مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 32 رای - 3.06 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

.:souvenir:. 30na @1378 alale2 alirezaemshe Ali_181066 alman amir ali zx arezoonh Armin Soleimani blackbelt chetori DIAKOO Erato f@rzad hs_hs kimia19 mer3de mohsen265 oiyjhnbnvw omid_lemoner oosmeity saeedsote@yahoo.comsote saeidcup sajad karimi samlovely مهرانه 2 گنجینه پیشی کوچولو vandalex yamahdi zahraforozandeh امیرویا امیررضا A.T جیلو دختر پارس سعید1990 شمیم جون صبا بخشی


داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
نویسنده پیام
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,064
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 140 تشکر در 89 ارسال )
شماره ارسال: #11
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
خرگوش هایی که همه فتنه ها زیر سر آنها بود

تا آنجا كه كوچك ترين فرزند خانواده به ياد مي آورد، خانواده اي بود از خرگوش ها كه كنار دسته اي از گرگ ها زندگي مي كردند. گرگ ها اعلام كردند كه از طرز زندگي خرگوش ها ناراضي اند. (گرگ ها عاشق و ديوانه طرز زندگي خودشان بودند، چون كه تنها طرز زندگي، همين طرزي بود كه آنها زندگي مي كردند.) يك شب، زلزله آمد و چند گرگ را به كشتن داد و گناه را به گردن خرگوش ها انداختند، زيرا همه مي دانند كه خرگوش ها با پاهاي عقبي خود زمين را مي كنند و باعث وقوع زمين لرزه مي شوند. شبي ديگر باز صاعقه يكي ديگر از گرگ ها را كشت و اين بار هم خرگوش ها را مقصر دانستند، زيرا همه مي دانند كه اين كاهوخورها هستند كه صاعقه و رعد و برق راه مي اندازند .گرگ ها تهديد كردند كه اگر خرگوش ها رفتارشان را عوض نكنند، آنها را متمدن خواهند كرد و خرگوش ها تصميم گرفتند پا به فرار بگذارند و به جزيره اي متروك پناه ببرند. اما حيوان هاي ديگر كه فرسنگ ها دور از آنها به سر مي بردند ملامتشان كردند و گفتند: «شما بايد سر جاي خود بمانيد و شجاعت به خرج بدهيد. اين دنيا، دنياي فراري ها نيست. اگر گرگ ها به شما حمله كردند ما به احتمال قوي به كمك تان خواهيم آمد.» اين بود كه خرگوش ها همچنان به زندگي در كنار گرگ ها ادامه دادند و يك روز، سيل سهمناكي آمد و شمار زيادي از گرگ ها را در خود غرق كرد. تقصير را باز به گردن خرگوش ها انداختند، زيرا همه مي دانند كه اين جوندگان هويج اند با آن گوش هاي درازشان كه سيل راه مي اندازند. گرگ ها، براي خير و صلاح خود خرگوش ها به آنها يورش بردند و براي محافظت از جانِ خود آنها، در غار تاريكي ز-ن-د-ا-نيشان كردند. وقتي چند هفته اي گذشت و از خرگوش ها خط و خبري نشد، حيوان هاي ديگر بر آن شدند بپرسند چه بلايي سرخرگوش ها آمده است. گرگ ها پاسخ دادند كه خرگوش ها را خورده اند و حالا كه خورده شده اند، موضوع صرفاً يك امر داخلي است. اما حيوان هاي ديگر هشدار دادند كه اگر آنها دليلي براي نابودي خرگوش ها ارائه ندهند، به احتمال، عليه گرگ ها متحد مي شوند. اين طور شد كه گرگ ها دليلي ارائه دادند و گفتند: «خرگوش ها در نظر داشتند فرار كنند، و همان طور كه مي دانيد، اين دنيا، دنياي فراري ها نيست.»
نتيجه اخلاقي: به سوي نزديك ترين جزيره متروك، بدو، خوش خوشك قدم نز

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 11:54
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,064
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 140 تشکر در 89 ارسال )
شماره ارسال: #12
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
> مثل همیشه

دير میرسى.مثل هميشه. روى صندلى خالى مى‏نشينى. تمام راه را تا ايستگاه دويده بودى. مى‏ترسى كه باز ديرت شده باشد.
خانم معلم مى‏گويد: »دوباره كه دير آمدى!«
به صف مريض‏هاى توى راهرو نگاه مى‏كنى. زنى، با لب‏هاى كبودشده از سرما، مى‏گويد: »كجايى خانوم! از بس وايستاديم مرديم!«
تلفن روى ميز زنگ مى‏زند، پشت هم. گوشى را كه برمى‏دارى، دكتر مى‏گويد:»اين چه وضعيست؟ مريض‏ها مانده‏اند پشت در!« مى‏خواهى بگويى به دَرَك! اما نمى‏گويى. ناخن‏هايت را مى‏جوى.
خانم معلم مى‏گويد:»باز كه ناخن‏هايت را مى‏جوى!« مى‏گويى:»گل آورده‏ام برايتان!« بچه‏ها مى‏خندند.
مى‏گويى:»گل تازه!«
پدر مى‏گويد:»گل تازه‏ام كجا بود بچه! بگذار يك چرت بخوابم. فردا آفتاب نزده بايد بروم گل بياورم مغازه.«
مادر سرفه مى‏كند و داوود، كنار حوض، دست مى‏كند توى پاشويه، دنبال ماهى‏هاى سرخى كه نمى‏بيند.
باد مى‏آيد و بچه‏ها توى حياط مى‏دوند. گرگ كه مى‏شوى بايد دنبالشان كنى. فرار مى‏كنند از دستت. بره كه باشى بايد بدوى. فرار كنى، تا به تو نرسند. اگر برسند، باخته‏اى، سوخته‏اى....
مادر سرفه مى‏كند. »سينه‏ام مى‏سوزد ليلا«
پدر رفته گلخانه. روى دفتر مشقت خم شده‏اى. مادر سرفه مى‏كند. پشت هم. مثل هميشه. كبود كه مى‏شود، داوود لگن را مى‏آورد. مادر عق مى‏زند توى گودى لگن سفيد و لخته‏هاى خون نقش يك گل مى‏اندازد انگار كه در برف. حالا ديگر مثل آن وقت‏ها دستپاچه نمى‏شوى. نمى‏دوى تا خانه لعيا و تا او نيامده، هراسان اين ور و آن ور بروى و مادر با آن چشم‏هاى سبز نگاهت كند مات و آرام و تو با دستمال، لكه سرخ دهانش را پاك كنى و از ترس بلرزى....
خانم معلم گفت:»اين دفعه را به خاطر من ببخشيدش. درسش خوب است. فقط يك كم بى‏نظم است. قول مى‏دهد ديگر دير نيايد.«
دير مى‏رسى. داوود توى ايوان نشسته، با چشمانى كه ندارد، خيره به در، تا تو بيايى:»مادر را بردند!«
مى‏گويى:»كجا؟«
لعيا مى‏گويد:»بيمارستان هزار تختخوابى«
و تو به يكى از آن هزار تختى فكر مى‏كنى كه مادر را روى آن خوابانده‏اند.
دير مى‏رسى. اتوبوس رفته است. مى‏پرسى:»اتوبوس بعدى كى مى‏آيد؟« مردى كه سرصف ايستاده زنجير را دور انگشتش میچرخاند:»ديرتان شده؟«
چيزى نمى‏گويى. مى‏خندد. دوباره به آگهى استخدام نگاه مى‏كنى. دورش خط قرمز مى‏كشى. رونامه را تا مى‏كنى، مى‏گذارى توى كيفت. مرد مى‏گويد:»هر وقت عشقش بكشد مى‏آيد!«
كمال مى‏گويد:»كى مى‏آيى ليلا!«
مى‏گويى:»هيچ وقت!«
باد مى‏آيد و موهاى آشفته‏ات را آشفته‏تر مى‏كند. از خيابان كه مى‏گذرى، برنمى‏گردى نگاهش كنى. تصوير خيابان و درخت‏ها پيش‏چشمت مى‏لرزد.
گل‏ها را پر-پر مى‏كنى.
به پدر گفته بودى:»برايم گل بياور. از آن تروتازه‏هاش. يك دسته گل سرخ.« پدر برايت گل آورده بود. داوود گفت:»چه رنگى‏اند؟«
پدر گفته بود:»مال ليلاست.« تُنگ را كه مى‏آورى، گل‏ها را مى‏گذارى توى آب، تا صبح چند بار، به آن لكه‏هاى سرخ جگرى نگاه مى‏كنى.
مادر نيست و داوود با مهره‏هاى چوبى بزرگى كه پدر برايش درست كرده، خانه مى‏سازد يا برج بلندى كه هى مى‏سازد و فرو مى‏ريزد.
داوود مى‏گويد:»ليلا آسمان چه رنگى است؟«
كمال مى‏گويد:»آبى يكدست.«
نگاه مى‏كنى به چرخش آب از فواره‏ها كه بالا مى‏روند و تاب مى‏خوردند و پايين مى‏آيند.
»شما هر روز مى‏آييد پارك؟«
»گاهى جمعه‏ها برادرم را مى‏آورم«
داوود دست مى‏كشد روى لبه نيمكت.
پدر مى‏گويد:»اين درد پا آخر مرا مى‏كشد!«
داوود قرص‏ها را برايش مى‏آورد. بعد مى‏نشيند كنار راديويش.
از اتوبوس كه پياده مى‏شوى مرد هنوز دنبالت مى‏آيد.
دكتر گفت:»نگران نباش خرج بيمارستان پدرت با من. تو به فكر زندگى خودت باش!«
»من براى داوود مادرم«
كمال مى‏گويد:»پس زندگى خودت چى؟«
ديرت شده، روزنامه به دست دنبال نشانى مى‏گردى.
كمال نگاهت مى‏كند. چشم‏هايش نگران است. مثل هميشه:»زندگى ما از هم جدا نيست.«
دست داوود را مى‏گيرى. راه مى‏افتى. جمعه‏ها، مثل هميشه، پارك خلوت است. داوود مى‏پرسد:»آسمان چه رنگى است؟«
»آسمان خاكسترى است با يك عالمه ابرِ درهم و برهم.« باد مى‏آيد مثل هميشه.

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 11:55
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,064
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 140 تشکر در 89 ارسال )
شماره ارسال: #13
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
داستان کوتاهي از غرور و تکبر

--------------------------------------------------------------------------------

يک روز گرم شاخه اي مغرورانه و با تمام قدرت خودش را تکاند به دنبال ان برگهاي ضعيف جدا شدند و ارام بر روي زمين افتادند شاخه چندين بار اين کار را با غرور خاصي تکرار کرد تا اين که تمام برگها جدا شدند شاخه از کارش بسيار لذت مي برد .برگي سبز و درشت و زيبا به انتهاي شاخه محکم چسبيد ه بود و همچنان از افتادن مقاومت مي کرد .در اين حين باغبان تبر به دست داخل باغ در حال گشت و گذار بود و به هر شاخه ي خشکي که مي رسيد ان را از بيخ جدا مي کرد و با خود مي برد .
وقتي باغبان چشمش به ان شاخه افتا د با ديدن تنها برگ ان ا زقطع کردنش صرف نظر کرد بعد از رفتن باغبان مشاجره بين شاخه وبرگ بالا گرفت و بالاخره دوباره شاخه مغرورانه و با تمام قدرت چندين با ر خودش را تکاند تا اين که به ناچاربرگ با تمام مقاومتي که از خود نشان مي داد از شاخه جدا شد و بر روي زمين قرار گرفت .باغبان در راه برگشت وقتي چشمش به ان شاخه افتاد و بي درنگ با يک ضربه ان را از بيخ کند شاخه بدون انکه مجال اعتراض داشته باشد بر روي زمين افتاد.
ناگها ن صداي برگ جوان را شنيد که مي گفت:
(( 8اگر چه به خيالت زندگي ناچيزم در دست تو بود ولي همين خيال واهي پرده اي بود بر چشمان واقع نگرت که فراموش کني نشانه حياتتت من بودم ))

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

February 2008 27 20:35
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,064
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 140 تشکر در 89 ارسال )
شماره ارسال: #14
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
نفرت

--------------------------------------------------------------------------------

معلم يک کودکستان به بچه هاي کلاس گفت که ميخواهد با آنها بازي کند . او به آنها گفت که فردا هر کدام يک کيسه پلاستيکي بردارند و درون آن به تعداد آدمهايي که از آنها بدشان ميآيد ، سيب زميني بريزند و با خود به کودکستان بياورند .!!
فردا بچه ها با کيسه هاي پلاستيکي به کودکستان آمدند . در کيسه بعضي ها 2 ، بعضي ها 3 ، و بعضي ها 5 سيب زميني بود .
معلم به بچه ها گفت : تا يک هفته هر کجا که مي روند کيسه پلاستيکي را با خود ببرند . روزها به همين ترتيب گذشت و کم کم بچه ها شروع کردند به شکايت از بوي سيب زميني هاي گنديده . به علاوه ، آن هايي که سيب زميني بيشتري داشتند از حمل آن بار سنگين خسته شده بودند . پس از گذشت يک هفته بازي بالاخره تمام شد و بچه ها راحت شدند .
معلم از بچه ها پرسيد : از اينکه يک هفته سيب زميني ها را با خود حمل مي کرديد چه احساسي داشتيد ؟ .... بچه ها از اينکه مجبور بودند ، سيب زميني هاي بد بو و سنگين را همه جا با خود حمل کنند شکايت داشتند .
آنگاه معلم منظور اصلي خود را از اين بازي ، اين چنين توضيح داد :

اين درست شبيه وضعيتي است که شما کينه آدم هايي که دوستشان نداريد را در دل خود نگه مي داريد و همه جا با خود مي بريد . بوي بد کينه و نفرت ، قلب شما را فاسد مي کند و شما آن را به همه جا همراه خود حمل مي کنيد . حالا که شما بوي بد سيب زميني ها را فقط براي يک هفته نتوانستيد تحمل کنيد :
پس چطور مي خواهيد بوي بد نفرت را براي تمام عمر در دل خود تحمل کنيد ؟

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

February 2008 27 20:36
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,064
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 140 تشکر در 89 ارسال )
شماره ارسال: #15
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
مادر

--------------------------------------------------------------------------------

جلسه در کشور سیاه که بیش‌ترین سیل قاچاق زنان و کودکان به آن بود، تشکیل شد. به نظر دیپلمات کشور سفید که بیش‌ترین سیل قاچاق زنان و کودکان از آن بود، حل این مسئله‌ی خانمان‌سوز طی یک یا دو نشست امکان‌پذیر نبود... و این درست زمانی بود که دیپلمات کشور سیاه سری به نشانه‌ی تأیید فرمایشات جناب دیپلماتِ سفید تکان داد و خواستار این شد که برای حل هرچه زودتر این مسئله جلسه‌های عصرانه، و یا حتا صبحانه و شامگانه، ترتیب دهند. دیپلمات کشور سفید درحالی‌که دستانش را در هم حلقه کرده بود مشتاقانه خاطرنشان کرد: برای حل این مهم و هم‌چنین جلوگیری از دیده شدن این مسائل در مرزهای مشترک خاکی و دریایی دو کشور همسایه‌ی دیگر، با دعوت از دیپلمات‌های دو کشورِ آبی نفتی و خاکستری، در جلسه‌های آتی، پیشنهادی را عملی کنیم. با شنیدن این جمله رنگ از چهره‌ی دیپلمات کشور سیاه پرید. در همان رنگ‌باختگی، پیشنهاد داد که برای تنوع هم که شده، و هم‌چنین خوردن عصرانه در محوطه‌ی اجلاس کمی تفریح کنند. رنگ‌باختگی دیپلمات کشور سیاه و پیشنهاد ناگهانی‌اش، آن هم در شرایطی که به دستاوردهای مشترکی نزدیک می‌شدند، آن‌قدر همزمان و آنی بود که همتایش شک نکند همیشه کاسه‌ای سیاه زیر نیم‌کاسه است! ولی در مقام یک دیپلمات حرفه‌ای، رد کردن دعوت هم‌قطارش را دور از ادب دانست. به همین خاطر، با کمال میل یکی‌یکی به پای تماشای برنامه‌های مفرح و شادی که به افتخار حضور او ترتیب داده بودند نشست. به نظرش کمی شتاب‌زدگی در برنامه‌ها بود، ولی خوب می‌دانست که هم‌تای قرینه‌اش هیچ تقصیر ندارد. به نظر دیپلمات کشور سفید، در چنین نشست‌هایی آن‌چه بیش از پیش اهمیت دارد، نه اهمیت رنگ‌ها، بَل رنگ‌کردن رنگ‌باختگی است. و این درست زمانی بود که دیپلمات کشور سیاه به روی فلاش‌های عکاس‌ها، لبخند محوی می‌زد. آخرین برنامه مربوط به پرتاب پیکان به هدف بود. هدف، صورتک کاغذی‌شکلِ پسرک سیاه‌چرده‌ای بود که به همه می‌خندید. البته تنها امتیاز صد به کسی داده می‌شد که همان خنده را محو کند. این را دیپلمات کشور سیاه به دیپلمات کشور سفید گفت که پیکان را برای پرتاب در دستش جابه‌جا می‌کرد. عکاس‌ها آماده شکار صحنه بودند. پیکان که پرتاب شد نه پرتاب‌کننده باورش می‌شد با اولین ضربه به هدف بزند و نه پسرک سیاه‌چرده به ذهنش رسید زنی که با نقاب آبی آسمانی بر چهره، جمعیت را پس زد و به دیپلمات کشور سفید سیلی محکمی زد، مادر باشد. دیپلمات کشور سیاه پیکان را از لای دو دندان بزرگ و سفید پسرک بیرون کشید.

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

April 2008 2 23:17
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,064
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 140 تشکر در 89 ارسال )
شماره ارسال: #16
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
یادش بخیر

نویسنده: راحيل فرمهيني

توي كلاس ما آمد قبلا تعريفش را شنيده بودم. دانش آموز خيلي خوبي بود بر خلاف تمامي دانش آموزان درسخوان كتابهاي غير درسي هم مطالعه مي كرد خيلي خيلي زياد اسم نويسندگان معروف جهان و ايران را مي دانست از انواع كتابهاي ادبي گرفته تا انواع رمان ها را مي خواند خيلي زود شروع به خواندن كرده بود چيزي در حدود سن 11 سالگي انواع مجله ها را مي خواند خيلي جلوتر از سنش در 13 و14 سالگي انواع كتابهاي ادبي را ميخواند. خيلي هم خوب مي نوشت ومقاله هاي تند و ساده اش واقعا قشنگ بود حتي بي ذوق ترين افراد را هم سر شوق مي آورد حالا وارد دبيرستان نمونه شده بود .

فكرمي كرد در اينجا مي تواند فعاليت انجام دهد و قدر او را مي دانند. اما افسوس كه باز هم در اينجا كسي ارزش واقعي او را نمي دانست فقط عده كمي از دانش آموزان آن هم فقط براي تنوع اطرافش را مي گرفتند. همان روز اول خودش را نشان داد خيلي فصيح صحبت مي كرد. عالي بود ولي نمي دانستم كه چرا هيچ كس با اودوست نمي شد. فكر مي كردم كه تقصير خودش است اما بعد از گذشت يكسال متوجه شدم كه نه تنها تقصير از او نيست بلكه تقصير از ماست.

اين ما هستيم كه اشتباه مي كنيم . اين ما هستيم كه از كتاب متنفر شده ايم با آنها قهر كرده ايم. ولي اوبا كتاب ها دوست بود. خيلي از صحبت ها يش در مورد نويسندگان بزرگ جهان بود، در مورد خيلي از شيمي دان ها وفيزيكدان هاي مشهور اطلاعاتي داشت اما افسوس كه هيچ كس منظور او را متوجه نمي شد. حتي معلم ادبيات نيز او را درك نمي كرد غالبا با اودعوا مي كرد و مي گفت:


تونمي فهمي توهيچ چيز نمي داني. اما با اين وجود او به راهش همچنان ادامه ميداد ومن با آن كه اصلا اهل كتاب واز اين حرفها نبودم متوجه بودم كه اوخيلي خوب مي دانست. البته ما در كلاس خودمان چندين دانش آموز داشتيم كه ادعا كردند كه خيلي خوب مي دانند ولي من متوجه بودم كه آن ها اصلا هيچ چيز نمي دانند وفقط براي اينكه از او عقب نيفتند آن حرف ها را مي زنند مدتي كه از سال تحصيلي گذشت متوجه شد كه ديگر نميتواند ادامه بدهد ونظراتش را ابزار كند .

پس مجبور شد كه سكوت كند بارها و بارها من ديدم كه مي خواهد نظرش را بگويد اما يكدفعه سكوت مي كند وآن گاه غمي عظيم بر چهره اش پديدار مي شد كه نمي توان آن را با زييبا ترين واژه ها توصيف كرد چرا كه آن غم و ناراحتي دروني بود كه در صورت وي نقش مي بست. وبه راستي چرا ما قدر اين سرمايه هاي ارزشمند را نمي دانيم. ديگر سعي ميكرد كه شيوه اش را عوض كند .

ديگر هيچ جا حرف نمي زد. ديگر در مورد كسي صحبت نمي كرد .بعد از مدتي او كاملا عوض شد. او مثل ما شد گنجينه اي از لغات كلمات ومعلومات را در وجودش پنهان كرداو آن اطلاعات را در وجودش مدفون كرد ديگر اوآن فردي نبود كه من مي شناختم . او تغيير كرده بود بعد از گذشت زماني نه چندان زياد او را تنها در گوشه اي از حياط مدرسه ديدم نزديكش رفتم وپرسيدم :چرا اينطوري شد؟ گفت كه برواز آنها بپرس.

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

April 2008 2 23:18
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,064
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 140 تشکر در 89 ارسال )
شماره ارسال: #17
RE: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
--------------------------------------------------------------------------------

سه پرسش

يک روز اين فکر به سر تزار افتاد که اگر هميشه بداند چه وقت بايد کارها را شروع کند، به چه چيزي توجه کندو به چه چيزي بي توجه باشد و مهم تر از همه ،بداندکه کدام کارش بيش از همه اهميت دارد،در هيچ کاري ناموفق نخواهد بود. پس در سرتاسر قلمرو خود چاووش درداد که هر کس به او بياموزد که چگونه زمان مناسب براي هر کار را تشخيص دهد ، چگونه ارزشمندترين افراد را بشناسد و چگونه از اشتباه در تشخيص مهم ترين کارها جلوگيري کند ،جايزه اي بزرگ به او خواهد داد.
مردان انديشه ور به دربار تزار رفتندو به پرسش هايش پاسخ هاي گوناگون دادند.برخي به نخستين پرسش تزارچنين پاسخ گفتند که براي تشخيص بهترين زمان انجام هر کار،بايد براي کارها برنامه هاي روزانه ،ماهانه و سالانه تهيه کرد و آن ها را مو به مو اجرا نمود.آنان گفتند که اين ،تنها راه تضمين انجام هر کار در وقت مناسب آن است. برخي ديگر گفتند که از پيش تعيين کردن زمان انجام کارها نا ممکن است و مهم اين است که انسان با وقت گذراني بيهوده ،خود را آشفته نسازد؛ به همه ي رويدادها توجه داشته باشد و کارهاي لازم را انجام دهد.گروه سوم معتقد بودند که چون تزارها هيچ گاه به جريان رويدادها توجه نداشته اند ،شايد هيچ شهروندي به درستي نداند که هر کار را در چه زماني بايد انجام دهد. چهارمين گروه گفتند که رايزنان در مورد برخي کارها هيچ گاه نمي توانند نظر بدهند؛ زيرا شخص بي درنگ بايد تصميم بگيرد که آن ها را انجام بدهد يا ندهدو براي تصميم گرفتن ، بايد بداند که چه پيش آمدي رخ خواهد دادو اين تنها از جادوگران برمي آيد.پس براي دانستن مناسب ترين زمان انجام هر کار فقط بايد با جادوگران راي زد.پاسخ فرزانگان به پرسش دوم تزار نيز به همين اندازه گوناگون بود. گروه اول گفتند که او بيش از همه ، به دستياران حکومتيش نيازمند است. گروه دوم براين عقيده بودند که وي بيش از همه به کشيشان نياز دارد. گروه سوم گفتند که او به پزشکان خود بيش ازهمه محتاج است و گروه چهارم معتقد بودند که نياز تزار بيش از هر کس به جنگاوران خويش است.در پاسخ به سوال سوم تزار در مورد مهم ترين کارها ، گروهي دانش اندوزي را مهم ترين کار جهان مي دانستند؛گروهي ديگر چيره دستي در نظام را و گروه سوم پرستش خداوند را. چون پاسخ ها ناهمگون بودند ، تزار با هيچ کدام موافقت نکرد و به هيچ کس جايزه اي ندادآن گاه تصميم گرفت که براي يافتن پاسخ درست پرسش هايش با راهبي راي زند که در فرزانگي نام آور بود. راهب در جنگل زندگي مي کرد ؛هيچ جا نمي رفت و تنها فروتنان را نزد خود مي پذيرفت.پس ، تزار جامه اي ژنده پوشيد و پيش از رسيدن به کلبه ي راهب از اسب فرود آمد و تنها ، با پاي پياده ،به راه افتادو محافظانش را در ميان راه گذاشت.وقتي به کلبه رسيد ، راهب در جلو کلبه اش باغچه مي بست. همين که تزار را ديد،سلامش گفت و باز بي درنگ به کندن کرت پرداخت.راهب ضعيف و باريک ميان بود و وقتي بيلش را به زمين فرو مي برد و اندکي خاک بر مي داشت، به سختي نفس مي کشيد.تزار نزد اوآمد و گفت:"اي راهب فرزانه نزد تو آمده ام که به سه پرسشم پاسخ دهي: يکي اين که کدام فرصت را براي شروع کارها از دست ندهم که اگر دهم پشيمان شوم؛دوم اينکه کدام کسان را برتر شمارم و به آنان توجه کنم؟آخر اينکه کدام کار از همه مهم تر است و بيش از همه بايد به انجامش همت کنم؟"راهب به سخنان تزار گوش فردا داد اما پاسخي به او نداد و دوباره کندن کرت را از سر گرفت. تزار گفت :"خسته شده اي . بيل را به من بده تا کمکت کنم." راهب گفت :"متشکرم "و آن گاه بيل را به اوداد و روي زمين نشست.تزار پس از کندن دو کرت از کار دست کشيدو پرسش هايش را تکرار کرد.راهب باز پاسخ نداد اما از جا برخاست ؛ به طرف بيل رفت و گفت:"حالا تو استراحت کن و بگذار...." اما تزار بيل رابه اونداد و به کندن ادامه داد.ساعتي از پس ساعت ديگر گذشت. آن گاه که خورشيد در آن سوي درختان غروب مي کرد ، تزار بيل را در خاک فرو مي برد و گفت :"که اي فرزانه مرد ، پيشت آمده ام تا به سوالهايم پاسخ دهي. اگر نمي تواني ، بگو تا به خانه برگردم." راهب گفت :"نگاه کن ؛ کسي دارد آن جا مي دود. بيا برويم ببينيم کيست." تزار به اطرافش نگاه کرد و ديد که مردي دوان دوان از جنگل مي آيد .مرد ، با دستانش شکمش را چسبيده بود؛خون از ميان انگشتانش جاري بود.او به سوي تزار دويد و بر زمين افتاد؛چشمانش را بست؛ناله اي آهسته سرداد و از هوش رفت. تزار به راهب کمک تا جامه مرد زخمي را در آورد؛اوزخمي بزرگ در شکم داشت. تزار زخم راخوب شست، با دستمالش و يکي از لباس پاره هاي راهب آن را بست اما خون همچنان از آن جاري بود.تزار باند گرم و آغشته به خون را از روي زخم باز کردو آن را شست و باز بست. وقتي جريان خون متوقف شد ، مرد زخمي به هوش آمد و آب خواست. تزار آب خنک آورد و به مرد کمک کرد تا از آن بنوشد. در همان موقع ،آفتاب غروب کرد و هوا خنک شد.تزار به کمک راهب مرد زخمي را به کلبه بردو در بستر خواباند.مرد زخمي همانطور که دراز کشيده بود ، چشمانش را بست و آرام گرفت. تزار آن قدر از کار کردن و راه رفتن خسته شده بود که در آستانه ي در مثل مار چنبر زد و چنان آسوده به خواب فرورفت که همه ي آن شب کوتاه تابستاني را درخواب بود. صبح روز بعد که از خواب بيدار شد ، مدتي طول کشيد تا يادش بيايد که کجاست و مرد غريبه که در بستر خفته کيست ؛پس با چشماني جويا اورا ور انداز کرد.مرد همين که ديد تزار از خواب برخاسته و نگاهش مي کند با صدايي ضعيف گفت : "مراببخش" تزار گفت که تورا نمي شناسم و دليلي براي بخشودنت نمي يابم." مرد گفت:"تو مرا نمي شناسي اما من تورا مي شناسم .من دشمن تو هستم و قسم خورده بودم که به سبب کشتن برادر و ضبط دارايي ام ار تو انتقام بگيرم و ميدانستم که تو تنها نزد راهب آمده اي ؛
اين بود که تصميم گرفتم هنگام باز گشت بکشمت.اما يک روز تمام گذشت و پيدايت نشد و وقتي از کمينگاهم بيرون آمدم که بيابمت ، به محافظانت برخوردم که مرا نمي شناختند و زخمي ام کردند. از چنگشان گريختم اما اگر تو زخمم را نمي بستي ،آن قدر از من خون مي رفت که مي مردم،من مي خواستم تورا بکشم اما تو جانم را نجات دادي.اگر من زنده ماندم و تومايل بودي
وفادارترين غلامت خواهم شد و به فرز-ن-د-ا-نم نيز چنين خواهم گفت. مراببخش" تزار بسيار شادمان شد که به اين آساني با دشمنش آشتي کرده است. ونه تنها اورا بخشود بلکه به پزشک خويش و نوکرانش گفت که همراه او برگردندو قول داد که اموالش را پس دهد. پس از اين که مرد زخمي کلبه را ترک کرد ، تزار براي يافتن راهب از کلبه بيرون رفت.مي خواست پيش
از بازگشت، يک بار ديگر از او بخواهد که به سوال هايش پاسخ دهد. راهب در جلو باغچه اي که روز پيش بسته بود، زانو زده بودو در کرت ها سبزي مي کاشت.تزار به سراغ او رفت و گفت:"اي فرزانه مرد،براي آخرين بار از تو خواهش مي کنم که به سوال هايم پاسخ دهي."راهب ،همان طور که چمباته نشسته بود ، به سرتا پاي تزار نگاه کرد و گفت :همين حالا هم به جواب سوال هايت رسيده اي."
تزار گفت:"چطور؟"راهب گفت "اگر ديروز بر ضعف من رحم نکرده بودي و به جاي کندن اين کرت ها ،تنهايم گذاشته بودي ، آن شخص به تو حمله مي کرد و از ترک کردن من پشيمان مي شدي. پس آن هنگام بهترين زمان براي کندن کرت ها بود و من مهم ترين کسي بودم که تو مي بايست به او توجه مي کردي و مهم ترين کارت کمک به من بود. پس زماني که آن مرد دوان دوان آمد؛بهترين زمان براي مراقبت تو از او فرا رسيد ؛ زيرا اگر زخمش را نبسته بودي ، بدون آشتي با تو مي مرد. پس اومهم ترين کسي بود که بايد به او توجه مي کردي و آن چه کردي مهم ترين کار بود. اکنون بدان که فقط يک زمان بسيارمهم وجود دارد و آن ((حال)) است و مهم ترين کس آن کس است که اکنون مي بيني ؛زيرا هيچ گاه نمي داني که آيا کس ديگري نيز خواهد بود که با او روبرو شوي يا نه و مهم ترين کار ، نيکي کردن به اوست؛زيرا انسان تنها براي نيکي کردن آفريده شده است."

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

April 2008 2 23:20
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
حنا خانوم
آفلاین
کاندید مدیریت
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 1,446
تاریخ ثبت نام: March 2009
اعتبار: 33
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 3 تشکر در 3 ارسال )
شماره ارسال: #18
Re: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
کوتاه زیبا وپر معنیShad

امضا:
غروب شد،خورشید رفت.آفتابگردون به دنباله خورشید گشت،ستاره چشمک زد،آفتابگردون سرش راپایین انداخت .گلها هرگز خیانت نمی کنن
April 2009 7 09:36
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Sina.M
آفلاین
خودش یه پا مدیره!!!
*****
ثبت نام شده

سن: 22
ارسال ها: 1,746
تاریخ ثبت نام: August 2009
اعتبار: 20
حالت من: Sarbezir


تشکرها : 3
( 12 تشکر در 10 ارسال )
شماره ارسال: #19
Re: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
یک روز سر کلاس خانم معلم از یکی از شاگردهاش پرسید روی لبه دیواری 3 کبوتر نشسته، اگر با تیر یکی را بزنیم چند کبوتر روی لبه دیوار میماند؟ شاگرد کمی فکر میکنه و میگه هیچی! چون از صدای گلوله 2 کبوتر دیگر فرار میکنند. خانم معلم میگه جوابت غلطه. جواب درست 2 کبوتره، ولی از طرز فکرت خوشم اومد. پسرک که کنفت شده بود به خانم معلم میگه میشه منم یک سوال از شما بپرسم؟ خانم معلم هم موافقت میکنه. پسرک میگه 3 خانم متشخص در خیابان راه میروند دست هر کدام هم یک بستنی هست. نفر اول بستنی رو گاز میزنه، نفر دوم لیس میزنه و نفر سوم هم میمکه. حالا شما بگید کدوم این خانم ها ازدواج کردن؟! خانم معلم هم یکم فکر میکنه و میگه خب معلومه دیگه نفر سوم ازدواج کرده! پسرک میخنده و میگه نه اشتباه کردین! اونی که دستش حلقه (ازدواج) هست جواب درسته ولی در کل از طرز فکرت خوشم اومد!!Kh

امضا: [ لینک ها فقط برای اعضا قابل نمایش هستند - برای عضویت کلیک کنید ]
September 2009 25 07:43
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
arman 2
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: 22
ارسال ها: 2,700
تاریخ ثبت نام: June 2009
اعتبار: 38
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 143
( 156 تشکر در 70 ارسال )
شماره ارسال: #20
Re: داستان های کوتاه ، زیبا و پر معنی
اون روز، روز آزروها بود روزی که برکه آرزوها،سه آرزوی هر کسی و که

کنارش می آمد و سنگی درونش می انداخت و برآورده می کرد





غورباغه کوچولو سنگ اول را پرتاب کرد ته برکه آرزوها که پر بود از سنگهای ریز و درشت





آرزوی اولش این بود که همیشه آسمون آفتابی باشه تا بتونه حمام آفتاب بگیره

آسمان آفتابی شد

با انداختن سنگ دوم آرزو کرد همیشه اطراف برکه پر باشه از ملخهای خوشمزه و بزرگ

همه جا پر شد از ملخهای بزرگ



سنگ سوم را برداشت ولی مار بزرگی از لای بوته ها پیدا شد و غورباغه را خورد آخه غورباغه آرزوی مار شده بود

امضا:
چیزی به سحر نمانده بود
سحری که گواهی از غروب می داد
دیده ها به سویش گریان بود
ودلها نگران
شب بیست و یکم بود
و عقاب غریبانه از شهر کرکس ها پرید
October 2009 1 18:56
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test