه یار،برای من طناب دار،ظالم...من و میازاری و بس...
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ  ارسال موضوع 





test speed


ارتباط | تالار گفتگوی جوانان ایرانی | بازگشت به بالا | بازگشت به مطلب | آرشیو | پیوند RSS