گربه سفید میومیو کنان، بازحمت توی کوچه راه میرفت... شکمش باد کرده بود. انگار خیلی درد داشت ، گاهی می ایستاد و ناله می کرد. هی خودش را از این طرف کوچه به آن طرف کوچه و از آن طرف به این طرف می کشید. دنبال یک جای امن و راحت می گشت. ناگهان رو به روی خود چند کودک را دید. آنها به سوی او می آمدند. ترسید خواست برگردد ولی پشت سرش هم شتر سواری به او نزدیک میشد. گربه وسط کوچه جلوی مسجد هاج و واج گیر کرده بود. به مسجد نگاه کرد .. در مسجد باز بود... چاره دیگری نداشت... از دو – سه پله سنگی بالا رفت.. توی مسجد مردم صف بسته بودند و نماز جماعت می خواندند. گربه همین که جمعیت را دید خواست برگردد، ولی دیگر دردش به او اجازه نداد. میو میو کنان دور جمعیت چرخید.. ناله ای کرد و دوباره خودش را روی زمین کشید.. زوزه هایش دل آدم را به دردمی آورد. بالاخره در گوشه ای از مسجد چنگال هایش را در حصیرفرو کرد و همان جا ماند.
وقتی نماز تمام شد همه سرها به طرف گربه برگشت. گربه در گوشه مسجد آرام گرفته بود. اکنون سه بچه گربه کوچک به دنیا آورده بود و داشت آنها را لیس میزد
یکی از نمازگذاران که خیلی از سرو صدای گربه عصبانی شده بود فریاد زد (زود این گربه را از مسجد بیرون بیندازید، نزدیک بود نمازمان را خراب کند!). پیامبر که جلوتر از همه مشغول دعا بود فوری دستش را بالا برد و گفت : (نه، این کار رانکنید. بگذارید گربه راحت باشد.. کسی حق ندارد کوچک ترین آزاری به او برساند). حرف پیامبر آنقدر محکم و بلند بود که کسی جرات نکرد به گربه نزدیک شود. پیامبر به گربه و بچه های قشنگش نگاه کرد و لبخند زد.