مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 9 رای - 2.78 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

*زهرا* .:Nazila:. .:souvenir:. 2ity 9158 aban21 aliii_r b@har eiham Erato Farinaz Ghasedak hummer J.J jiya Mehran Amani pinkguitar Renegade rezabnf sahraboy sahrox7 sarab sodazade sashasasha shandell رنا ستين


اشعار مهدی اخوان ثالث
نویسنده پیام
Renegade
آفلاین
A Soldier Of Fortune
**********
مدیر کل فروم

سن: 34
ارسال ها: 8,350
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 95
حالت من: Aggressive


تشکرها : 10784
( 10925 تشکر در 4190 ارسال )
شماره ارسال: #21
RE: اشعار مهدی اخوان ثالث
سگـها و گرگـها
1
هوا سرد است و برف آهسته بارد
ز ابری ساکت و خاکستری رنگ
زمین را بارش مثقال ، مثقال
فرستد پوشش فرسنگ ، فرسنگ
سرود کلبه ی بی روزن شب
سرود برف و باران است امشب
ولی از زوزه های باد پیداست
که شب مهمان توفان است امشب
دوان بر پرده های برفها ، باد
روان بر بالهای باد ، باران
درون کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان



آواز سگها
«زمین سرد است و برف آلوده و تر
هواتاریک و توفان خشمناک است
کشد - مانند گرگان - باد ، زوزه
ولی ما نیکبختان را چه باک است ؟»
«کنار مطبخ ارباب ، آنجا
بر آن خاک اره های نرم خفتن
چه لذت بخش و مطبوع است ، و آنگاه
عزیزم گفتن و جانم شنفتن »
«وز آن ته مانده های سفره خوردن»
و گر آن هم نباشد استخوانی
چه عمر راحتی دنیای خوبی
چه ارباب عزیز و مهربانی »
«ولی شلاق ! این دیگر بلایی ست

بلی ، اما تحمل کرد باید
درست است اینکه الحق دردناک است
ولی ارباب آخر رحمش اید
گذارد چون فروکش کرد خشمش
که سر بر کفش و بر پایش گذاریم
شمارد زخمهامان را و ما این
محبت را غنیمت می شماریم »




2

خروشد باد و بارد همچنان برف
ز سقف کلبه ی بی روزن شب
شب توفانی سرد زمستان
زمستان سیاه مرگ مرکب


آواز گرگها
«زمین سرد است و برف آلوده و تر
هوا تاریک و توفان خشمگین است
کشد - مانند سگها - باد ، زوزه
زمین و آسمان با ما به کین است »
«شب و کولاک رعب انگیز و وحشی
شب و صحرای وحشتناک و سرما
بلای نیستی ، سرمای پر سوز
حکومت می کند بر دشت و بر ما »
«نه ما را گوشه ی گرم کنامی
شکاف کوهساری سر پناهی »
«نه حتی جنگلی کوچک ، که بتوان
در آن آسود بی تشویش گاهی
دو دشمن در کمین ماست ، دایم
دو دشمن می دهد ما را ش-ک-ن-ج-ه
برون : سرما درون : این آتش جوع
که بر ارکان ما افکنده پنجه »
«و ... اینک ... سومین دشمن ... که ناگاه
برون جست از کمین و حمله ور گشت
سلاح آتشین ... بی رحم ... بی رحم
نه پای رفتن و نی جای برگشت »
«بنوش ای برف ! گلگون شو ، برافروز
که این خون ، خون ما بی خانمانهاست
که این خون ، خون گرگان گرسنه ست
که این خون ، خون فرز-ن-د-ا-ن صحراست »
«درین سرما ، گرسنه ، زخم خورده ،
دویم آسیمه سر بر برف چون باد
ولیکن عزت آزادگی را
نگهبانیم ، آزادیم ، آزاد »
May 2011 26 01:56
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
.:souvenir:.
آفلاین
مدیر تالار عمومی، کامپیوتر و دانشگاه
*******

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 7,541
تاریخ ثبت نام: December 2008
اعتبار: 93
حالت من: Vaaaaay


تشکرها : 8526
( 4652 تشکر در 2147 ارسال )
شماره ارسال: #22
RE: اشعار مهدی اخوان ثالث
"زندگی می گوید..."


زندگی با ماجراهای فراوانش،

ظاهری دارد به سان بیشه ای بغرنج و در هم باف

ماجراها گونه گون و رنگ وارنگ ست؛

چیست اما ساده تر از این، که در باطن

تار و پود هیچی و پوچی هم آ-ه-ن-گ است؟

من بگویم، یا تو می گویی

هیچ جز این نیست؟

تو بگویی یا نگویی، نشنود او جز صدای خویش.

«ماجراها» گوید، اما نقش هر کس را

می نگارد، یا می انگارد،

بیش تر با طرح و رنگ ماجرای خویش...


هی فلانی! زندگی شاید همین باشد؟

یک فریب ساده و کوچک.

آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را

جز برای او و جز با او نمی خواهی

من گمانم زندگی باید همین باشد...


هر حکایت دارد آغازی و انجامی،

جز حدیث رنج انسان،غربت انسان

آه! گویی هرگز این غمگین حکایت را

هر چها باشد، نهایت نیست..

زندگی شاید همین باشد

یک فریب ساده کوچک

آن هم از دست عزیزی که برایت

هیچ کس چون او گرامی نیست

بی گمان باید همین باشد.

ماجرا چندان مفصل نیست، اصلا ماجرایی نیست.

راست می گوید که می گوید

« یک فریب ساده کوچک »

من که باور کرده ام، باید همین باشد..

هی فلانی! شاتقی بی شک تو حق داری.

راست می گویی، بگو آنها که می گفتی.

باز آگاهم کن از آنها که آگاهی

از فریب، از زندگی، از عشق

هر چه می خواهی بگو، از هر چه می خواهی...

گفت: چه بگویم، چی بگویم، آه!

به چراغ روز و محراب شب و موی بتم طاووس

من زندگی را دوست می دارم

مرگ را دشمن؛

وای! اما با که باید گفت این، من دوستی دارم

که به دشمن خواهم از او التجا بردن؟!

دیده ای بسیار و می بینی

می وزد بادی، پری را می برد با خویش،

از کجا؟ از کیست؟

هرگز این پرسیده ای از باد؟

به کجا؟ وانگه چرا؟ زین کار مقصد چیست؟

خواه غمگین باش، خواه شاد

باد بسیار است و پر بسیار، یعنی این عبث جاری ست.

آه! باری بس کنم دیگر

هر چه خواهی کن، تو خود دانی

گر عبث، یا هر چه باشد چند و چون،

این است و جز این نیست.


مرگ گوید: هوم! چه بیهوده!

زندگی می گوید: اما باز باید زیست،

باید زیست،

باید زیست...!


May 2011 26 02:09
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Renegade
آفلاین
A Soldier Of Fortune
**********
مدیر کل فروم

سن: 34
ارسال ها: 8,350
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 95
حالت من: Aggressive


تشکرها : 10784
( 10925 تشکر در 4190 ارسال )
شماره ارسال: #23
RE: اشعار مهدی اخوان ثالث
ندانستن


اینک این پرسنده می‌پرسد:
پرسنده: «من شنیدستم
تا جهان باقی‌ست مرزی هست
بین دانستن
و ندانستن
تو بگو، مزدک! چه می‌دانی؟
آن سوی این مرز ناپیدا
چیست؟
وان‌که زان‌سو چند و چون دانسته باشد کیست؟»
مزدک: «من جز این‌جایی که می‌بینم نمی‌دانم»
پرسنده: «یا جز این‌جایی که می‌دانی نمی‌بینی»
مزدک: «من نمی‌دانم چه آنجا یا کجا آن‌جاست»
بودا: «از همین دانستن و دیدن
یا ندانستن سخن می‌رفت»
زرتشت: «آه، مزدک! کاش می‌دیدی
شهربند رازها آن‌جاست
اهرمن آن‌جا، اهورا نیز»
بودا: «پهندشت نی‌روانا نیز»
پرسنده: «پس خدا آن‌جاست؟
هان؟
شاید خدا آن‌جاست؟»
May 2011 26 02:26
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
b@har
آفلاین
میتونه برای مدیر شدن فعالیت کنه!
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 1,077
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 20
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 357
( 261 تشکر در 176 ارسال )
شماره ارسال: #24
RE: اشعار مهدی اخوان ثالث


خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی جانسوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو می دوم گریان
در لهیب آتش پر دود
وز میان خنده هایم تلخ
و خروش گریه ام ناشاد
از دورن خسته ی سوزان
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ی فریاد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم
همچنان می سوزد این آتش
نقشهایی را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و دیوار
در شب رسوای بی ساحل
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را كه پروردم به دشواری
در دهان گود گلدانها
روزهای سخت بیماری
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه این مشبك شب
من به هر سو می دوم ، گ
گریان ازین بیداد
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
وای بر من ، همچنان می سوزد این آتش
آنچه دارم یادگار و دفتر و دیوان
و آنچه دارد منظر و ایوان
من به دستان پر از تاول
این طرف را می كنم خاموش
وز لهیب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخیزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه می داند كه بود من شود نابود
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
وای ، آیا هیچ سر بر می كنند از خواب
مهربان همسایگانم از پی امداد ؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد
می كنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
كسی سر بر نیارد كرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید ، نتواند
كه ره تاریك و لغزان است
وگر دست محبت سوی كسی یازی
به اكراه آورد دست از بغل بیرون
كه سرما سخت سوزان است
نفس ، كز گرمگاه سینه می آید برون ، ابری شود تاریك
چو دیدار ایستد در پیش چشمانت
نفس كاین است ، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیك ؟
مسیحای جوانمرد من ! ای ترسای پیر پیرهن چركین
هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی
دمت گرم و سرت خوش باد
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای
منم من ، میهمان هر شبت ، لولی وش مغموم
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور
منم ، دشنام پس آفرینش ، نغمه ی ناجور
نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بیرنگ بیرنگم
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم
حریفا ! میزبانا ! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد
تگرگی نیست ، مرگی نیست
صدایی گر شنیدی ، صحبت سرما و دندان است
من امشب آمدستم وام بگزارم
حسابت را كنار جام بگذارم
چه می گویی كه بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست
حریفا ! گوش سرما برده است این ، یادگار سیلی سرد زمستان است
و قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود ، پنهان است
حریفا ! رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یكسان است
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
هوا دلگیر ، درها بسته ، سرها در گریبان ، دستها پنهان
نفسها ابر ، دلها خسته و غمگین
درختان اسكلتهای بلور آجین
زمین دلمرده ، سقف آسمان كوتاه
غبار آلوده مهر و ماه
زمستان است

امضا: من از جهان بی تفاوتی فکرها و حرف ها و صداها می آیم و این جهان به لانه ی ماران مانند است و این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست که همچنان که تو را می بوسند در ذهن خود طناب دار تو را می بافند
(آخرین تغییر در این ارسال: May 2011 26 10:27 توسط b@har.)
May 2011 26 10:25
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Erato
غایب
Yolcu Sadece
*******
مدیر ارشد

سن: 24
ارسال ها: 6,081
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 91
حالت من: ShadOsarhal


تشکرها : 10791
( 6452 تشکر در 3031 ارسال )
شماره ارسال: #25
RE: اشعار مهدی اخوان ثالث
لحظه دیدار...

لحظه ديدار نزديك است
باز من ديوانه ام، مستم
باز مي لرزد، دلم، دستم
باز گويي در جهان ديگري هستم
هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ !
هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست!
آبرويم را نريزي، دل !
- اي نخورده مست -
لحظه ديدار نزديك است .


منتقل شد به بخش اشعار
Icon_cool

امضا:
بیا ای دل
چو دیوانه چو مجنونی
برون از سر غم هر مرد و نامردی
رویم آنجا که در سر نیست یک دم دردِ انسانی
به جایی خالی از آوارِ آدم های پر دردی و غم جویی
که آزادیم دور از هر صدای بی صدایی کنجِ هر باغی و هر جایی
بیا تا من به جبرانِ غم از دست دادن های هر مرگی
بروبم از ته دل هر نشانِ زخم و هر داغی
به جبرانِ خرابی ها کنم شادی
شوم دیوانه ای خاکی
کنم کاری
(آخرین تغییر در این ارسال: May 2011 26 16:51 توسط Erato.)
May 2011 26 16:50
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
aliii_r
غایب
مدیر کل فروم
**********
مدیر کل فروم

سن: 25
ارسال ها: 5,708
تاریخ ثبت نام: July 2007
اعتبار: 58
حالت من: Kesel


تشکرها : 1779
( 2074 تشکر در 1070 ارسال )
شماره ارسال: #26
RE: اشعار مهدی اخوان ثالث
و نه هيچ


نه زورقي و نه سيلي ، نه سايه ي ابري
تهي ست آينه مرداب انزواي مرا
خوش آنكه سر رسدم روز و سردمهر سپهر
شبي دو گرم به شيون كند سراي مرا

امضا:
It has been said that man is a rational animal. All my life I have been searching for evidence, which could support this

Bertrand Russell --
May 2011 27 21:07
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
shandell
آفلاین
کاربر تازه وارد
**
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 8
تاریخ ثبت نام: July 2011
اعتبار: 2
حالت من: Mariz


تشکرها : 2
( 19 تشکر در 5 ارسال )
شماره ارسال: #27
.:** اشعار حمید مصدّق**:.
قاصدک! هان، چه خبر آوردی؟
از کجا، وز که خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، امّا، امّا
گِرد بام و درِ من
بیثمر می گردی.

انتظار خبری نیست مرا
نه ز یاری نه ز دیّار و دیاری ـ باری
برو آنجا که بود چشمی و گوشی با کس
برو آنجا که تو را منتظرند
قاصدک!
در دلِ من همه کورند و کرند.

دست بردار ازین در وطنِ خویش غریب.
قاصدِ تجربههای همه تلخ،
با دلم میگوید
که دروغی تو، دروغ؛
که فریبی تو، فریب.

قاصدک! هان، ولی . . . آخر . . . ایوای!
راستی آیا رفتی با باد؟
با توام، آی! کجا رفتی؟ آی . . .!
راستی آیا جایی خبری هست هنوز؟
مانده خاکسترِ گرمی، جائی؟
در اجاقی ـ طمعِ شعله نمیبندم ـ خُردک شرری هست هنوز؟

قاصدک!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلم میگریند.

"حمید مصدق"
تهران ـ شهریور 1338
از مجموعۀ «آخر ش-ا-هنامه»
(آخرین تغییر در این ارسال: July 2011 13 14:28 توسط shandell.)
July 2011 13 14:22
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Renegade
آفلاین
A Soldier Of Fortune
**********
مدیر کل فروم

سن: 34
ارسال ها: 8,350
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 95
حالت من: Aggressive


تشکرها : 10784
( 10925 تشکر در 4190 ارسال )
شماره ارسال: #28
RE: اشعار مهدی اخوان ثالث
خوب پاک کن! عجب مدیر بداخلاقیIcon_arrow


فایل صوتی قاصدکو با صدای خود اخوان هم دارم، میزارم تو تاپیک کتاب گویاIcon_cool
(آخرین تغییر در این ارسال: July 2011 13 16:03 توسط Renegade.)
July 2011 13 16:02
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
pinkguitar
آفلاین
کاربر تازه وارد
**
ثبت نام شده

سن: 15
ارسال ها: 27
تاریخ ثبت نام: July 2011
اعتبار: 3
حالت من: Vaaaaay


تشکرها : 4
( 29 تشکر در 15 ارسال )
شماره ارسال: #29
RE: اشعار مهدی اخوان ثالث
زمستان
سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت ،


سرها در گریبان است .


کسی سر بر نیارد کرد


پاسخ گفتن و دیدار یاران را .


نگه جز پیش پا را دید ، نتواند ،


که ره تاریک و لغزان است .


وگر دست ِ محبت سوی کس یاری ،


به اکراه آورد دست از بغل بیرون ؛


که سرما سخت سوزان است .


نفس ، کز گرمگاه سینه می آید برون ،

ابری شود تاریک


چو دیوار ایستد در پیش چشمانت .


نفس کاین است ، پس دیگر چه داری چشم


ز چشم دوستان دور یا نزدیک ؟


مسیحای جوانمردم !


ای ترسای پیر ِ پیرهن چرکین !

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آی...
دمت گرم و سرت خوش باد !
سلامم را تو پاسخ گوی ، در بگشای!
منم من ،
میهمان هر شبت ، لولی وَش مغموم .
منم من ، سنگ تیپاخورده ی رنجور .
منم ،
دشنام پست آفرینش ، نغمه ی ناجور .
نه از رومم ، نه از زنگم ،
همان بیرنگ بیرنگم .
بیا بگشای در ، بگشای ، دلتنگم .

حریفا !


میزبانا !


میهمان سال و ماهت پشت در چون موج می لرزد .


تگرگی نیست ، مرگی نیست .

صدایی گر شنیدی ،
صحبت سرما و دندان است .

من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم .
چه می گویی که بیگه شد ،
سحر شد ،
بامداد آمد ؟
فریبت می دهد ،
بر آسمان این سرخی ِ بعد از سحرگه نیست .

حریفا !


گوش سرما برده است این ،


یادگار سیلی ِ سرد ِ زمستان است .


و قندیل سپهر تنگ میدان ،


مرده یا زنده .


به تابوت ستبر ظلمت نه توی ِ مرگ اندود ، پنهان است .


حریفا !


رو چراغ باده را بفروز ، شب با روز یکسان است .


سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت .


هوا دلگیر ،


درها بسته ،


سرها در گریبان ،


دستها پنهان ،


نفسها ابر ،


دلها خسته و غمگین ،


درختان اسکلتهای بلور آجین .


زمین دلمرده ،


سقفِ آسمان کوتاه ،


غبار آلوده مهر و ماه ،


زمستان است .

امضا: خدایا!!!
کمکم کن پیمانی را که در طوفان با تو بسته ام در ارامش فراموش نکنم.
July 2011 23 04:41
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
aban21
آفلاین
خودش یه پا مدیره!!!
*****
ثبت نام شده

سن: 21
ارسال ها: 1,561
تاریخ ثبت نام: August 2011
اعتبار: 24
حالت من: Khaste


تشکرها : 1683
( 689 تشکر در 405 ارسال )
شماره ارسال: #30
RE: اشعار مهدی اخوان ثالث
نماز
باغ بود و دره، چشم انداز پرمهتاب
ذاتها با سایه های خود هم اندازه
خیره در افاق و اسرار عزیز شب،
چشم من، بیدار و چشم عالمی در خواب
نه صدایی جز صدای رازهای شب،
و اب نرمای نسیم و جیرجیرکها،
پاسداران حریم خفتگان باغ،
و صدای حیرت بیدار من (من مست بودم مست)


خاستم از جا
سوی جو رفتم، چه می امد؟
اب!
یا نه ، چه می رفت،هم زانسانکه حافظ گفت: عمر تو.
با گروهی شرم و بیخویشی وضو کردم
مست بودم ، مست سر نشناس ،پا نشناس ، اما لحظۀ پاک و عزیزی بود
بر گکی کندم
از نهال گردوی نزدیک
ونگاهم رفته تا بس دور
شبنم اجین سبز فروش باغ هم گسترده سجاده
قبله، گو هرسو که خواهی باش.
با تو دارد گفتگو شوریدۀ مستی :
مستم و دانم که هستم من ،
ای همه هستی ز تو ، ایا تو هم هستی؟

امضا: ای کاش عظمت در نگاه تو باشد ، نه چیزی که به آن می نگری...
August 2011 29 20:12
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test