مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 22 رای - 2.14 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

.:Nazila:. .:souvenir:. 2ity aban21 ahora_at Artemis Erato gavan HaRika hasankhan jiya MARY-KHOSH رنا


اشعار فروغ فرخزاد، بانوی شعر
نویسنده پیام
DAYANA
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 4,191
تاریخ ثبت نام: April 2007
اعتبار: 53
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 36 تشکر در 23 ارسال )
شماره ارسال: #1
اشعار فروغ فرحزاد
در این تاپیک اشعار ایشون رو قرار میدیم

امضا: مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
February 2008 7 16:01
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
DAYANA
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 4,191
تاریخ ثبت نام: April 2007
اعتبار: 53
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 36 تشکر در 23 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: اشعار فروغ فرحزاد
عروسک کوکی

بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خامش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار ه-ر-ز-ه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت
آه من بسیار خوشبختم

امضا: مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
February 2008 7 16:03
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
DAYANA
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 4,191
تاریخ ثبت نام: April 2007
اعتبار: 53
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 36 تشکر در 23 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: اشعار فروغ فرحزاد
دعوت

ترا افسون چشمانم ز ره برده ست و می دانم
چرا بيهوده می گوئی، دل چون آهنی دارم
نمی دانی، نمی دانی، كه من جز چشم افسونگر
در اين جام لبانم، باده مرد افكنی دارم

چرا بيهوده می كوشی كه بگريزی ز آغوشم
از اين سوزنده تر هرگز نخواهی يافت آغوشی
نمی ترسی، نمی ترسی، كه بنويسند نامت را
به سنگ تيره گوری، شب غمناك خاموشی

بيا دنيا نمی ارزد باين پرهيز و اين دوری
فدای لحظه ای شادی كن اين رؤيای هستی را
لبت را بر لبم بگذار كز اين ساغر پر می
چنان مستت كنم تا خود بدانی قدر مستی را

ترا افسون چشمانم ز ره برده است و می دانم
كه سرتاپا بسوز خواهشی بيمار می سوزی
دروغ است اين اگر، پس آن دو چشم رازگويت را
چرا هر لحظه بر چشم من ديوانه می دوزی

امضا: مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
February 2008 7 16:12
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
DAYANA
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 4,191
تاریخ ثبت نام: April 2007
اعتبار: 53
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 36 تشکر در 23 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: اشعار فروغ فرحزاد
من به مردی وفا کردم او
پشت پا زد به عشق و امیدم
هر چه دادم به او حلالش باد
غیر آن دل که مفت بخشیدم

امضا: مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
February 2008 7 16:29
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Aryana
آفلاین
من پسرم دلت بسوزه
***
ثبت نام شده

سن: 24
ارسال ها: 53
تاریخ ثبت نام: February 2008
اعتبار: 2
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 1 تشکر در 1 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: اشعار فروغ فرحزاد
اِ ، میخواستم این تاپیکو بزنما اگه خودت دایانا نبودی می گفتم تاپیکتو دایانا پاک کنه Icon_arrow

این تکه شعرو باسه دل خودم نوشتم ربطی به این تاپیک نداره گفتم شاید خوشتون بیاد

تقدیم به روح بلند فروغ

زان دم که خواندمت ای عشق تا کنون
با وحی دلنوشته هایت غزل سروده ام
با واژه واژه شعــــــــری برای تــــــــو
شعری برای شاعری بی بدل سروده ام
این شعــررا برای روح بلند تو گـفته ام
در واپسین لحظه های شب،زیر نور ماه
در بطــــن سرد قلب فصــــلی سپیـــــــد
در یک شب بی ستاره از بهمن سیــــــاه
February 2008 7 23:26
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
DAYANA
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 4,191
تاریخ ثبت نام: April 2007
اعتبار: 53
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 36 تشکر در 23 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: اشعار فروغ فرحزاد
Aryana نوشته شده:اِ ، میخواستم این تاپیکو بزنما اگه خودت دایانا نبودی می گفتم تاپیکتو دایانا پاک کنه Icon_arrow

این تکه شعرو باسه دل خودم نوشتم ربطی به این تاپیک نداره گفتم شاید خوشتون بیاد

تقدیم به روح بلند فروغ

زان دم که خواندمت ای عشق تا کنون
با وحی دلنوشته هایت غزل سروده ام
با واژه واژه شعــــــــری برای تــــــــو
شعری برای شاعری بی بدل سروده ام
این شعــررا برای روح بلند تو گـفته ام
در واپسین لحظه های شب،زیر نور ماه
در بطــــن سرد قلب فصــــلی سپیـــــــد
در یک شب بی ستاره از بهمن سیــــــاه

ای بد جنسKhande


در شب كوچك من افسوس
باد با برگ درختان ميعادي دارد
در شب كوچك من دلهره ويرانيست
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي؟
من غريبانه به اين خوشبختي مي نگرم
من به نوميدي خود معتادم
گوش كن
وزش ظلمت را ميشنوي ؟
در شب اكنون چيزي مي گذرد
ماه سرخست و مشوش
و بر اين بام كه هر لحظه در او بيم فرو ريختن است
ابرها همچون انبوه عزاداران
لحظه باريدن را گويي منتظرند
لحظه اي
و پس از آن هيچ .
پشت اين پنجره شب دارد مي لرزد
و زمين دارد
باز ميماند از چرخش
پشت اين پنجره يك نا معلوم
نگران من و توست
اي سراپايت سبز
دستهايت را چون خاطره اي سوزان در دستان عاشق من بگذار
و لبانت را چون حسي گرم از هستي
به نوازش هاي لبهاي عاشق من بسپار
باد ما را خواهد برد
باد ما را خواهد برد

امضا: مهربان باش و دوست بدار...شاید که فردایی نباشد


بودیم و کسی پاس نمیداشت که هستیم....... باشد که نباشیم و بدانند که بودیم.....
February 2008 8 00:23
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #7
فروغ فرخزاد
شب و هوس

در انتظار خوابم و صد افسوس
خوابم به چشم باز نمیاید
اندوهگین و غمزده می گویم
شاید ز روی ناز نمی اید
چون سایه گشته خواب و نمی افتد
در دامهای روشن چشمانم
می خواند آن نهفته نامعلوم
در ضربه های نبض پریشانم
مغروق این جوانی معصوم
مغروق لحظه های فراموشی
مغروق این سلام نوازشبار
در بوسه و نگاه و همآغوشی
می خواهمش در این شب تنهایی
با دیدگان گمشده در دیدار
با درد ‚ درد سکت زیبایی
سرشار ‚ از تمامی خود سرشار
می خواهمش که بفشردم بر خویش
بر خویش بفشرد من شیدا را
بر هستیم به پیچد ‚ پیچد سخت
آن بازوان گرم و توانا را
در لا بلای گردن و موهایم
گردش کند نسیم نفسهایش
نوشد بنوشد که بپیوندم
با رود تلخ خویش به دریایش
وحشی و داغ و پر عطش و لرزان
چون شعله های سرکش بازیگر
در گیردم ‚ به همهمه ی در گیرد
خکسترم بماند در بستر
در آسمان روشن چشمانش
بینم ستاره های تمنا را
در بوسه های پر شررش جویم
لذات آتشین هوسها را
می خواهمش دریغا ‚ می خواهم
می خواهمش به تیره به تنهایی
می خوانمش به گریه به بی تابی
می خوانمش به صبر ‚ شکیبایی
لب تشنه می دود نگهم هر دم
در حفره های شب ‚ شب بی پایان
او آن پرنده شاید می گرید
بر بام یک ستاره سرگردان

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

March 2008 16 13:35
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #8
RE: فروغ فرخزاد
شعله رمیده

می بندم این دو چشم پر آتش را
تا ننگرد درون دو چشمانش
تا داغ و پر تپش نشود قلبم
از شعله نگاه پریشانش
می بندم این دو چشم پر آتش را
تا بگذرم ز وادی رسوایی
تا قلب خامشم نکشد فریاد
رو می کنم به خلوت و تنهای
ای رهروان خسته چه می جویید
در این غروب سرد ز احوالش
او شعله رمیده خورشید است
بیهوده می دوید به دنبالش
او غنچه شکفته مهتابست
باید که موج نور بیفشاند
بر سبزه زار شب زده چشمی
کاو را بخوابگاه گنه خواند
باید که عطر بوسه خاموشش
با ناله های شوق بیآمیزد
در گیسوان آن زن افسونگر
دیوانه وار عشق و هوس ریزد
باید شراب بوسه بیاشامد
ازساغر لبان فریبای
مستانه سر گذارد و آرامد
بر تکیه گاه سینه زیبایی
ای آرزوی تشنه به گرد او
بیهوده تار عمر چه می بندی
روزی رسد که خسته و وامانده
بر این تلاش بیهده می خندی
آتش زنم به خرمن امیدت
با شعله های حسرت و نکامی
ای قلب فتنه جوی گنه کرده
شاید دمی ز فتنه بیارامی
می بندمت به بند گران غم
تا سوی او دگر نکنی پرواز
ای مرغ دل که خسته و بی تابی
دمساز باش با غم او ‚ دمساز

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

March 2008 16 13:36
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #9
RE: فروغ فرخزاد
رمیده

نمی دانم چه می خواهم خدا یا
به دنبال چه می گردم شب و روز
چه می جوید نگاه خسته من
چرا افسرده است این قلب پر سوز
ز جمع آشنایان میگریزم
به کنجی می خزم آرام و خاموش
نگاهم غوطه ور در تیرگیها
به بیمار دل خود می دهم گوش
گریزانم از این مردم که با من
به ظاهر همدم ویکرنگ هستند
ولی در باطن از فرط حقارت
بدامانم دو صد پیرایه بستند
از این مردم که تا شعرم شنیدند
برویم چون گلی خوشبو شکفتند
ولی آن دم که در خلوت نشستند
مرا دیوانه ای بد نام گفتند
دل من ای دل دیوانه من
که می سوزی از این بیگانگی ها
مکن دیگر ز دست غیر فریاد
خدا را بس کن این دیوانگی ها

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

March 2008 16 13:36
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
HeRa
غایب
کاربر عادی
*****
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 6,058
تاریخ ثبت نام: August 2007
اعتبار: 53
حالت من: Ashegh


تشکرها : 18
( 159 تشکر در 105 ارسال )
شماره ارسال: #10
RE: فروغ فرخزاد
خاطرات

باز در چهره خاموش خیال
خنده زد چشم گناه آموزت
باز من ماندم و در غربت دل
حسرت بوسه هستی سوزت
باز من ماندم و یک مشت هوس
باز من ماندم و یک مشت امید
یاد آن پرتو سوزنده عشق
که ز چشمت به دل من تابید
باز در خلوت من دست خیال
صورت شاد ترا نقش نمود
بر لبانت هوس مستی ریخت
در نگاهت عطش طوفان بود
یاد آن شب که ترا دیدم و گفت
دل من با دلت افسانه عشق
چشم من دید در آن چشم سیاه
نگهی تشنه و دیوانه عشق
یاد آن بوسه که هنگام وداع
بر لبم شعله حسرت افروخت
یاد آن خنده بیرنگ و خموش
که سراپای وجودم را سوخت
رفتی و در دل من ماند به جای
عشقی آلوده به نومیدی و درد
نگهی گمشده در پرده اشک
حسرتی یخ زده در خنده سرد
آه اگر باز بسویم ایی
دیگر از کف ندهم آسانت
ترسم این شعله سوزنده عشق
آخر آتش فکند بر جانت

امضا:

لحظه اى كه گفتى يكى بهتر از تو رو پيدا كردم ياد اون موقعى افتادم كه به 100 تا بهتر از تو گفتم من بهترينو دارم...!

March 2008 16 13:36
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test