مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 8 رای - 2.5 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!



داستان پادشاه ودهکده
نویسنده پیام
alijun
آفلاین
محروم
محروم

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 1,431
تاریخ ثبت نام: April 2008
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 2 تشکر در 1 ارسال )
شماره ارسال: #1
داستان پادشاه ودهکده
داستان پادشاه و دهکده

یکی بود یکی دیگه هم اومد.. پادشاهی بود بدون تاج و بدون م-م-ل-ک-ت.. تا یه روز به این فکر افتاد که دهکده ای درست کنه. تو رویاهاش میدید که دهکده ای سرسبز وخرم داشته باشه. دهکده نیاز به باغبونهای خوب داشت تا هر کدوم بتونن یه باغ بسازن. باغبونها کم کم اومدن. هر کدوم چندتا باغ ساختن. بین این باغبونها هم باغبون خوب بود هم باغبون بد. بعضی از اونا کارشون رو خیلی خوب بلد بودن و چندتا باغ آباد و خرم ساخته بودن که میوه های خوبی داشت. اونقدر میوه های خوبی داشت که هم مردم دهکده ازش استفاده میکردن و هم مردم آبادی های دیگه.این باغبونا همه فکر و ذکرشون آباد کردن باغشون بود و در نهایت آباد کردن دهکده. آخه اونا دهکده رو خیلی دوست داشتن. اما تعدادی باغبون هم بودن که زیاد از آبادگری چیزی سرشون نمیشد.
گذشت و گذشت دهکده هر روز قشنگتر و زیبا تر میشد. پادشاه هم خوشحالتر. اون با باغبوناش مهربون بود. باغبونا هم اونو دوست داشتن. دهکده هر روز بزرگتر میشد. پادشاه کمکم به این فکر افتاد که واسه ده کدخدا پیدا کنه بعدشم هم دید که به چند تا وزیر نیاز داره. اون موقع ها چون به دهکده خیلی اهمیت میداد تو انتخابش خیلی دقت میکرد. حتی اگر هم میدید که وزیری با باغبونا بد رفتاری میکنه با اون وزیر برخورد میکرد.
زمان زیادی گذشت باغبونهای زیادی اومدن. خیلیا موندگار شدن اما تعدادی هم زود رها کردن و رفتن. اون باغبونهایی که برای باغهاشون زحمت کشیده بودن میموندن تا ازش مراقبت کنن. یه تعداد از اونا هم که باغهاشون چیزی نداشت محصولشون فقط علف هرز بود که هیچ خاصیتی داشت.
زمان زیادی گذشت پادشاه کم کم داشت دهکده رو فراموش میکرد اون حتی دیگه نمیدونست و نمیتونست زحمتهای باغبوناشو به یاد بیاره. باغبونای خوبش یکی یکی میرفتن اماپادشاه متوجه نبود. دهکده از دور سبز بود اما واردش که میشدی میدیدی که بیشتر همون علفهای هرز و بی مصرفن. باغهای پربار رو میبستن یا خودش یا کدخداش.
اون باغ های پربار کم کم خشک شدن. امااونقدر باغهای خوبی بودن که اگر پادشاهه درشون رو باز میذاشت بازم میشد مثل روزای خوبش.. اما پادشاه دیگه اونروزا رو نمیخواست.
باغبونای جدید هم که میومدن از همه جا بیخبر فکر میکردن که دهکده همیشه اینجوری بوده. همیشه بازی تو علفها کار این دهکده بوده.
پادشاه هم که با یه سری باغبون جدید سر خودشو گرم کرده بود و جالب اینکه حتی نمیخواست برای یه بار هم که شده برگهای قدیمی و زرین دهکده خودش رو ورق بزنه و ببینه که در قدیمهای نه خیلی دور چه دهکده زیبایی داشت. کارش شده بود روندن باغبونهای قدیمیش که هر باغ پربارشون رو مدتها براش زحمت کشیده بودن. اینجوری شد که هر چی زمان میگذشت پادشاه هم کوچیکتر میشد.

امضا: ببند......هر چه میخواهی ببند
August 2010 17 14:57
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Nefer Titi
آفلاین
کاربر عادی انجمن
**
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 165
تاریخ ثبت نام: August 2010
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 28
( 50 تشکر در 21 ارسال )
شماره ارسال: #2
Re: داستان پادشاه ودهکده
باز هم ممنونم. آدمي ساخته افكار خويش است، فردا همان خواهد شد كه امروز مي انديشيده است.

امضا: ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پس صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
August 2010 18 10:17
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test