مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 13 رای - 2.69 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

*galbe shisheie* *زهرا* .:Nazila:. .:souvenir:. aban21 Arisa arown eiham Erato f@rzad Ghasedak HaRika hasankhan jiya MARY-KHOSH pinkguitar Renegade saeid70 امیرسینا رنا ستين


اشعار سهراب سپهری
نویسنده پیام
Ghasedak
غایب
Anathema
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 33,882
تاریخ ثبت نام: June 2008
اعتبار: 139
حالت من: Sepasgozar


تشکرها : 8274
( 4771 تشکر در 2336 ارسال )
شماره ارسال: #151
Re: اشعار سهراب سپهری
ادغام شد.
منتقل شد.Icon_cool

امضا:
(آخرین تغییر در این ارسال: May 2009 14 14:45 توسط Ghasedak.)
May 2009 14 14:44
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
MARY-KHOSH
آنلاین
مدیر سرگرمی، آشپزی و مطالب جالب
******
مدیر بخش

سن: 33
ارسال ها: 12,149
تاریخ ثبت نام: January 2008
اعتبار: 102
حالت من: Relax


تشکرها : 3113
( 7117 تشکر در 2560 ارسال )
شماره ارسال: #152
RE: اشعار سهراب سپهری
شب آرامی بود
می روم در ایوان، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه؟
مادرم سینی چایی در دست
گل لبخندی چید ،هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ، آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد، تکيه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد، به آرامش زیبای یقین
:با خودم می گفتم
زندگی، راز بزرگی است که در ما جاریست
زندگی فاصله آمدن و رفتن ماست
رود دنیا جاریست
زندگی ، آبتنی کردن در این رود است
وقت رفتن به همان عریانی؛ که به هنگام ورود آمده ایم
دست ما در کف این رود به دنبال چه می گردد؟
!!!هیچ
زندگی ، وزن نگاهی است که در خاطره ها می ماند
شاید این حسرت بیهوده که بر دل داری
شعله گرمی امید تو را، خواهد کشت
زندگی درک همین اکنون است
زندگی شوق رسیدن به همان
فردایی است، که نخواهد آمد
تو نه در دیروزی، و نه در فردایی
ظرف امروز، پر از بودن توست
شاید این خنده که امروز، دریغش کردی
آخرین فرصت همراهی با، امید است
زندگی یاد غریبی است که در سینه خاک
به جا می ماند
زندگی ، سبزترین آیه ، در اندیشه برگ
زندگی، خاطر دریایی یک قطره، در آرامش رود
زندگی، حس شکوفایی یک مزرعه، در باور بذر
زندگی، باور دریاست در اندیشه ماهی، در تنگ
زندگی، ترجمه روشن خاک است، در آیینه عشق
زندگی، فهم نفهمیدن هاست
زندگی، پنجره ای باز، به دنیای وجود
تا که این پنجره باز است، جهانی با ماست
آسمان، نور، خدا، عشق، سعادت با ماست
فرصت بازی این پنجره را دریابیم
در نبندیم به نور، در نبندیم به آرامش پر مهر نسیم
پرده از ساحت دل برگیریم
رو به این پنجره، با شوق، سلامی بکنیم
زندگی، رسم پذیرایی از تقدیر است
وزن خوشبختی من، وزن رضایتمندی ست
زندگی، شاید شعر پدرم بود که خواند
چای مادر، که مرا گرم نمود
نان خواهر، که به ماهی ها داد
زندگی شاید آن لبخندی ست، که دریغش کردیم
زندگی زمزمه پاک حیات ست ، میان دو سکوت
زندگی ، خاطره آمدن و رفتن ماست
لحظه آمدن و رفتن ما ، تنهایی ست
من دلم می خواهد
قدر این خاطره را دریابیم.

سهراب سپهری

امضا:
تورکون قولی بوکولمز
تورکون بلی اییلمز
بیرکره قالخان بایراق
بیرداها انمز انمز
[تصویر: 102626ADMDRPL1.gif]
May 2011 21 15:21
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
MARY-KHOSH
آنلاین
مدیر سرگرمی، آشپزی و مطالب جالب
******
مدیر بخش

سن: 33
ارسال ها: 12,149
تاریخ ثبت نام: January 2008
اعتبار: 102
حالت من: Relax


تشکرها : 3113
( 7117 تشکر در 2560 ارسال )
شماره ارسال: #153
RE: اشعار سهراب سپهری

بيا برويم رويا ببينيم.

سَرَم کنارِ گرمی رويا که سنگين می‌شود

ديگر حدودِ جهان

حدود نفسهای من است.

سَرَم کنارِ گرمیِ رويا که سنگين می‌شود

ديگر حدود سالهايم

حدودِ کودکی‌های من است.

با اين همه خوابم نمی‌آيد

تنها زمزمه‌ی مداوم زنجره‌ئی شبزی‌ست

با شعله‌ی صداش، که ولرم و مکرر از تنوره‌ی تيرگی می‌گذرد.

(به قول مادرم شب است ديگر ...

اما خوابم نمی‌آيد، قسم نمی‌خورم)

بايد به کو کنارِ صبح و شام نيامده بينديشم

بايد از هزاره‌ی دوش و ساعتِ صد ساله بگذرم

پس لااقل

تو سکوتِ بی‌پشت و رویِ مرا

پيشه‌ی خاموش واژگان مگير!

بيا ...! بيا برويم رويا ببينيم.



سهراب سپهری

امضا:
تورکون قولی بوکولمز
تورکون بلی اییلمز
بیرکره قالخان بایراق
بیرداها انمز انمز
[تصویر: 102626ADMDRPL1.gif]
June 2011 29 13:59
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
*galbe shisheie*
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: 19
ارسال ها: 2,361
تاریخ ثبت نام: November 2010
اعتبار: 26
حالت من: Gerye


تشکرها : 1343
( 860 تشکر در 530 ارسال )
شماره ارسال: #154
RE: اشعار سهراب سپهری
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
کور را خواهم گفت چه تماشا دارد باغ
دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت
جار خواهم زد آی شبنم شبنم شبنم
رهگذری خواهد گفت:راستی شب تاریکیست
کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست
دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت
سهراب سپهری

امضا:


گــــاهی ... بی دلیل..... حالم خوبه و خوشحالم !

گــــاهی ... بی دلیل....حالم بده و غمگینم !

این بی دلیلی ...منو داغون كرده





(آخرین تغییر در این ارسال: July 2011 5 00:28 توسط *galbe shisheie*.)
July 2011 5 00:27
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
pinkguitar
آفلاین
کاربر تازه وارد
**
ثبت نام شده

سن: 15
ارسال ها: 27
تاریخ ثبت نام: July 2011
اعتبار: 3
حالت من: Vaaaaay


تشکرها : 4
( 29 تشکر در 15 ارسال )
شماره ارسال: #155
RE: اشعار سهراب سپهری
به سراغ من اگر می‌آیید،

پشت هیچستانم.

پشت هیچستان جایی است.


پشت هیچستان رگ‌های هوا، پر قاصدهایی است

که خبر می‌آرند، از گل واشده دورترین بوته خاک.

روی شن‌ها هم، نقش‌های سم اسبان سواران ظریفی است که صبح

به سر تپه معراج شقایق رفتند.

پشت هیچستان، چتر خواهش باز است:

تا نسیم عطشی در بن برگی بدود،

زنگ باران به صدا می‌آید.

آدم این‌جا تنهاست

و در این تنهایی، سایه نارونی تا ابدیت جاری است.

به سراغ من اگر می‌آیید،


نرم و آهسته بیایید، مبادا که ترک بردارد

چینی نازک تنهایی من.

در این اتاق تهی پیکر

انسان مه آلود !

نگاهت به حلقه کدام در آویخته ؟

درها بسته

و کلیدشان در تاریکی دور شد.

نسیم از دیوارها می تراود:

گل های قالی می لرزد.

ابرها در افق رنگارنگ پرده پر می زنند.

باران ستاره اتاقت را پر کرد

و تو در تاریکی گم شده ای

انسان مه آلود!

پاهای صندلی کهنه ات در پاشویه فرو رفته .


درخت بید از خاک بسترت روییده

و خود را در حوض کاشی می جوید.

تصویری به شاخه بید آویخته :

کودکی که چشمانش خاموشی ترا دارد،

گویی ترا می نگرد

و تو از میان هزاران نقش تهی

گویی مرا می نگری

انسان مه آلود!

ترا در همه شب های تنهایی


توی همه شیشه ها دیده ام.

مادر مرا می ترساند:

لولو پشت شیشه هاست!

و من توی شیشه ها ترا میدیدم.

لولوی سرگردان !

پیش آ،
بیا در سایه هامان بخزیم .

درها بسته

و کلیدشان در تاریکی دور شد.

بگذار پنجره را به رویت بگشایم.


انسان مه آلود از روی حوض کاشی گذشت

و گریان سویم پرید.

شیشه پنجره شکست و فرو ریخت:

لولوی شیشه ها

شیشه عمرش شکسته بود.

امضا: خدایا!!!
کمکم کن پیمانی را که در طوفان با تو بسته ام در ارامش فراموش نکنم.
(آخرین تغییر در این ارسال: July 2011 23 04:47 توسط pinkguitar.)
July 2011 23 04:46
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
MARY-KHOSH
آنلاین
مدیر سرگرمی، آشپزی و مطالب جالب
******
مدیر بخش

سن: 33
ارسال ها: 12,149
تاریخ ثبت نام: January 2008
اعتبار: 102
حالت من: Relax


تشکرها : 3113
( 7117 تشکر در 2560 ارسال )
شماره ارسال: #156
RE: اشعار سهراب سپهری
[highlight=#ffffff]
خانه ی دوست کجاست ؟
در فلق بود که پرسید سوار .
آسمان مکثی کرد
رهگذر شاخه نوری که به لب داشت به تاریکی شن ها بخشید
و به انگشت نشان داد سپیداری و گفت:
«نرسیده به درخت ، کوچه باغی است که از خواب خدا سبزتر است
و در آن عشق به اندازه ی پرهای صداقت آبی است
می روی تا ته آن کوچه که از پشت بلوغ ، سر بدر می آرد ،
پس به سمت گل تنهایی می پیچی ،
دو قدم مانده به گل ،
پای فواره ی جاوید اساطیر زمین می مانی
و ترا ترسی شفاف فرا می گیرد .
در صمیمیت سیال فضا ، خش خشی می شنوی ،
کودکی می بینی
رفته از کاج بلندی بالا ، جوجه بردارد از لانه نور
[/highlight]
و از او می پرسی خانه ی دوست کجاست »
سهراب سپهری
[تصویر: 2cz8pnv9rupoy1l9ulp.jpg]
[/size][/font]

امضا:
تورکون قولی بوکولمز
تورکون بلی اییلمز
بیرکره قالخان بایراق
بیرداها انمز انمز
[تصویر: 102626ADMDRPL1.gif]
(آخرین تغییر در این ارسال: August 2011 14 16:09 توسط MARY-KHOSH.)
August 2011 14 16:08
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
arown
آفلاین
داره خودمونی میشه!
***
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 58
تاریخ ثبت نام: March 2011
اعتبار: 4
حالت من: Naomid


تشکرها : 2
( 40 تشکر در 18 ارسال )
شماره ارسال: #157
...
دود مي خيزيد
دود مي خيزد ز خلوتگاه من
كس خبر كي يابد از ويرانه ام
با درون سوخته دارم
كي به پايان مي رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بياويزم به گيسوي سحر
خويش را از ساحل افكندم در آب
ليك از ژرفاي دريا بي خبر
بر تن ديوارها طرح شكست
كس دگر رنگي در اين سامان نديد
از درون دل به تصوير اميد
تا بدين منزل نهادم پاي را
از در اي كاروان بگسسته ام
گرچه مي سوزم از اين آتش به جان
ليك بر اين سوختن دلبسته ام
تيرگي پا مي كشد از بام ها
صبح مي خندد به راه شهر من
دود مي خيزد هنوز از خلوتم

امضا:
هميشه بزرگوار تر از آن باشيد كه برنجيد
و نجيب تر از آن باشيد كه برنجانيد
(آخرین تغییر در این ارسال: August 2011 24 18:35 توسط Erato.)
August 2011 24 17:42
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Erato
غایب
Yolcu Sadece
*******
مدیر ارشد

سن: 24
ارسال ها: 6,081
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 91
حالت من: ShadOsarhal


تشکرها : 10791
( 6452 تشکر در 3031 ارسال )
شماره ارسال: #158
RE: اشعار سهراب سپهری
این شعر متعلق به خود سهراب است. ( به یاد او سروده نشده است!! )

منتقل شد. Icon_cool

امضا:
بیا ای دل
چو دیوانه چو مجنونی
برون از سر غم هر مرد و نامردی
رویم آنجا که در سر نیست یک دم دردِ انسانی
به جایی خالی از آوارِ آدم های پر دردی و غم جویی
که آزادیم دور از هر صدای بی صدایی کنجِ هر باغی و هر جایی
بیا تا من به جبرانِ غم از دست دادن های هر مرگی
بروبم از ته دل هر نشانِ زخم و هر داغی
به جبرانِ خرابی ها کنم شادی
شوم دیوانه ای خاکی
کنم کاری
August 2011 24 18:35
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
aban21
آفلاین
خودش یه پا مدیره!!!
*****
ثبت نام شده

سن: 21
ارسال ها: 1,561
تاریخ ثبت نام: August 2011
اعتبار: 24
حالت من: Khaste


تشکرها : 1683
( 689 تشکر در 405 ارسال )
شماره ارسال: #159
RE: اشعار سهراب سپهری
به تماشا سوگند
و به آغاز کلام
و به پرواز کبوتر از ذهن
واژه ای در قفس است.
حرف هایم ، مثل یک تکه چمن روشن بود.
و به آنان گفتم :
آفتابی لب درگاه شماست
که اگر در بگشایید به رفتار شما می تابد.
و به آنان گفتم :
سنگ آرایش کوهستان نیست
همچنانی که فلز ، زیوری نیست به اندام کنلگ .
در کف دست زمین گوهر ناپیدایی است
که رسولان همه از تابش آن خیره شدند.
پی گوهر باشید.
لحظه ها را به چراگاه رسالت ببرید.
و من آنان را ، به صدای قدم پیک بشارت دادم
و به نزدیکی روز ، و به افزایش رنگ .
به طنین گل سرخ ، پشت پرچین سخن های درشت.
و به آنان گفتم :
هر که در حافظۀ چوب ببیند باغی
صورتش در وزش بیشه شور ابدی خواهد ماند
هر که با مرغ هوا دوست شود
خوابش آرام ترین خواب جهان خواهد بود
آنکه نور از سر انگشت زمان برچیند
می گشاید گرۀ پنجره ها را با آه.
زیر بیدی بودیم.
برگی از شاخه بالای سرم چیدم، گفتم :
چشم را باز کنید ، آیتی بهتر از این می خواهید ؟
می شنیدم که به هم می گفتند :
سحر میداند ، سحر !
سر هر کوه رسولی دیدند
ابر انکار به دوش آوردند.
باد را نازل کردیم
تا کلاه از سرشان بردارد.
خانه هاشان پر داوودی بود،
چشمشان را بستیم
دستشان را نرساندیم به سر شاخه هوش.
جیبشان را پر عادت کردیم.
خوابشان را به صدای سفر آینه ها آشفتیم.

امضا: ای کاش عظمت در نگاه تو باشد ، نه چیزی که به آن می نگری...
March 2012 15 17:54
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
MARY-KHOSH
آنلاین
مدیر سرگرمی، آشپزی و مطالب جالب
******
مدیر بخش

سن: 33
ارسال ها: 12,149
تاریخ ثبت نام: January 2008
اعتبار: 102
حالت من: Relax


تشکرها : 3113
( 7117 تشکر در 2560 ارسال )
شماره ارسال: #160
RE: اشعار سهراب سپهری
منـم زیبــا
که زیبا بنده ام را دوست میدارم

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان

رهایت من نخواهم کرد

رها کن غیر من را آشتی کن با خدای خود

تو غیر از من چه میجویی؟

تو با هر کس به غیر از من چه میگویی؟

تو راه بندگی طی کن عزیز من، خدایی خوب میدانم

تو دعوت کن مرا با خود به اشکی، یا خدایی میهمانم کن

که من چشمان اشک آلوده ات را دوست میدارم

طلب کن خالق خود را، بجو ما را تو خواهی یافت

که عاشق میشوی بر ما و عاشق میشوم بر تو که

وصل عاشق و معشوق هم، آهسته میگویم، خدایی عالمی دارد

تویی زیباتر از خورشید زیبایم، تویی والاترین مهمان دنیایم

که دنیا بی تو چیزی چون تورا کم داشت

وقتی تو را من آفریدم بر خودم احسنت میگفتم

مگر آیا کسی هم با خدایش قهر میگردد؟

هزاران توبه ات را گرچه بشکستی؛ ببینم من تورا از درگهم راندم؟

که میترساندت از من؟ رها کن آن خدای دور؟!

آن نامهربان معبود. آن مخلوق خود را

این منم پروردگار مهربانت.خالقت. اینک صدایم کن مرا. با قطره ی اشکی

به پیش آور دو دست خالی خود را. با زبان بسته ات کاری ندارم

لیک غوغای دل بشکسته ات را من شنیدم

غریب این زمین خاکی ام. آیا عزیزم حاجتی داری؟

بگو جز من کس دیگر نمیفهمد. به نجوایی صدایم کن. بدان آغوش من باز است

قسم بر عاشقان پاک با ایمان

قسم بر اسبهای خسته در میدان

تو را در بهترین اوقات آوردم

قسم بر عصر روشن، تکیه کن بر من

قسم بر روز، هنگامی که عالم را بگیرد نور

قسم بر اختران روشن اما دور، رهایت من نخواهم کرد

برای درک آغوشم، شروع کن، یک قدم با تو

تمام گامهای مانده اش با من

تو بگشا گوش دل پروردگارت با تو میگوید

ترا در بیکران دنیای تنهایان. رهایت من نخواهم کرد


شعر از زنده یاد سهراب سپهری

امضا:
تورکون قولی بوکولمز
تورکون بلی اییلمز
بیرکره قالخان بایراق
بیرداها انمز انمز
[تصویر: 102626ADMDRPL1.gif]
April 2012 11 12:17
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test