مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 13 رای - 2.69 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

*galbe shisheie* *زهرا* .:Nazila:. .:souvenir:. aban21 Arisa arown eiham Erato f@rzad Ghasedak HaRika hasankhan jiya MARY-KHOSH pinkguitar Renegade saeid70 امیرسینا رنا ستين


اشعار سهراب سپهری
نویسنده پیام
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #31
RE: اشعار سهراب سپهری
غبار لبخند

می تراوید آفتاب از بوته ها
دیدمش در دشت های نم زده
مست اندوه تماشای یار باد
مویش افشان گونه اش شبنم زده
لاله ای دیدیم لبخندی به دشت
پرتویی در آب روشن ریخته
او صدا را درشیار باد ریخت
جلوه اش با بوی خک آمیخته
رود تابان بود و او موج صدا
خیره شد چشمان ما در رود وهم
پرده روشن بود او تاریک خواند
طرح ها دردست دارد دود وهم
چشممن بر پیکرش افتاد گفت
آفت پژمردگی نزدیک او
دشت دریای تپش آ-ه-ن-گ نور
سایه میزد خنده تاریک او

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:36
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #32
RE: اشعار سهراب سپهری
فراتر

می تازی همزاد عصیان
به شکار ستاره ها رهسپاری
دستانت از درخشش تیر و کمان سرشار
اینجا که منهستم
آسمان خوشه کهکشان کی آویزد
کو چشمی آرزومند ؟
با ترس و شیفتگی در برکه فیروزه گون گلهای سپید می کنی
و هر آن به مار سیاهی می نگری گلچین بی تاب
و اینجا افسانه نمی گویم
نیش مار نوشابه گل ارمغان آورد
بیداری ات را جادو می زند
سیب باغ ترا پنجه دیوی می رباید
و قصه نمی پردازم
در باغستان من شاخه بارورم خم می شود
بی نیازی دست ها پاسخ می دهد
در بیشه تو آهو سر می کشد به صدایی می رمد
در جنگل من از درندگی نام و نشان نیست
در سایه آفتاب دیارت قصه خیر و شر می شنوی
من شکفتن ها را می شنوم
و جویبار از آن سوی زمان می گذرد
تو در راهی
من رسیدهام
اندوهی در چشمانت نشست رهرو نازک دل
میان ما راه درازی نیست لرزش یک برگ

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:36
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #33
RE: اشعار سهراب سپهری
شکست کرانه

میان این سنگ و آفتاب پژمردگی افسانه شد
درخت نقشی در ابدیت ریخت
انگشتانم برنده ترین خار را می نوازد
لبانم به پرتو شوکران لبخند می زند
این تو بودی که هر ورزشی هدیه ای ناشناس به دامنت می ریخت؟
و اینک هرهدیه ابدیتی است
این تو بودی که طرح عطش را بر سنگ نهفته ترین چشمه کشیدی ؟
و اینک چشمه نزدیک نقش عطش درخود می شکند
گفتی نهال از طوفان می هراسد
و اینک ببالید نورستهترین نهالان
که تهاجم بر باد رفت
سیاه ترین ماران می رقصند
و برهنه شوید زیباترین پیکرها
که گزیدن نوازش شد

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:37
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #34
RE: اشعار سهراب سپهری
دیاری دیگر

میان لحظه و خک ساقه گرانبار هراسی نیست
همراه ما ابدیت گلها پیوسته ایم
تابش چشمانت را به ریگ و ستاره سپار
تراوش رمزی در شیار تماشا نیست
نه در این خک رس نشانه ترس
و نه بر لاجورد بالا نقش شگفت
در صدای پرنده فرو شو
اضطراب بال و پری سیمای ترا سایه نمی کند
در پرواز عقاب
تصویر ورطه نمی افتد
سیاهی خاری میان چشم و تماشا نمی گذرد
و فراتر
میان خوشه و خورشید
نهیب داس از هم درید
میان لبخند و لب
خنجر زمان در هم شکست

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:38
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #35
RE: اشعار سهراب سپهری
کو قطره وهم

سر برداشتم
زنبوری در خیالم پرزد
یا جنبش ابری خوابم را شکافت ؟
در بیداری سهمنک
آ-ه-ن-گی دریا نوسان شنیدم به شکوه لب بستگی یک ریگ و از کنار زمان برخاستم
هنگام بزرگ
بر لبانم خاموشی نشانده بود
در خورشید چمن ها خزنده ای یدده گشود
چشمانش بیکرانی برکه را نوشید
بازی سایه پروازش را به زمین کشید
و کبوتری در بارش آفتاب به رویا بود
پهنه چشمانم جولانگاه تو باد چشم انداز بزرگ
در این جوش شگفتانگیز کو قطره وهم ؟
بال ها سایه پرواز را گم کرده اند
گلبرگ سنگینی زنبور را انتظار می کشد
به طراوت خک دست می کشم
نمنکی چندشی بر انگشتانم نمی نشیند
به آب روان نزدیک می شوم
نا پیدایی دو کرانه را زمزمه می کند
رمز ها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند
جوانه شور مرا دریاب نورسته زود آشنا
درود ای لحظه شفاف در بیکران تو زنبوری پر می زند

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:39
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #36
RE: اشعار سهراب سپهری
سایبان آرامش ما ماییم

در هوای دوگانگی تازگی چهره ها پژمرد
بیایید از سایه روشن برویم
بر لب شبنم بایستیم در برگ فرود اییم
و اگر جا پایی دیدیم مسافر کهن را از پی برویم
برگردیم و نهراسیم درایوان آن روزگاران نوشابه جادو سر کشیم
شب بوی ترانه ببوییم چهره خود گم کنیم
از روزن آن سوها بنگریم در به نوازش خطر بگشاییم
خود روی دلهره پر-پر کنیم
نیاویزیم نه به بند گریز نه به دامان پناه
نشتابیم نه به سوی روشن نزدیک نه به سمت مبهم دور
عطش را بنشانیم پس به چشمه رویم
دم صبح دشمن را بشناسیم و به خورشید اشاره کنیم
ماندیم در برابر هیچ خم شدیم در برابر هیچ پس نماز ما در را نشکنیم
برخیزیم و دعا کنیم
لب ما شیار عطر خاموشی باد
نزدیک ما شب بی دردی است دوری کنیم
کنار ما ریشه بی شوری است برکنیم
و نلرزیم پا در لجن نهیم مرداب را ب ه تپش دراییم
آتش را بشویم نی زار همهمه را خکستر کنیم
قطره را بشویم دریا را نوسان اییم
و این نسیم بوزیم و جاودان بوزیم
و این خزنده خم شویم و بیناخم شویم
و این گودال فرود اییم و بی پروا فرود اییم
بر خود خیمه زنیم سایبان آرامش ما ماییم
ماوزش صخره ایم ما صخره وزنده ایم
ما شب گامیم ما گام شبانه ایم
پروازیم و چشم به راه پرنده ایم
تراوش آبیم و در انتظار سبوییم
در میوه چینی بی گاه رویا را نارس چیدند و تردید از رسیدگی پوسید
بیایید از شوره زار خوب و بد برویم
چون جویبار ایینه روان باشیم به درخت درخت راپاسخ دهیم
و دو کران خود را هر لحظه بیافرینیم هر لحظه رها سازیم
برویم برویم و بیکرانی را زمزمه کنیم

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:40
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #37
RE: اشعار سهراب سپهری
پرچین راز

بیراهه رفتی برده گام رهگذر راهی از من تا بی انجام مسافر میان سنگینی پلک و جوی سحر
در باغ ناتمامتو ای کودک شاخسار زمرد تنها نبود بر زمینه هولی می درخشید
در دامنه لالایی به چشمه وحشت می رفتی بازوانت دو ساحل ناهمرنگ شمشیر و نوازش بود
فریب را خندیدهای نه لبخند را ناشناسی را زیسته ای نه زیست را
و آن روز و آن لحظه از خود گریختی سر به بیابان یک درخت نهادی به بالش یک وهم
در پی چه بودی آن هنگام در راهی از من تا گوشه گیر سکت اینه درگذری از میوه تا اضطراب رسیدن ؟
ورطه عطر را بر گل گستردی گل را شب کردی در شب گل تنها ماندی گریستی
همیشه بهار غم را آب دادی
فریاد ریشه را در سیاهی فضا روشن کردی بر تب شکوفه شبیخون زدی باغبان هول انگیز
و چه از این گویاتر خوشه شک پروردی
و آن شب آن تیره شب در زمین بستر بذر گریز افشاندی
و بالین آغاز سفر بود پایان سفر بود دری به فرود روزنه ای به اوج
گریستی من بی خبر بر هر جهش در هر آمد هر رفت
وای من کودک تو در شب صخره ها از گود نیلی بالا چه می خواست؟
چشم انداز حیرت شده بود پهنه انتظار ربوده راز گرفته نور
و تو تنها ترین من بودی
و تو نزدیک ترین من بودی
و تو رساترین من بودی ای من سحرگاهی پنجره ای بر خیرگی دنیا ها سرانگیز

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:41
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #38
RE: اشعار سهراب سپهری
آوای گیاه

از شب ریشه سر چشمه گرفتم و به گرداب آفتاب ریختم
بی پروا بودم دریچه ام را به سنگ گشودم
مغک چنبش را زیستم
هوشیاری ام شب را نشکفت روشنی ام روشن نکرد
من ترا زیستم شبتاب دوردست
رها کردم تا ریزش نور شب را بر رفتارم بلغزاند
بیداری ام سر بسته ماند : من خوابگرد راه تماشا بودم
و همیشه کسی از باغ آمد و مرا نوبر وحشت هدیه کرد
و همیشه خوشه چینی از راهم گذشت و کنار من خوشه راز از دستش لغزید
وهمیشه من ماندم و تاریک بزرگ من ماندم و همهمه آفتاب
و از سفر آفتاب سرشار از تاریکی نور آمده ام
سایه تر شده ام
و سایه وار بر لب روشنی ایستاده ام
شب می شکافد لبخند می شکفد زمین بیدار می شود
صبح از سفال آسمان می تراود
و شاخه شبانه اندیشه من بر پرتگاه زمان خم می شود

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:41
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #39
RE: اشعار سهراب سپهری
میوه تاریک

باغ باران خورده می نوشید نور
لرزشی در سبزه های تر دوید
او به باغ آمد درونش تابنک
سایه اش در زیر و بم ها ناپدید
شاخه خم می شد به راهش مست بار
او فراتر از جهان برگ و بر
باغ سرشار از تراوش های سبز
او درونش سبزتر سرشار تر
در سر راهش درختی جان گرفت
میوه اش همزاد همرنگ هراس
پرتویی افتاد در پنهان او
دیده بود آن را به خوابی ناشناس
در جنون چیدن از خود دور شد
دست او لرزید ترسید از درخت
شور چیدن ترس را از ریشه کند
دست آمد میوه را چید از درخت

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:42
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #40
RE: اشعار سهراب سپهری
شب هم آ-ه-ن-گی

لب ها می لرزند شب می تپد جنگل نفس می کشد
پروای چه داری مرا در شب بازوانت سفر ده
انگشتان شبانه ات را می فشارم و باد شقایق دوردست را پر پر می کند
به سقف جنگل می نگری ستارگان درخیسی چشمانت می دوند
بیاشک چشمان تو ناتمام است و نمنکی جنگل نارساست
دستانت را می گشایی گره تاریکی می گشاید
لبخند می زنی رشته رمز می لرزد
می نگری رسایی چهره ات حیران می کند
بیا با جاده پیوستگی برویم
خزندگان درخوابند دروازه ابدیت باز است آفتابی شویم
چشمان را بسپاریم که مهتاب آِنایی فرود آمد
لبان را گم کنیم که صدا نابهنگام است
در خواب درختان نوشیده شویم که شکوه روییدن در ما می گذرد
باد می شکند شب رکد می ماند جنگل از تپش می افتد
جوشش اشک هم آ-ه-ن-گی را می شنویم و شیره گیاهان به سوی ابدیت می رود

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:43
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test