مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 13 رای - 2.69 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

*galbe shisheie* *زهرا* .:Nazila:. .:souvenir:. aban21 Arisa arown eiham Erato f@rzad Ghasedak HaRika hasankhan jiya MARY-KHOSH pinkguitar Renegade saeid70 امیرسینا رنا ستين


اشعار سهراب سپهری
نویسنده پیام
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #1
اشعار سهراب سپهری
روشن شب


روشن است آتش درون شب
وز پس دودش
طرحی از ویرانه های دور
گر به گوش اید صدایی خشک
استخوان مرده می لغزد درون گور
دیرگاهی ماند اجاقم سرد
و چراغم بی نصیب از نور
خواب درمان را به راهی برد
بی صدا آمد کسی از در
در سیاهی آتشی افروخت
بی خبر اما
که نگاهی درتماشا سوخت
گرچه می دانم که چشمی راه دارد به افسون شب
لیک می بینم ز روزن های خوابی خوش
آتشی روشن درون شب

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:05
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: اشعار سهراب سپهری
سپیده

در دور دست
قویی پریده بی گاه از خواب
شوید غبار نیل ز بال و پر سپید
لبهای جویبار
لبریز موج زمزمه در بستر سپید
در هم دویده سایه و روشن
لغزان میان خرمن دوده
شبتاب می فروزد در آذر سپید
همپای رقص نازک نی زار
مرداب می گشاید چشم تر سپید
خطی ز نور روی سیاهی است
گویی بر آبنوس درخشد زر سپید
دیوار سایه ها شده ویران
دست نگاه درافق دور
کاخی بلند ساخته با مرمر سپید

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:06
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: اشعار سهراب سپهری
دود می خیزد

دود می خیزد ز خلوتگاه من
کس خبر کی یابد از ویرانه ام ؟
با درون سوخته دارم سخن
کی به پایان می رسد افسانه ام ؟
دست از دامان شب برداشتم
تا بیاویزم به گیسوی سحر
خویش را از ساحل افکندم در آب
لیک از ژرفای دریای بی خبر
بر تن دیوارها طرح شکست
کس دگر رنگی در این سامان ندید
چشم می دوزد خیال روز و شب
از درون دل به تصویر امید
تا بدین منزل پا نهادم پای را
از درای کاروان بگسسته ام
گر چه می سوزم از این آتش به جان
لیک بر این سوختن دل بسته ام
تیرگی پا می کشد از بام ها
صبح می خندد به راه شهرمن
دود می خیزد هنوز از خلوتم
با درون سوخته دارم سخن

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:07
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: اشعار سهراب سپهری
در قیر شب

دیر گاهی است در این تنهایی
رنگ خاموشی در طرح لب است
بانگی از دور مرا می خواند
لیک پاهایم در قیر شب است
رخنه ای نیست دراین تاریکی
در و دیوار به هم پیوسته
سایه ای لغزد اگر روی زمین
نقش وهمی است ز بندی رسته
نفس آدم ها
سر به سر افسرده است
روزگاری است دراین گوشه پژمرده هوا
هر نشاطی مرده است
دست جادویی شب
در به روی من و غم می بندد
می کنم هر چه تلاش
او به من می خندد
نقشهایی که کشیدم در روز
شب ز راه آمد و با دود اندود
طرح هایی که فکندم در شب
روز پیدا شد و با پنبه زدود
دیرگاهی است که چون من همه را
رنگ خاموشی در طرح لب است
جنبشی نیست دراین خاموشی
دست ها پاها در قیر شب است

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:08
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: اشعار سهراب سپهری
مرغ معما

دیر زمانی است روی شاخه این بید
مرغی بنشسته کو به رنگ معماست
نیست هم آ-ه-ن-گ او صدایی ‚ رنگی
چون من دراین دیار ‚ تنها ‚ تنهاست
گرچه درونش همیشه پر ز هیاهوست
مانده بر این پرده لیک صورت خاموش
روزی اگر بشکند سکوت پر از حرف
بام و دراین سرای میرود از هوش
راه فروبسته گرچه مرغ به آوا
قالب خاموش او صدایی گویاست
می گذرد لحظه ها به چشمش بیدار
پیکر او لیک سایه روشن رویاست
رسته ز بالا و پست بال و پر او
زندگی دور مانده : موج سرابی
سایه اش افسرده بر درازی دیوار
پرده دیوار و سایه : پرده خوابی
خیره نگاهش به طرح های خیالی
آنچه در آن چشمهاست نقش هوس نیست
دارد خاموشی اش چو با من پیوند
چشم نهانش به راه صحبت کس نیست
ره به درون می برد حکایت این مرغ
آنچه نیاید به دل ‚ خیال فریب است
دارد با شهرهای گمشده پیوند
مرغ معما دراین دیار غریب است

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:09
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: اشعار سهراب سپهری
سراب

آفتاب است و بیابان چه فراغ
نیست در آن نه گیاه و نه درخت
غیر آوای غرابان دیگر
بسته هر بانگی از این وادی درخت
در پس پرنده ای از گرد و غبار
نقطه ای لرزد از دور سیاه
چشم اگر پیش رود می بیند
آدمی هست که می پوید راه
تنش از خستگی افتاده ز کار
بر سر و رویش بنشسته غبار
شده از تشنگی اش خشک گلو
پای عریانش مجروح ز خار
هر قدم پیش رود پای افق
چشم او بیند دریایی آب
اندکی راه چو می پیماید
می کند فکر که می بیند خواب

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:09
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #7
RE: اشعار سهراب سپهری
رو به غروب

ریخته سرخ غروب
جا به جا بر سر سنگ
کوه خاموش است
می خروشد رود
مانده در دامن دشت
خرمنی رنگ کبود
سایه آمیخته با سایه
سنگ با سنگ گرفته پیوند
روز فرسوده به ره می گذرد
جلوه گر آمده در چشمانش
نقش اندوه پی یک لبخند
جغد بر کنگره ها می خواند
لاشخورها سنگین
از هوا تک تک ایند فرود
لاشه ای مانده به دشت
کنده منقار ز جا چشمانش
زیر پیشانی او
مانده دو گود کبود
تیرگی می اید
دشت می گیرد آرام
قصه رنگی روز
می رود رو به تمام
شاخه ها پژمرده است
سنگها افسرده است
رود می نالد
جغد می خواند
غم بیامیخته با رنگ غروب
می ترواد ز لبم قصه سرد
دلم افسرده در این تنگ غروب

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:10
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #8
RE: اشعار سهراب سپهری
غمی غمنک
شب سردی است و من افسرده
راه دوری است و پایی خسته
تیرگی هست و چراغی مرده
می کنم تنها از جاده عبور
دور ماندند ز من آدمها
سایه ای از سر دیوار گذشت
غمی افزود مرا بر غم ها
فکر تاریکی و این ویرانی
بی خبر آمد تا به دل من
قصه ها ساز کند پنهانی
نیست رنگی که بگوید با من
اندکی صبر سحر نزدیک است
هر دم این بانگ برآرم از دل
وای این شب چه قدر تاریک است
خنده ای کو که به دل انگیزم ؟
قطره ای کو که به دریا ریزم ؟
صخره ای کو که بدان آویزم ؟
مثل این است که شب نمنک است
دیگران را هم غم هست به دل
غم من لیک غمی غمنک است

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:11
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #9
RE: اشعار سهراب سپهری
خراب

فرسود پای خود را چشمم به راه دور
تا حرف من پذیرد آخر که : زندگی
رنگ خیال بر رخ تصویر خواب بود
دل را به رنج هجر سپردم ولی چه سود
پایان شام شکوه ام
صبح عتاب بود
چشمم نخورد آب از این عمر پرشکست
این خانه را تمامی پی روی آب بود
پایم خلیده خار بیابان
جز با گلوی خشک نکوبیده ام به راه
لیکن کسی ز راه مددکاری
دستم اگر گرفت فریب سراب بود
خوب زمانه رنگ دوامی به خود ندید
کندی نهفته داشت شب رنج من به دل
اما به کار روز نشاطم شتاب بود
آبادی ام ملول شد از صحبت زوال
بانگ سرور دردلم افسرد کز نخست
تصویر جغد زیب تن این خراب بود

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:14
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #10
RE: اشعار سهراب سپهری
جان گرفته

ازهجوم نغمه ای بشکافت گور مغز من امشب
مرده ای را جان به رگ ها ریخت
پا شد از جا در میان سایه و روشن
بانگ زد برمن :‌ مرا پنداشتی مرده
و به خک روزهای رفته بسپرده ؟
لیک پندار تو بیهوده است
پیکر من مرگ را از خویش می راند
سرگذشت من به زهر لحظه های تلخ آلوده است
من به هر فرصت که یابم بر تو می تازم
شادی ات را با عذاب آلوده می سازم
با خیالت می دهم پیوند تصویری
که قرارت را کند در رنگ خود نابود
درد را با لذت آمیزد
در تپش هایت فرو ریزد
نقش های رفته را باز آورد با خود غبار آلود
مرده لب بر بسته بود
چشم می لغزید بر یک طرح شوم
می تراوید از تن من درد
نغمه می آورد بر مغزم هجوم

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

January 2008 16 10:15
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test