مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 11 رای - 1.91 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

Erato gavan jiya ma(-)shid shadi-kh زهرا شهریاری ستين


حکایات طنز
نویسنده پیام
DAYANA
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 4,191
تاریخ ثبت نام: April 2007
اعتبار: 53
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 36 تشکر در 23 ارسال )
شماره ارسال: #1
حکایات طنز
جـوحی بغایت قبیح الوجه بود . حکایت می کرد که : روزی بر سر بازار ایستاده بودم . زنی پیش آمده و در روی من نگریست . چون نظر کردن وی از حد گذشت ، گفتم : ای زن چه قصد داری که چشم در روی من دوخته ای و چنین تیز تیز می نگری ؟
زن گفت : چشم من گناهی عظیم کرده بود . خواستم که او را عذاب کنم به چیزی که بدتر از آن نباشد . و هیچ عذاب سخت تر از آن ندیدم که بر روی زشت تو نگاه کنم

******************

سفـر عیـد بـاشـد بـر آن کــد خــــدای که بــا نوی زشتــــش بـــــود در ســـــرای

*******

زنـــان زشــت وجـود نـدارنــد ، فقط زنــا نــی هستنـــد کــه نـمی داننـــد چـه گــونــه خــود را زیبــا نشـــان دهنــــد

***************

وقتی زن زشت رویی به نزد جراح رفت و گفت : بدترین جای من دملی دارد ، چاره کن . جراح خوب در صورت او نظر کرد و گفت : دروغ می گوئی چون هر چه
در صورت تو که بدترین جای توست نظر می کنم ، دملی نمی بینم


منبع:وب سایت سجاد

امضا: مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
January 2008 26 21:33
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
DAYANA
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 4,191
تاریخ ثبت نام: April 2007
اعتبار: 53
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 36 تشکر در 23 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: حکایات طنز
چاقی و لا غری
این هم یکی از اختلافات جسمانی است . زن و شوهر وقتی یکی لاغر و لندوک و دیگری خیکی و خپله باشد در نظر ها مثل فیل و فنجان جلوه می کنند
خانم چاقی می گفت : امروز صبح در اتوبوس ناکهان سه مرد از جایشان بر خا ستند و صندلیشان را به من تعارف کردند
خانم لاغری گفت : لابد تو هم هر سه صندلی را اشغال کردی

*******************

وقتی که وزن خانمی از هفتاد کیلو تجاوز کرد بزرگ ترین خوشبختی او ملاقات با زنانی است که از هفتاد کیلو بیش تر وزن دارند

***********************

مردی از روبروی خانه دوستش عبور می کرد . با کمال تعجب دید زنش عرق ریزان
اتومبیل او را می شوید . پیش رفت و به دوستش گفت : چه خوب موفق شده ای که زنت را به چنین کاری وادار کنی ؟
دوستش جواب داد : اتفاقا زنم خودش با اصرار این کار را انجام می دهد چون یک روز بی خیال به او گفتم هر وقت که من اتومبیلم را می شویم یک کیلو از وزنم کم میشود

امضا: مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
January 2008 26 21:35
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
DAYANA
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 4,191
تاریخ ثبت نام: April 2007
اعتبار: 53
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 36 تشکر در 23 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: حکایات طنز
ميگن يه روز ليلي واسه مجنون پيغام فرستاد که انگار خيلي دوست داري منو ببيني ؟
اگه نيمه شب بياي بيرون شهر ، کنار فلان باغ ، منم مي يام تا ببينمت .
مجنون که شيفته ديدار ليلي بود ، چندين ساعت قبل از موعد مقرر رفت و درمحل قرار نشست .
ولي مدتي که گذشت خوابش برد ...
نيمه شب ليلي اومد و وقتي اونو تو خواب عميق ديد ، از کيسه اي که به همراه داشت ، چند مشت گردو برداشت و ريخت تو جيبهاي مجنون و رفت مجنون وقتي چشم باز کرد ، خورشيد طلوع کرده بود ، آهي کشيد و گفت :اي دل غافل يار آمد و ما در خواب بوديم . افسرده و پريشون برگشت به شهر.
در راه يکي از دوستانش اونو ديد و پرسيد : چرا اينقدر ناراحتي ؟!
و وقتي جريان را شنيد با خوشحالي گفت : اين که عاليه !
آخه نشونه اينه که ليلي به دو دليل تو رو خيلي دوست داره !دليل اول اين که : خواب بودي و بيدارت نکرده ! و به طورحتم به خودش گفته : اون عزيز دل من که تو خواب نازه ، پس چرا بيدارش کنم ؟و دليل دوم اينکه : وقتي بيدار مي شدي ، گرسنه بودي و ليلي طاقت اين رونداشت ، پس برات گردو گذاشته تا بشکني و بخوري !
مجنون سري تکان داد و گفت : نه !
اون مي خواسته بگه :
تو عاشق نيستي ! اگه عاشق بودي که خوابت نميبرد !
تو رو چه به عاشقي؟ بهتره بري گردو بازي کني


منبع:وب سایت سجاد

امضا: مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
January 2008 26 21:36
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Aryana
آفلاین
من پسرم دلت بسوزه
***
ثبت نام شده

سن: 24
ارسال ها: 53
تاریخ ثبت نام: February 2008
اعتبار: 2
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 1 تشکر در 1 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: حکایات طنز
چند طنز از عمران صلاحی

بلبل و کلاغ
بلبلی را ديدند که قارقار می کند و کلاغی را ديدند که چهچه می زند.
پرسيدند: چرا صداهايتان را با هم عوض کرده ايد؟
گفتند: ما داريم آشنازدايی می کنيم.

قورباغه
قورباغه ای را ديدند که دارد قار و قور می کند.
پرسيدند: اين چه صدايی است که از خودت درمی آوری؟
گفت: به اين می گويند حس آميزی.

بلبل
بلبلی را ديدند که به جای چه چه دارد جه جه می زند.
پرسيدند: چرا اين طوری آواز می خوانی؟
گفت: برای اين که يک خرده لهجه دارم.

گنجشگ
در فصل دل انگيز بهار، گنجشکی را ديدند که روی شاخه ای پرشکوفه نشسته است و دارد اين چنين می خواند:
- جکا جک جک، جکا جک جک ...
پرسيدند: اين چه جور خواندن است؟
گفت: دارم بازی زبانی می کنم.
پرسيدند: برای چه؟
گفت: می خواهم جايزه شعر کارنامه را ببرم.

منبع : انجمن ادبی شفیقی
February 2008 28 13:09
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
stephan
آفلاین
اگه نباشه جاش خیلی خالیه!
****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 569
تاریخ ثبت نام: August 2008
اعتبار: 12
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 1 تشکر در 1 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: حکایات طنز
ممنون ....

امضا: در این حال مستی صفا کرده ام

تو را ای خدا من صدا کرده ام
September 2008 28 16:08
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test