مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 15 رای - 2.13 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

M Satio


جهان داستان از دیدگاه جمال میر صادقی
نویسنده پیام
Artemis
آفلاین
ناظم فروم
********
ناظم فروم

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 8,214
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 87
حالت من: Khoshhal


تشکرها : 6005
( 9857 تشکر در 3394 ارسال )
شماره ارسال: #1
جهان داستان از دیدگاه جمال میر صادقی
مختصری از زندگینامه جمال میر صادقی :

جمال میر صادقی در سال 1312 خورشیدی در تهران به دنیا آمد . وی فارغ التحصیل رشته ادبیات فارسی از دانشگاه تهران می باشد . جمال میر صادقی مشاغل گوناگونی داشته است : کارگر ، معلم ، کتابدار ، کارشناس ادبی ، مسئول اسناد قدیمی و در دوره ی دراز کار نویسندگی داستانهای کوتاه و بلند بسیار و 5 رمان نوشته است که بسیاری از آنها به زبانهای آلمانی ، ایتالیایی ، انگلیسی ، ارمنی ، روسی ، عبری ، رومانیایی ، عربی ، هندو ، مجاری و اردو ترجمه شده اند . اما شهرت و تبحر جمال میر صادقی مدیون سالها کار وی در عرصه ی ترجمه ، شرح ، تفسیر ، نقد و کنکاش جهان داستان است

دیباچه :

جهان داستان ، اختصاص به شرح خصلت ها و خصوصیتهای انواع داستان ، خصوصا آنچه که در ادبیات غربی به آن« نوول » گفته می شود و عموما دارای خصوصیات منحصر به خود است ، دارد . در ادبیات فارسی این فرم عمر درازی ندارد اما از بدو تولد به آن « داستان کوتاه » اطلاق گشته است .
در این مقال سعی من اینست که ضمن آشنا نمودن خواننده با فرم و ساختمان نوول یا داستان کوتاه ، به نمونه هایی از درخشان ترین داستانهای ادبیات ایران و جهان بانضمام نقد و تفسیر آن بپردازم و به مرور ضمن بیان دیدگاه ها و تفسیر های منتقدین و گردآوری آنها در قالب این جُنگ ، روایت شخصی خویش را نیز از جهان داستان با بهره گیری از دانش و نظریات بسیار ارزنده ی جمال میر صادقی ، بیان کنم . البته در این میان از شنیدن و مطرح شدن نظریات تمام علاقه مندان و تبادل دیدگاه ها در خصوص موضوع مورد بحث استقبال می کنم .




داش آکل - اثر صادق هدایت



همة اهل شيراز ميدانستند كه داش آكل و كاكا رستم ساية يكديگر را با تير ميزدند . يكروز داش آكل روي
سكوي قهوه خانة دو ميل چندك زده بود ، همانجا كه پا توق قديميش بود . قفس كركي كه رويش شلة سرخ كشيده
بود ، پهلويش گذاشته بود و با سرانگشتش يخ را دور كاسة آبي ميگردانيد . ناگاه كاكارستم از در درآمد ، نگاه
تحقير آميزي باو انداخت و همينطور كه دستش بر شالش بود رفت روي سكوي مقابل نشست . بعد رو كرد به
شاكرد قهوه چي و گفت :
" به به بچه ، يه يه چاي بيار ببينيم . "
داش آكل نگاه پرمعني بشاگرد قهوه چي انداخت ، بطوريكه او ماستها را كيسه كرد و فرمان كاكا را نشنيده
گرفت . استكانها را از جام برنجي در ميآورد و در سطل آب فرو ميبرد ، بعد يكي يكي خيلي آهسته آنها را خشك
ميكرد . از مالش حوله دور شيشة استكان صداي غژ غژ بلند شد .
كاكا رستم از اين بي اعتنائي خشمگين شد ، دوباره داد زد : " مه مه مگه كري ! به به تو هستم؟ ! "
شاگرد قهوه چي با لبخند مردد به داش آكل نگاه كرد و كاكا رستم از مابين دندانهايش گفت :
" ار – واي شك كمشان ، آنهائي كه ق ق قپي پا ميشند اگ لولوطي هستند ا ا امشب ميآيند ، دست و په په
پنجه نرم ميك كنند !"
داش آكل همينطور كه يخ را دور كاسه مي گردانيد و زير چشمي وضعيت را ميپائيد خندة گستاخي كرد كه
يك رج دندانهاي سفيد محكم از زير سبيل حنا بستة او برق زد و گفت :
" بيغيرتها رجز ميخوانند ، آنوقت معلوم ميشود رستم صولت وافندي پيزي كيست . "
همه زدند زير خنده ، نه اينكه به گرفتن زبان كاكا رستم خنديدند، چون ميدانستند كه او زبانش مي گيرد،
ولي داش آكل در شهر مثل گاو پيشا ني سفيد سرشناس بود و هيچ لوطي پيدا نميشد كه ضرب شستش را
نچشيده باشد ، هر شب وقتيكه توي خانة ملا اسحق يهودي يك بطر عرق دو آتشه را سر مي كشيد و دم محلة
سر دزك ميايستاد، كا كا رستم كه سهل بود ، اگر جدش هم ميآمد لنگ ميانداخت . خود كاكا هم ميدانست كه مرد
ميدان و حريف داش آكل نيست ، چون دو بار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روي سينه اش
نشسته بود . بخت برگشته چند شب پيش كاكا رستم ميدان را خالي ديده بود و گرد و خاك ميكرد . داش آكل مثل
اجل معلق سر رسيد و يكمشت متلك بارش كرده ، باو گفته بود :
" كاكا ، مردت خانه نيست . معلوم ميشه كه يك بست فور بيشتر كشيدي ، خوب شنگلت كرده . ميداني
چييه، اين بي غيرت بازيها ، اين دون بازيها را كنار بگذار ، خودت را زده اي به لاتي ، خجالت هم نميكشي ؟ اينهم
يكجور گدائي است كه پيشة خودت كرده اي . هر شبة خدا جلو راه مردم را ميگيري ؟ به پورياي ولي قسم اگر دو
مرتبه بد مستي كردي سبيلت را دود ميدهم . با برگة همين قمه دو نيمت مي كنم. "
آنوقت كاكا رستم دمش را گذاشت روي كولش و رفت، اما كينة داش آكل را بدلش گرفته بود و پي بهانه مي
گشت تا تلافي بكند.
از طرف ديگر داش آكل را همة اهل شيراز دوست داشتند . چه او در همان حال كه محلة سردزك را قرق
ميكرد ، كاري ب ه كار زنها و بچه ها نداشت ، بلكه بر عكس با مردم به مهرباني رفتار ميكرد و اگر اجل برگشته اي
با زني شوخي ميكرد يا ب ه كسي زور مي گفت، ديگر جان سلامت از دست داش آكل بدر نميبرد . اغلب ديده ميشد
كه داش آكل از مردم دستگيري ميكرد، بخشش مينمود و اگر دنگش ميگرفت بار مردم را بخانه شان ميرسانيد .
ولي بالاي دست خودش چشم نداشت كس ديگر را ببيند، آن هم كاكا رستم كه روزي سه مثقال ترياك
ميكشيد و هزار جور بامبول ميزد . كاكا رستم از اين ت حقيري كه در قهوه خانه نسبت باو شد مثل برج زهر مار
نشسته بود ، سبيلش را ميجويد و اگر كاردش مي زدند خونش در نمي آمد . بعد از چند دقيقه كه شليك خنده
فروكش كرد همه آرام شدند مگر شاگرد قهوه چي كه با رنگ تاسيده پيرهن يخه حسني ، شبكلاه و شلوار دبيت
دستش را روي دل ش گذاشته بود و از زور خنده پيچ و تاب ميخورد و بيشتر سايرين به خندة او ميخنديدند . كاكا
رستم از جا در رفت ، دست كرد قندان بلور تراش را برداشت براي سر شاگرد قهوه چي پرت كرد . ولي قندان به
سماور خورد و سماور از بالاي سكو با قوري بزمين غلطيد و چندين فنجان را ش كست . بعد كا كا رستم بلند شد
با چهرة برافروخته از قهوه خانه بيرون رفت .
قهوه چي با حال پريشان سماور را وارسي كرد گفت :
" رستم بود و يكدست اسلحه ، ما بوديم و همين سماور لكنته . "
اين جمله را با لحن غم انگيزي ادا كرد ، ولي چون در آن كنايه به رستم زده بود، بدتر خنده شدت كرد.
قهوه چي از زور پسي بشاگردش حمله كرد ، ولي داش آكل با لبخند دست كرد ، يك كيسه پول از جيبش در
آورد، آن ميان انداخت.
قهوه چي كيسه را برداشت ، وزن كرد و لبخند زد .
درين بين مردي با پستك مخمل ، شلوار گشا د ، كلاه نمدي كوتاه سراسيمه وارد قهوه خانه شد ، نگاهي ب ه
اطراف انداخت ، رفت جلو داش آكل سلام كرد و گفت :
" حاجي صمد مرحوم شد ."
داش آكل سرش را بلند كرد و گفت :
" خدا بيامرزدش ! "
" مگر شما نميدانيد وصيت كرده . "
" منكه مرده خور نيستم . برو مرده خورها را خبر كن . "
" آخر شما را وكيل و وصي خودش كرده … "
مثل اينكه ازين حرف چرت داش آكل پاره شد ، دو باره نگاهي بسر تا پاي او كرد ، دست كشيد رو ي
پيشانيش ، كلاه تخم مرغي او پس رفت و پيشاني دورنگه او بيرون آمد كه نصفش از تابش آفتاب سوخته و قهوه
اي رنگ شده بود و نصف ديگرش كه زير كلاه بود سفيد مانده بود . بعد سرش را تكان داد ، چپق دسته خاتم
خودش را در آورد ، بآهستگي سر آنرا توتون ريخت و با شستش دور آنرا جمع كرد ، آتش زد و گفت :
" خدا حاجي را بيامرزد ، حالا ك ه گذشت ، ولي خوب كاري نكرد ، ما را توي دغمسه انداخت . خوب ، تو برو
، من از عقب ميآيم ."
كسيكه وارد شده بود پيشكار حاجي صمد بود و با گامهاي بلند از در بيرون رفت .
داش آكل سه گره اش را در هم كشيد ، با تفنن بچپقش پك ميزد و مثل اين بود كه ناگها ن روي هواي خنده
و شادي قهوه خانه از ابرهاي تاريك پوشيده شد . بعد از آنكه داش آكل خاكستر چپقش را خالي كرد . بلند شد
قفس كرك را بدست شاكرد قهوه چي سپرد و از قهوه خانه بيرون رفت .
هنگاميكه داش آكل وارد بيروني حاجي صمد شد ، ختم را ورچيده بودند ، فقط چند نفر قاري و جزوه كش
سر پول كشمكش داشتند . بعد از اينكه چند دقيقه دم حوض معطل شد ، او را وارد اطاق بزرگي كردند كه ارسي
هاي آن رو به بيروني باز بود . خانم آمد پشت پرده و پس از سلام و تعارف معمولي داش آكل روي تشك
نشست و گفت :
" خانم سر شما سلامت باشد ، خدا بچه هايتان را به شما ببخشد ."
خانم با صداي گرفته گفت :
همان شبي كه حال حاجي بهم خورد ، رفتند امام جمعه را سر بالينش آوردند و حاجي در حضور همة
آقايان شما را وكيل و وصي خودش معرفي كرد ، لابد شما حاجي را از پيش ميشناختيد؟ "
" ما پنج سالي پيش در سفر كازرون باهم آشنا شديم . "
" حاجي خدا بيامرز هميشه مي گفت اگر يكنفر مرد هست فلاني است . "
" خانم ، من آزادي خودم را از همه چيز بيشتر دوست دارم ، اما حالا كه زير دين مرده رفته ام ، بهمين تيغة
آفتاب قسم اگر نمردم بهمة اين كلم بسرها نشان ميدهم "
بعد همينطور كه سرش را بر گردانيد ، از لاي پردة ديگر دختري را با چهرة برافروخته و چشم هاي گيرندة
سياه ديد . يكدقيقه نكشيد كه در چشمهاي يكديگر نگاه كردند ، ولي آن دختر مثل اينكه خجالت كشيد ، پرده را
انداخت و عقب رفت . آيا اين دختر خوشگل بود ؟
شايد ، ولي د ر هر صورت چشمهاي گيرندة او كار خودش را كرد و حال داش آكل را دگرگون نمود ، او سر را
پائين انداخت و سرخ شد .
اين دختر مرجان ، دختر حاجي صمد بود كه از كنجكاوي آمده بود داش سرشناش شهر و قيم خودشان را
ببيند.
داش آكل از روز بعد مشغول رسيدگي ب ه كارهاي حاجي شد ، با يكنفر سمسار خبره ، دو نفر داش محل و
يكنفر منشي همة چيزها را با دقت ثبت و سياهه بر داشت . آنچه زيادي بود در انباري گذاشت . در آنرا مهر و
موم كرد ، آنچه فروختني بود فروخت ، قباله هاي املاك را داد برايش خواندند ، طلب هايش را وصول كرد و
بدهكاريهايش را پرداخت . همة اينكارها در دو روز و دو شب رو براه شد . شب سوم داش آكل خسته و كوفته از
نزديك چهار سوي سيد حاج غريب بطرف خانه اش ميرفت . در راه امام قلي چلنگر باو برخورد و گفت :
" تا حالا دو شب است كه كاكا رستم چشم براه شما بود . ديشب ميگفت يارو خوب ما را غال گذاشت و
شيخي را ديد ، بنظرم قولش از يادش رفته ! "
داش آكل دست كشيد به سبيلش و گفت :
" بي خيالش باش !"
داش آكل خوب يادش بود كه سه روز پيش در قهوه خانة دو ميل كاكا رستم برايش خط و نشان كشيد ،
ولي از آنجائيكه حريفش را ميشناخت و ميدانست كه كاكا رستم با امامقلي ساخته تا او را از رو ببرند ، اهميتي
بحرف او نداد ، راه خودش را پيش گرفت و رفت . در ميان راه همة هوش و ح واسش متوجه مرجان بود ، هرچه
ميخواست صورت او را از جلو چشمش دور بكند بيشتر و سخت تر در نظرش مجسم ميشد .
داش آكل مردي سي و پنجساله ، تنومند ولي بد سيما بود . هر كس دفعة اول او را ميديد قيافه اش توي
ذوق ميزد ، اما اگر يك مجلس پاي صحبت او مي نشستند يا حكايت هائي كه از دورة زندگي او ورد زبانها بود
ميشنيدند، آدم را شيفتة او ميكرد ، هرگاه زخمهاي چپ اندر راست قمه كه ب ه صورت او خورده بود نديده
ميگرفتند ، داش آكل قيافه نجيب و گيرنده اي داشت : چشمهاي ميشي ، ابروهاي سياه پر-پشت ، گونه هاي فراخ ،
بيني باريك با ريش و سبيل سياه . ولي زخمها كار او را خراب كرده بود ، روي گونه ها و پيشاني او جاي زخم
قداره بو د كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لاي شيارهاي صورتش برق ميزد و از همه بدتر يكي از آنها
كنار چشم چپش را پائين كشيده بود .
پدر او يكي از ملاكين بزرگ فارس بود زمانيكه مرد همة دارائي او به پسر يكي يكدانه اش رسيد . ولي داش
آكل پشت گوش فراخ و گشاد باز بود ، به پول و مال دنيا ارزشي نمي گذاشت ، زندگيش را بمردانگي و آزادي و
بخشش و بزرگ منشي ميگذرانيد . هيچ دلبستگي ديگري در زندگانيش نداشت و همة دارائي خودش را ب ه مردم
ندار و تنگدست بذل و بخشش ميكرد ، يا عرق دو آتشه مينوشيد و سر چهار راه ها نعره ميكشيد و يا د ر مجالس
بزم با يكدسته از دوستان كه انگل او شده بودند صرف ميكرد.
همة معايب و محاسن او تا همين اندازه محدود ميشد ، ولي چيزيكه شگفت اور بنظر ميآمد اينكه تاكنون
موضوع عشق و عاشقي در زندگي او رخنه نكرده بود . چند بار هم كه رفقا زير پايش نشسته و مجالس م حرمانه
فراهم آورده بودند او هميشه كناره گرفته بود . اما از روزيكه وكيل و وصي حاجي صمد شد و مرجان را ديد ،
در زندگيش تغيير كلي رخ داد ، از يكطرف خودش را زير دين مرده ميدانست و زير بار مسئوليت رفته بود ، از
طرف ديگر دلباختة مرجان شده بود . ولي اين مسئوليت بي ش از هر چيز او را در فشار گذاشته بود – كسي كه
توي مال خودش توپ بسته بود و از لاابالي گري مقداري از دارائي خودش را آتش زده بود ، هر روز از صبح
زود كه بلند ميشد بفكر اين بود كه درآمد املاك حاجي را زيادتر بكند . زن و بچه هاي او را در خانة كوچكتر برد،
خانه شخص ي آنها را كرايه داد ، براي بچه هايش معلم سر خانه آورد ، دارائي او را بجريان انداخت و از صبح تا
شام مشغول دوندگي و سركشي بعلاقه و املاك حاجي بود.
ازين به بعد داش آكل از شبگردي و قرق كردن چهار سو كناره گرفت . ديگر با دوستانش جوششي نداشت
و آن شور سابق از سرش افتاد . ولي همة داشها و لاتها كه با او همچشمي داشتند به تحريك آخوندها كه
دستشان از مال حاجي كوتاه شده بود ، دو ب ه دستشان افتاده براي داش آكل لغز ميخواندند و حرف او نقل
مجالس و قهوه خانه ها شده بود . در قهوه خانه پاچنار اغلب توي كوك داش آكل ميرفتند و گفته ميشد :
" داش آكل را ميگوئي ؟ دهنش ميچاد ، سگ كي باشد ؟ يارو خوب دك شد ، در خانه حاجي موس موس
ميكند ، گويا چيزي ميماسد ، ديگر دم محلة سر دزك كه ميرسد دمش را تو پاش ميگيرد و رد ميشود ."
كاكا رستم با عقده اي كه در دل داشت با لكنت زبانش ميگفت :
" سر پيري معركه گيري ! يارو عاشق دختر حاجي صمد شده ! گزليكش را غلاف كرد ! خاك تو چشم مردم
پاشيد ، كتره اي چو انداخت تا وكيل حاجي شد و همة املاكش را بالا كشيد . خدا بخت بدهد . "
ديگر حناي داش آكل پيش كسي رنگ نداشت و برايش تره هم خورد نميكردند . هر جا كه وارد ميشد در
گوشي با هم پچ و پچ ميكردند و او را دست ميانداختند . داش آكل از گوشه و كنار اين حرفها را ميشنيد ولي
بروي خودش نميآورد و اهميتي هم نميداد ، چون عشق مرجان بطوري در رگ و پي او ريشه دوانيده بود كه فكر
و ذكري جز او نداشت.
شبها از زور پريشاني عرق مينوشيد و براي سرگرمي خودش يك طوطي خريده بود . جلو قفس مي نشست
و با طوطي درد دل ميكرد . اگر داش آكل خواستگاري مرجان را ميكرد البته مادرش مرجان را بروي دست باو
ميداد . ولي از طرف ديگر او نميخواست كه پاي بند زن و بچه بشود، ميخواست آزاد باشد ، همان طوريكه بار
آمده بود . بعلاوه پيش خودش گمان مي كرد هرگاه دختري كه باو سپرده شده بزني بگيرد ، نمك بحرامي خواهد
بود ، از همه بدتر هر شب صورت خودش را در آينه نگاه ميكرد ، جاي جوش خوردة زخ مهاي قمه ، گوشة چشم
پائين كشيده خودشرا برانداز ميكرد ، و با آ-ه-ن-گ خراشيده اي بلند بلند ميگفت :
" شايد مرا دوست نداشته باشد ! بلكه شوهر خوشگل و جوان پيدا بكند … نه ، از مردانگي دور است … او
چهارده سال دارد و من چهل سالم است … اما چه بكنم ؟ اين عشق مر ا ميكشد … مرجان … تو مرا كشتي …
به كه بگويم ؟ مرجان … عشق تو مرا كشت ..! "
اشك در چشمهايش جمع و گيلاس روي گيلاس عرق مينوشيد . آنوقت با سر درد همينطور كه نشسته بود
خوابش ميبرد .
ولي نصف شب، آنوقتي كه شهر شيراز با كوچه هاي پر پيچ و خم ، باغها ي دلگشا و شراب هاي ارغوانيش
بخواب ميرفت ، آن وقتيكه ستاره ها آرام و مرموز بالاي آسمان قير گون ب ه هم چشمك ميزدند . آن وقتيكه
مرجان با گونه هاي گلگونش در رختخواب آهسته نفس ميكشيد و گذارش روزانه از جلوي چشمش ميگذشت ،
همانوقت بود كه داش آكل حقيقي ، داش آكل طبي عي با تمام احساسات و هوا و هوس ، بدون رودر بايستي از تو
قشري كه آداب و رسوم جامعه بدور او بسته بود ، از توي افكاري كه از بچگي باو تلقين شده بود، بيرون ميآمد
و آزادانه مرجان را تنگ در آغوش مي كشيد ، تپش آهسته قلب ، لبهاي آتشي و تن نرمش را حس ميكرد و از
روي گونه هايش بوسه ميزد . ولي هنگاميكه از خواب مي پريد ، بخودش دشنام ميداد ، به زندگي نفرين ميفرستاد
و مانند ديوانه ها در اطاق بدور خودش مي گشت ، زير لب با خودش حرف ميزد و باقي روز را هم براي اين كه
فكر عشق را در خودش بكشد به دوندگي و رسيدگي بكارهاي حاجي ميگذرانيد .
هفت سال بهمين منوال گذشت ، داش آكل از پرستاري و جانفشاني دربارة زن و بچة حاجي ذره اي فرو
گذار نكرد . اگر يكي از بچه هاي حاجي ناخوش ميشد شب و روز مانند يك مادر دلسوز بپاي او شب زنده داري
مي كرد، و به آنها دلبستگي پيدا كرده بود ، ولي علاقة او به مرجان چيز ديگري بود و شايد همان عشق مرجان
بود كه او را تا اين اندازه آرام و دست آموز كرده بود . درين مدت همة بچه هاي حاجي صمد از آب و گل در
آمده بودند.
ولي ، آنچه كه نبايد بشود شد و پيش آمد مهم روي داد : براي مرجان شوهر پيدا شد ، آنهم چه شوهري كه
هم پيرتر و هم بدگل تر از داش آكل بود . ازين واقعه خم بابروي داش آكل نيامد ، بلكه برعكس با نهايت
خونسردي مشغول تهية جهاز شد و براي شب عقدكنان جشن شاياني آماده كرد . زن و بچة حاجي را دوباره
بخانه شخصي خودشان برد و اطاق بزرگ ارسي دار را براي پذيرائي مهمانها ي مردانه معين كرد ، همة كله گنده
ها ، تاجرها و بزرگان شهر شيراز درين جشن دعوت داشتند.
ساعت پنج بعد از ظهر آنروز ، وقتيكه مهمانها گوش تا گوش دور اطاق روي قاليها و قاليچه هاي گرانبها
نشسته بودند و خوانچه هاي شيريني و ميوه جلو آنها چيده شده بود ، داش آكل با همان سر و وضع داشي
قديمش، با موهاي پاشنه نخواب شانه كرده ، ار خلق راه راه ، شب بند قداره ، شال جوزه گره، شلوار دبيت
مشكي، ملكي كار آباده و كلاه طاسولة نو نوار وارد شد . سه نفر هم با دفتر و دستك دنبال او وارد شدند . همه
مهمانها بسر تا پاي او خيره شدند . داش آكل با قدمهاي بلند جلو امام جمعه رفت ، ايستاد و گفت :
" آقاي امام ، حاجي خدا بيامرز وصيت كرد و هفت سال آزگار ما را توي هچل انداخت . پسر از همه
كوچكترش كه پنج ساله بود حالا دوازده سال دارد . اينهم حساب و كتاب دارائي حاجي است . ( اشاره كرد به سه
نفري كه دنبال او بودند . ) تا بامروز هم هرچه خرج شده با مخارج امشب همه را از جيب خود داده ام . حالا ديگر
ما به سي خودمان آنها هم به سي خودشان !"
تا اينجا كه رسيد بغض بيخ گلويش را گرفت . سپس بدون اينكه ديگر چيزي بيفزايد يا منتظر جواب بشود ،
سرش را زير انداخت و با چشم هاي اشك آلود از در بيرون رفت . در كوچه نفس راحتي كشيد، حس كرد كه آزاد
شده و بار مسئوليت از روي دوشش برداشته شده ، ولي دل او شكسته و مجروح بود . گامهاي بلند و لاابالي بر
ميداشت، همينطور كه ميگذشت خانة ملا اسحق عرق كش جهود را شناخت، بي درنگ از پله هاي نم كشيدة آجري
آن داخل حياط كهنه و دود زده اي شد كه دور تا دورش اطاقهاي كوچك كثيف با پنجرة هاي سوراخ سوراخ مثل
لانة زنبور داشت و روي آب حوض خزه سبز بسته بود . بوي ت رشيده ، بوي پرك و سردابه هاي كهنه در هوا
پراكنده بود . ملا اسحق لاغر با شبكلاه چرك و ريش بزي و چشمهاي طماع جلو آمد ، خندة ساختگي كرد .
داش آكل بحالت پكر گفت :
" جون جفت سبيلهايت يك بتر خوبش را بده گلويمان را تازه بكنيم. "
ملا اسحق سرش را تكان داد، از پلكان زير زمين پائين رفت و پس از چند دقيقه با يك بتري بالا آمد . داش
آكل بتري را از دست او گرفت ، گردن آنرا بجرز ديوار زد سرش پريد ، آنوقت تا نصف آن را سر كشيد ، اشك
در چشمهايش جمع شد ، جلو سرفه اش را گرفت و با پشت دست دهن خود را پاك كرد پسر ملا اسحق كه بچة
زردنبوي كثيفي بود ، با شكم بالا آمده و دهان باز و مفي كه روي لب ش آويزان بود ، بداش آكل نگاه مي كرد ،
داش آكل انگشتش را زد زير در نمكداني كه در طاقچة حياط بود و در دهنش گذاشت .
ملا اسحق جلو آمد، روي دوش داش آكل زد و سر زباني گفت :
" مزة لوطي خاك است ! "
بعد دست كرد زير پارچة لباس او و گفت :
" اين چيه كه پوشيدي ؟ اين ارخلق حالا ور افتاده . هر وقت نخواستي من خوب ميخرم . "
داش آكل لبخند افسرده اي زد ، از جيبش پولي در آورد ، كف دست او گذاشت و از خانه بيرون آمد . تنگ
غروب بود . تنش گرم و فكرش پريشان بود و سرش درد ميكرد . كوچه ها هنوز در اثر باران بع د از ظهر نمناك
و بوي كاه گل و بهار نارنج در هوا پيچيده بود ، صورت مرجان ، گونه هاي سرخ ، چشم هاي سياه و مژه هاي
بلند با چتر زلف كه روي پيشاني او ريخته بود م حو و مرموز جلو چشم داش آكل مجسم شده بود . زندگي
گذشتة خود را بياد آورد ، ياد گارهاي پيشين از جلو او يك بيك رد ميشدند . گردشهائي كه با دوستانش سر قبر
سعدي و بابا كوهي كرده بود بياد آورد ، گاهي لبخند ميزد ، زماني اخم ميكرد . ولي چيزيكه برايش مسلم بود
اينكه از خانة خودش ميترسيد، آن وضعيت برايش تحمل ناپذير بود، مثل اين بود كه دلش كنده شده بود ،
ميخواست برود دور بشود . فكر كرد بازهم امشب عرق بخورد و با طوطي درد دل بكند ! سر تا سر زندگي
برايش كوچك و پوچ و بي معني شده بود. درين ضمن شعري بيادش افتاد، از روي بي حوصلگي زمزمه كرد :
" به شب نشيني ز-ن-د-ا-نيان برم حسرت ،
كه نقل مجلسشان دانه هاي زنجير است "
آ-ه-ن-گ ديگري بياد آورد، كمي بلندتر خواند :
" دلم ديوانه شد، اي عاقلان، آريد زنجيري ،
كه نبود چارة ديوانه جز زنجير تدبيري !"
اين شعر را با لحن نا اميدي و غم و غصه خوان د، اما مثل اينكه حوصله اش سر رفت ، يا فكرش جاي ديگر
بود خاموش شد .
هوا تاريك شده بود كه داش آكل دم محله سردزك رسيد . اينجا همان ميدانگاهي بود كه پيشتر وقتي دل
ودماغ داشت آنجا را قرق ميكرد و هيچكس جرأت نميكرد جلو بيايد . بدون اراده رفت روي سكوي سنگي جلو در
خانه اي نشست ، چپقش را در آورد چاق كرد ، آهسته ميكشيد . بنظرش آمد كه اينجا نسبت به پيش خراب تر
شده، مردم ب ه چشم او عوض شده بودند ، همانطوريكه خود او شكسته و عوض شده بود چشمش سياهي
ميرفت، سرش درد ميكرد ، ناگهان ساية تاريكي نمايان شد كه از دور بسوي او ميآمد و همينكه نزديك شد گفت :
" لو لو لوطي لوطي را شه شب تار ميشناسه ."
داش آكل كاكا رستم را شناخت ، بلند شد ، دستش را به كمرش زد، تف برزمين انداخت و گفت :
" ارواي باباي بيغيرتت ، تو گمان كردي خيلي لوطي هستي ، اما تو بميري روي زمين سفت نشاشيدي !"
كاكا رستم خندة تمسخر آميزي كرد، جلو آمد و گفت :
" خ خ خيلي وقته ديگ ديگه اي اين طرفهاپه په پيدات نيست !.. اام شب خاخاخانة حاجي عع عقد كنان است،
مك توتو را راه نه نه …"
داش آكل حرفش را بريد :
" خدا ترا شناخت كه نصف زبانت داد، آن نصف ديگرش را هم من امشب ميگيرم ."
دست برد قمة خود را بيرون كشيد . كاكا رستم هم مثل رستم در حمام قمه اش را بدست گرفت . داش آكل
سر قمه اش را بزمين كوبيد، دست بسينه ايستاد و گفت :
" حالا يك لوطي ميخواهم كه اين قمه را از زمين بيرون بياورد ! "
كاكا رستم ناگهان باو حمله كرد ، ولي داش آكل چنان ب ه مچ دست او زد كه قمه از دستش پريد . از صداي
آنها دسته اي گذرنده بتماشا ايستادند ، ولي كسي جرأت پيش آمدن يا ميانجيگري را نداشت .
داش آكل با لبخند گفت :
" برو، برو بردار ، اما بشرط اينكه اين د فعه غرس تر نگهداري، چون امشب ميخواهم خرده حسابهايمانرا پاك
بكنم !"
كاكا رستم با مشت هاي گره كرده جلو آمد، و هر دو بهم گلاويز شدند . تا نيمساعت روي زمين ميغلطيدند،
عرق از سرو رويشان ميريخت ، ولي پيروزي نصيب هيچكدام نميشد . در ميان كشمكش سرداش آكل بسختي
روي سنگفرش خورد ، نزديك بود كه از حال برود . كاكا رستم هم اگر چه بقصد جان ميزد ولي تاب مقاومتش
تمام شده بود . اما در همينوقت چشمش ب ه قمة داش آكل افتاد كه در دسترس او واقع شده بود ، با همة زور و
توانائي خودش آنرا از زمين بيرون كشيد و به پهلوي داش آكل فرو برد. چنان فرو كرد كه دستهاي هر دوشان از
كار افتاد.
تماشاچيان جلو دويدند و داش آكل را ب ه دشواري از زمين بلند كردند ، چكه هاي خون از پهلويش بزمين
ميريخت . دستش را روي زخم گذاشت ، چند قدم خودش را كنار ديوار كشانيد ، دوباره ب ه زمين خورد بعد او را
برداشته روي دست بخانه اش بردند.
فردا صبح همينكه خبر زخم خوردن داش آكل بخانة حاجي صمد رسيد ، ولي خان پسر بزرگش به
احوالپرسي او رفت . سر بالين داش آكل كه رسيد ديد او با رنگ پريده در رختخواب افتاده، كف خونين از دهنش
بيرون آمده و چشمانش تار شده ، ب ه دشواري نفس م ي كشيد . داش آكل مثل اينكه در حالت اغما او را شناخت ،
با صداي نيم گرفته لرزان گفت :
" در دنيا … همين طوطي … داشتم … جان شما … جان طوطي … او را بسپريد … به … "
دوباره خاموش شد، ولي خان دستمال ابريشمي را در آورد ، اشك چشمش را پاك كرد . داش آكل از ح ال
رفت و يكساعت بعد مرد.
همة اهل شيراز برايش گريه كردند.
ولي خان قفس طوطي رابرداشت و به خانه برد.
عصر همان روز بود، مرجان قفس طوسي را جلوش گذاشته بود و به رنگ آميزي پروبال، نوك برگشته و
چشمهاي گرد بي حالت طوطي خيره شده بود. ناكاه طوطي با لحن داشي – با لحن خراشيده اي گفت :
" مرجان … مرجان … تو مرا كشتي … به كه بگويم … مرجان … عشق تو … مرا كشت ."
اشك از چشمهاي مرجان سرازير شد.

امضا:
از شیـــــطان پـــوزش می‌طلـبیـــــم
نباید فرامــــوش کنیم که ما فقــــط یک طــــرف داســــتان را شنیده‌ایم،
چون میگویند تمام کتابها را خدا نوشته است!

ساموئل باتلر
(آخرین تغییر در این ارسال: September 2010 5 19:50 توسط Artemis.)
September 2010 5 01:18
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Renegade
آفلاین
A Soldier Of Fortune
**********
مدیر کل فروم

سن: 34
ارسال ها: 8,372
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 95
حالت من: Aggressive


تشکرها : 10812
( 10946 تشکر در 4203 ارسال )
شماره ارسال: #2
Re: جهان داستان از دیدگاه جمال میر صادقی
جمال مير صادقي ، اين مرد بزرگ بي ادعا ...
فرم داستان نويسي « نوول» در ادبيات غرب هم نسبتاً نوظهور است درست مانند ادبيات فارسي كه سابقه ي چنداني را در زمينه ي داستان كوتاه شامل نمي شود. در ادبيات فارسي غالبترين فرم ها كه با بزرگترين اقبال از سوي فارسي زبانان مواجه شده است، شعر كلاسيك ايران در انواع و سبكهاي مختلف و بعد از آن تا حدودي نثر در قالبهايي چون سفرنامه ، تذكره و انواع ديگر نثر بلند با فرم هاي محدود (داستانهاي پند آموز بلند، تاريخ نويسي مخلوط با ظرافت شاعرانه، ...) بوده است.
شايد بتوان شروع حركت داستان نويسي مدرن ايران را « يكي بود يكي نبود » اثر جمال زاده دانست كه براي اولين بار ، اين فرم را به فارسي زبانان ارائه نمود؛ ولي براي اين بناي تازه تاسيس نمي توان از خشتهاي مرمرين بنيادين مانند : زنده به گور، سه قطره خون ، بوف كور ، از هدايت و فارسي شكر است از جمالزاده نام نبرد. البته در ادبيات غربي هم نويسندگاني چون جويس ، هوفمان ، موپاسان ، ادگارآلن پو ، جان اشتين بك ، سامر ست موام و بسياري ديگر سردمداران اين حركت بودند.
اين نظر بنده بود تا اينجاي كار! البته اگر فرصت كنم نقد هايي رو هم كه به ذهنم مي رسه خواهم نوشت ولي بدون شك اين تاپيك رو اگر همونطور كه در ديباچه اش گفتيد ادامه دهيد و علاقمندان به ادبيات و نوول قلم رنجه كنند (!) و نظريات خود را بنويسند بسيار سازنده خواهد بود. با تشكر ازهمه شماIcon_coolIcon_cool
September 2010 5 12:09
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Nefer Titi
آفلاین
کاربر عادی انجمن
**
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 165
تاریخ ثبت نام: August 2010
اعتبار: 10
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 28
( 50 تشکر در 21 ارسال )
شماره ارسال: #3
Re: جهان داستان از دیدگاه جمال میر صادقی
ممنونم، از شما خواهش دارم كه باز هم براي ما اينگونه مطالب را بنويسيد، حداقل بر دانش ادبيات كلاسيك و..... ما افزوده شود. Icon_cool

امضا: ای کاش که جای آرمیدن بودی
یا این ره دور را رسیدن بودی
کاش از پس صدهزار سال از دل خاک
چون سبزه امید بر دمیدن بودی
September 2010 5 12:37
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
M Satio
آنلاین
مدیر بخش موسیقی
******
مدیر بخش

سن: 31
ارسال ها: 315
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 18
حالت من: Badhal


تشکرها : 142
( 246 تشکر در 61 ارسال )
شماره ارسال: #4
Re: جهان داستان از دیدگاه جمال میر صادقی
داستان داش آکل از بهترین نمونه های موجود در سبک خود است. صادق هدایت همیشه دوست داشت که آثارش فراگیر شود و فکر میکنم که اگر زنده بود و میدید که این اثرش تبدیل به فیلم شده بسیار خشنود میشد.
میشه به عنوان مدیر بخش ادبیات بحثی راجع به صادق هدایت ایجاد کنید من خیلی مایلم که بدونم ایشان چقدر شناخته شده هستند.

امضا:
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی ، میگساران را چه شد؟

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد ، هَزاران را چه شد؟
September 2010 5 14:46
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
EASHACKER
غایب
کاربر ارزشمند
******
کاربر ارزشمند

سن: 68
ارسال ها: 21,635
تاریخ ثبت نام: September 2007
اعتبار: 71
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 28 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #5
Re: جهان داستان از دیدگاه جمال میر صادقی
خیلی زیبا بود! ممنونم از پست بسیار مفید و ارزش مندتون.

فکر میکنم فیلمش هم ساخته شده باشه، شدیدآ مشتاقم فیلمش رو هم ببینم اگه گیر بیاد.

مرسی Icon_cool

امضا:
نقل قول:به دستانت بیاموز :
هرجایی ارزش فعالیت ندارد !
September 2010 5 19:54
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Renegade
آفلاین
A Soldier Of Fortune
**********
مدیر کل فروم

سن: 34
ارسال ها: 8,372
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 95
حالت من: Aggressive


تشکرها : 10812
( 10946 تشکر در 4203 ارسال )
شماره ارسال: #6
Re: جهان داستان از دیدگاه جمال میر صادقی
هنگامی که روشن بین ترین مرد تاریخ معاصر ایران - صادق هدایت - ش-ا-هکاری را خلق کند، و یکی از موفق ترین فیلمسازان ایرانی، مردی که مسیر سینمای این کشور را همگام با علی حاتمی ، از فیلم فارسی به فیلم ایرانی تغییرداد ، یعنی مسعود کیمیایی این فیلم را بسازد ، کسی مانند احمد شاملو شعری بگوید و نابغه ای چون اسفندیار منفرد زاده موسیقی آنرا کار کند و فرهاد صدای زمانه ی ما ترانه اش را بخواند و نهایتاً آکتور های توانمندی چون بهروز وثوقی ، بهمن مفید ، ژاله و ... در آن به ایفای نقش بپردازند این فیلم تبدیل به بخشی از ثروت فرهنگی و هنری این سرزمین میشود. آیا انتظاری بیش از اینها میتوان از یک فیلم داشت؟!
September 2010 5 20:08
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Artemis
آفلاین
ناظم فروم
********
ناظم فروم

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 8,214
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 87
حالت من: Khoshhal


تشکرها : 6005
( 9857 تشکر در 3394 ارسال )
شماره ارسال: #7
Re: جهان داستان از دیدگاه جمال میر صادقی
تفسیر داستان « داش آکل »

در ابتدا عشق و درود خود را ، تقدیم دوستانی می کنم که با ارائه نظرات زیبای خود ، بامن همگام و همقدم شده اند و مرا به ادامه این راه دلگرم تر نموده اند.

در اینجا میخواهم به تفسیر داستان تراژدیک « داش آکل » بپردازم و در این راه از جمال میر صادقی مدد گرفته ام :
داستان داش آکل به قلم صادق هدایت از هر نظر چه از دیدگاه ارائه مبانی برای یک داستان کوتاه و چه از لحاظ داشتن بیشترین ویژگیهای یک داستان کوتاه سرآمد داستانهای کوتاه است که از ابتدا تا کنون در ایران به رشته تحریر در آمده است .


در این خصوص جمال میر صادقی می گوید :
« داستان كوتاه ، روايت به نسبت كوتاه خلاقه اي است كه نوعا سر و كارش با گروهي محدود از شخصيت هاست كه در عمل منفردي شركت دارند و غالبا با مدد گرفتن از وحدت تاثير بيشتر بر آفرينش حال و هوا تمركز مي يابد تا داستان گويي »

داستان « داش آكل » روايت به نسبت كوتاهي است ، يعني نه داستانك است و نه داستان بلند .شخصيت هايش محدودند و غير از داش آكل ، كاكا رستم و مرجان كه شخصيت هاي اصلي داستانند و چند شخصيت فرعي حاضر و غايب در داستان ، شخصيت ديگري ندارد . عمل يا عمل داستاني آن يگانه است ، يعني رشته حوادثي كه موضوع داستان را به وجود مي آورد ، در جهت نشان دادن مفهوم داستان «جوانمردي» پيش مي رود و وظيه و تكليفي كه بر عهده داش آكل گذاشته شده عمل واحد يا منفرد داستاني را بوجود مي آورد»
در این داستان هدایت بیشتر بر حالتها و واکنشهای روانی و احساسی داش آکل تاکید کرده است تا پرداختن به حادثه پردازی .


میر صادقی می گوید :
«در واقع نويسنده با ياري گرفتن از وحدت تاثير ، القاي وضعيت و موقعيت حالات روحي و عاطفي داش آكل را در نظر دارد تا نقل حوادث و داستان گويي . داستان بر آفرينش حال و هوا و كيفيت هاي رواني تمركز مي يابد تا بر موضوع داستان . رشته حوادثي كه موضوع داستان را بوجود مي آورد ، ساده است . حاجي آقايي موقع مرگ ، داش آكل را قيم خانواده خود مي كند و داش آكل چاره اي جز پذيرفتن ندارد و با ديدن دختر حاجي ، عاشق او مي شود و هفت سال از مرگ حاجي مي گذرد و دختر بزرگ مي شود و داش آكل او را شوهر مي دهد و تكليف قيمي را از سر خود باز مي كند و در نزاعي كه با كاكا رستم حريف خود مي كند ، كشته مي شود .»

حوادث داستان دارای یک پیوند استدلالی است داش آکل با یک عمل انجام شده مواجه می گردد و از سر اجبار و بر طبق سنتهای جوانمردی سر-پرستی خانواده حاجی را می پذیرد ، و حاجی بلافاصله بعد از محول کردن این تکلیف به جان می سپارد ، پس داش آکل دیگر نمی تواند عدم تمایل خود را به او ابراز کند ، او عاشق مرجان می شود اما نمی تواند بر خلاف سنت و اعتقاد جوانمردی اش با او ازدواج کند چرا که مرجان در دست او امانت است و او نمی تواند در امانت خیانت کند ، پس او را شوهر میدهد ، و در دعوا با کاکا رستم با قمه ی خودش کشته می شود .


جمال میر صادقی در اینباره می گوید :.
« شخصيت اصلي يعني بازيگر داستان ، داش آكل ، شخصيتي قرار دادي است ، البته در اصل شخصيت نوعي يا تيپيك بوده است اما چون ديگر ، خصوصيت هاي نوعي داش ها و جاهل مسلك هاي امروزي را ندارد ، شخصيت قرار دادي به حساب مي آيد . از مختصات شخصيت هاي قراردادي تازه نبودن خصوصيت هاي آن هاست ، مثل حاج آقا و دامادش و سياه در نمايشنامه هاي رو حوضي ، يا تخته حوضي و همچون زن عاشق پيشه و فاسقش و شوهر جسورش ، سرباز لاف زن و زن باباي بد جنس در داستان هاي گذشته و امروزي كه شخصيت هاي قراردادي هستند .
شخصيت داش آكل بر الگوي عيارهاي گذشته بازسازي شده و مثل آنها ، مردي است پاك باخته كه خوبي را براي نفس خوبي مي كند نه براي اجر و چشمداشت . به همين دليل در پايان داستان مي بينيم ثروت حاجي را كه به شوهر مرجان مي سپارد ، نه تنها حق و حقوقي كه براي او قائل شده بر نداشته بلكه همه هزينه ها را از حساب شخصي خود پرداخته و ثروت حاجي را دوبرابر اولش كرده .
« وفاداري به عهد و سنت موجب از خود گذشتگي و ايثار مي شود . »
و این درونمايه داستان « داش آكل » است . »

داستان داش آکل بر اساس واقعیتهای آن زمان نوشته شده است . هدایت صحنه ی واقعه ی داستان را در شهر شیراز قرارداده است ، که در آن روزگار هنوز خان ها بودند و داش آکل خود نیز پسر یکی از این خانها بوده است که پس از مرگ او تمامی ثروتش به پسر یکی یکدانه اش رسید . در آن روزها خان ها حضور داشتند اما رو به نابودی بودند و طبقه جدید سرمایه دار ها رو به گسترش و توسعه بودند همچنین داش ها و داش آکلها رو به ازبین رفتن بودند و جای خود را به اوباش و جاهل مسلک ها می دادند . در واقع کشته شدن داش آکل بدست کاکا رستم آن هم با قمه خودش نشانه ی بارزی از تغییر و تحولات جامعه و رفتن داش ها و روی کار آمدن کاکا رستم ها بود .
داستان كوتاه « داش آكل » مثل اغلب داستان هاي واقع گراي موفق ، ته رنگي رمانتيك دارد خصوصيت روحي و عاطفي داش آكل تقزيبا كمال مطلوب است . از نظر خصوصيات انساني ، داش آكل مردي است خوش قلب و پاك طينت و درستكار ، همه كارهايش درست و بي نقص و بزرگوارانه است ، به عبارت ديگر ويژگيهاي شخصيتي او مطلق است . شخصيتي است كه خواننده از نوع او را بسيار در قصه هاي گذشته ، سر گذشت عيار ها پيدا مي كند . از نظر خصوصيت هاي جسمي ، مردي است زشت و بدسيما .
« روي گونه ها و پيشاني او جاي زخم هاي قداره بود كه بد جوش خورده بود و گوشت سرخ از لاي شيارهاي صورتش برق مي زند و از همه بدتر يكي از آن ها كنار چشم چپش را پايين كشيده بود . »

جمال میر صادقی در این باره چنین می گوید :
« شخصیت داش آکل با چنین ویژگیهای مطلق خوب درونی و ظاهر زشت و کریه بیرونی ، یادآور گوژپشت نتردام نوشته ی ویکتور هوگو است . »

یکی دیگر از نشانه های رمانتیک بودن این اثر شخصیت طوطی است که همراز داش آکل است و چون تنها کسی است که درد دل او را شنیده است ، تنها او می تواند از دردهای درونی داش آکل سخن بگوید ، در لحظه ای که طوطی را به مرجان می دهند ناگهان طوطی با لحن داشی و با صدایی خراشیده می گوید :
« مرجان ... مرجان ... تو مرا کشتی ... به که بگویم ؟ ... مرجان ... عشق تو ... مرا کشت . »
در واقع داستان کوتاه « داش آکل » داستانی است تراژدیک و خواننده از سرنوشت دردناک او متاثر میشود و شخصیت او احترام را در او بر می انگیزد .

در پایان به خاطر عزیزانی که یادی از فیلم ساخته شده از این اثر کرده اند ، و به یاد : فرهاد مهرداد ، احمد شاملو ، اسفندیار منفردزاده ، مسعود کیمیایی ، بهروز وثوقی ، بهمن مفید و ... ترانه ی شهیدان شهر را می آورم :


يه شب مهتاب ~ ماه مياد تو خواب
منو می‌بره ~ کوچه به کوچه
باغ انگوری ~ باغ آلوچه
دره به دره ~ صحرا به صحرا
اون جا که شبا ~ پشت بيشه‌ها
يه پری مياد ~ ترسون و لرزون
پاشو ميذاره ~ تو آب چشمه
شونه‌می‌کنه ~ موی پريشون…


يه شب مهتاب ~ ماه مياد تو خواب
منو می‌بره ~ ته اون دره
اون‌جا که شبا ~ يکه و تنها
تک‌درخت بيد ~ شاد و پراميد
می‌کنه به ‌ناز ~ دسشو دراز
که يه ستاره ~ بچکه مث
يه چيکه بارون ~ به جای ميوه‌ش
نوک يه شاخه‌ش ~ بشه آويزون…


يه شب مهتاب ~ ماه مياد تو خواب
منو می‌بره ~ از توی زندون
مث شب‌پره ~ با خودش بيرون،
می‌بره اون‌جا ~ که شب سيا
تا دم سحر ~ شهيدای شهر
با فانوس خون ~ جار می‌کشن
تو خيابونا ~ سر ميدونا :
«ــ عمو يادگار! ~ مرد کينه‌دار!
مستی يا هشيار ~ خوابی يا بيدار؟»
مستيم و هشيار ~ شهيدای شهر!
خوابيم و بيدار ~ شهيدای شهر!
آخرش يه شب ~ ماه مياد بيرون،
از سر اون کوه ~ بالای دره
روی اين ميدون ~ رد می‌شه خندون
يه شب ماه مياد ...


امضا:
از شیـــــطان پـــوزش می‌طلـبیـــــم
نباید فرامــــوش کنیم که ما فقــــط یک طــــرف داســــتان را شنیده‌ایم،
چون میگویند تمام کتابها را خدا نوشته است!

ساموئل باتلر
(آخرین تغییر در این ارسال: September 2010 6 10:58 توسط Artemis.)
September 2010 6 09:11
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Renegade
آفلاین
A Soldier Of Fortune
**********
مدیر کل فروم

سن: 34
ارسال ها: 8,372
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 95
حالت من: Aggressive


تشکرها : 10812
( 10946 تشکر در 4203 ارسال )
شماره ارسال: #8
Re: جهان داستان از دیدگاه جمال میر صادقی
بسيار زيبا و جالب بود. اينكه در اين تاپيك نقد ادبي مير صادقي به عنوان رفرنس و تحليلها و روايت شخصي در كنار داستان و همچنين نظرات علاقمندان جمع مي آيد،‌ مرا به سازنده بودن آن و تبادل دانسته ها و اينكه چيزي بياموزم اميدوار و دلگرم ميكند.
به نظر حقير اساساً فرم نوول بر چند اصل بنيادين استوار است. بر خلاف رمان كه در آن نويسنده سعي در تشريح تمام زوايا و جزئيات عناصر را دارد ،‌ تا هرچه بيشتر فضاي چند بعدي را براي خواننده تصوير كند،‌ در داستان كوتاه شايد اولين تلاش نويسنده براي ساخت و پرداخت پرسنا‍ژ است. پرسناژ در كارهاي نووليست هاي كاركشته ، همه چيز است . پرسناژ داراي روحيه اي منحصر به فرد ، زواياي شخصيتي پيچيده ، انگيزه ها و دردها و بيم و اميدهاي دروني خود است. بر خلاف تم فرمهاي نقالي قديم ، كه بر زنجيره ي حوادث و تقابل عوامل ، با تفصيل و تشريح استوار است ، اصولاً مبناي كار داستان نويس مدرن و به طور خاص نوول، بر اساس روانشناسي و كليد شخصيتهاي داستان است . سير شناخت مختصات تو در توي شخصيتي افراد ، به سرعت و موجز طي ميشود و قوه ي مولد درونگرا ، سر رشته حوادث است. نويسنده در مورد جزئيات حوادث و بن مايه هاي آن توضيح زيادي به ما نميدهد و تنها راه شناخت نوع روابط بين شخصيتها، در برخوردهاي معدود آنان با يكديگر ميباشد كه آنهم تنها با چند ديالوگ جاندار و پررنگ و با لهجه ي خاص اين طبقه بيان ميگردد.طرح پيچيدگي شخصيتهاي كليدي محتاج روانشناسي و تماس مستقيم با اركان اين طبقه است. طبقه اي عامي كه هدايت با ظرافت تمام، بدون اينكه پس زمينه ي محيط (كانتكست) را خيلي آب و تاب دهد، تعاملها ، ‌روشها و نقش آنان را دراجتماع، به كاركرد طبقه به اصطلاح متمدن و فرنگ رفته ي خرده بورژوا ترجيح مي دهد و صداقت اين لمپنهاي راديكال را ، در قياس با پشت هم اندازي و موذي گري قشر متوسط نوظهور ، ‌در نقاطي از داستان به رخ ميكشد. اين برداشت شخصي اينجانب بود و مسلماً تفسير جمال مير صادقي از اهميت بيشتري برخوردار است.
ضمناً نام اين شعر زيباي شاملو «شبانه» است .با تشكر از شماIcon_coolIcon_cool
(آخرین تغییر در این ارسال: September 2010 6 10:50 توسط Renegade.)
September 2010 6 10:36
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Artemis
آفلاین
ناظم فروم
********
ناظم فروم

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 8,214
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 87
حالت من: Khoshhal


تشکرها : 6005
( 9857 تشکر در 3394 ارسال )
شماره ارسال: #9
Re: جهان داستان از دیدگاه جمال میر صادقی
زن و شوهر - اثر فرانتس کافکا

به طور كلي تجارت آن قدر كساد است كه بعضي اوقات ، هنگامي كه كارم در دفتر كمي به من فرصت مي دهد ، كيف مسطوره ها را بر مي دارم و از مشتري هايم شخصا ديدار مي كنم . مدت ها بود كه مي خواستم در ميان مشتري هاي ديگر از « ن » هم ديدار كنم كه روزگاري با او روابط تجارتي پايداري داشتم ، هرچند كه در طي سال گذشته به دلايلي كه براي من ناشناخته بود ، تقريبا به طور كامل قطع شد . از اين گذشته هميشه نياز ي نيست كه دلايلي واقعي براي چنين بدبياري هايي وجود داشته باشد ، امروه وضع كسب و كار ثبات چنداني ندارد ، اغلب به خاطر هيچ ، يك كلمه ، بهم مي خورد به همان نحو و به خاطر هيچ ، يك كلمه ، مي توان همه چيز را دوباره روبراه كرد .
وانگهي اجازه ي حضور « ن » را يافتن تا حدي كار دشواري است ، مرد پيري است ، اين اواخر ضعيف تر هم شده ، و اگر چه هنوز مصر است كه در امور تجارتي بايد خودش حاضر باشد ، به ندرت در دفترش ديده مي شود ; اگر بخواهي با او مذاكره كني ، مجبوري به خانه اش بروي و آدم چنين ملاقات هاي تجارتي را با كمال ميل به تعويق مي اندازد .
شب گذشته بعد از ساعت 6 ، راهي خانه اش شدم ; واقعا وقت مناسبي براي ملاقات نبود اما كلا ملاقات من تجاري بود نه ملاقات تفريحي و ميتوان از همين دريچه هم به آن نگاه كرد . بخت يار من بود . « ن » در خانه بود . پيشخدمت گفت كه تازه از گردش با زنش برگشته و حالا به اتاق خواب پسرش رفته . پسرش حال ندار بود و در رختخوابش افتاده بود . گفته شد كه مي توانم به اتاق خواب پسرش بروم ، اول دو دل بودم اما تمايل به اينكه ملاقات نا مطبوعم را هر چه زود تر يكسره كنم ، ترديدم را از ميان برد . همان طور با پالتو ، كلاه و جعبه مسطوره هايم از اتاق تاريكي ، به اتاق نيمه روشني رفتم ، جايي كه گروه كوچكي دور هم جمع شده بودند .
به حكم غريزه ، اولين نگاه من به كارگزار افتاد كه فقط من خوب مي شناختمش ، از جهتي رقيب تجارتي من بود ، ظاهرا پيشدستي كرده بود و خود ر ابه اينجا رسانده بود . كنار تخت مرد بيمار با ابهت جا خوش كرده بود . به نحوي كه ممكن بود با طبيب اشتباه شود و در پالتو فاخر فراخش ، گستاخانه يله داده بود ، دكمه هاي پالتوش باز بود . پسر بيمار « ن » نيز روي تخت دراز كشيده بود و گونه هاي تكيده اش از تب مي سوخت ، محتملا در افكار خودش فرو رفته بود ، هرازگاهي به ملاقات كننده اش نگاهي مي انداخت . چندان هم جوان نبود ، مردي بود به سن و سال من ، با ريشي كوتاه كه بر اثر بيماري ژوليده شده بود . « ن » پير ، مردي بود با قامتي بلند و شانه هاي پهن ، اما در كمال حيرت من بر اثر نا خوشي مزمني خيلي لاغر شده بود و قوز كرده و رنجور ، پالتو خزش را كه موقع گردش پوشيده بود ، هنوز به تن داشت و زير لب به پسرش چيزي مي گفت .زنش ، كوچك و ترد و شكننده اما فوق العاده سرحال بود . داشت با « ن » صحبت مي كرد و به ديگران هيچ توجهي نداشت . به شوهرش كمك مي كرد كه پالتو را از تنش بيرون آورد ، اختلاف قدشان موجب دشواري كار شده بود ، اما عاقبت زن موفق شد . در واقع شايد دشواري كار به دليل بي حوصلگي « ن » بود ، زيرا با دستي كه آزاد شده بود ، دنبال صندلي راحتي گشت كه زنش بعد از در آوردن پالتو به طرف او هل داده بود . آن وقت زن پالتو را برداشت ، زير پالتو تقريبا گم شده بود و آن را از اتاق بيرون برد .
ظاهرا حالا سرانجام نوبت به من رسيده بود يا شايد نرسيده بود و احتمالا هرگز نمي رسيد ، با اين حال اگر قرار بود كوششي بكنم بايد فورا دست به كار مي شدم ، براي اينكه حس كردم براي مذاكره ي تجاري اوضاع و احوال هر لحظه وخيم تر مي شود ، خودم را در آنجا علاف كردن همان طور كه ظاهرا كارگزار خيالش را داشت ، راه و رسم من نبود . از اين گذشته نمي خواستم كمترين توجهي به كارگزار بكنم ، بنابراين ، بدون هيچ تشريفاتي شروع كردم از معالمه حرف زدن ، اگر چه ديدم كه « ن » در آن لحظه بيشتر خوش دارد با پسرش اختلاط بكند . متاسفانه من عادتي دارم كه وقتي هم نمي گيرد و در اين موقعيت كم تر هم وقت مي گرفت . اگر چه در دفتر خودش ، آدم خيلي خوب مقدمات كار را فراهم مي آورد ، در خانه ي غريبه همين مساله ممكن بود تا اندازه اي شاق باشد . اما نتوانستم خودداري كنم ، به خصوص كه يادم آمد ، سيگاري كه در اين طور مواقع مي كشيدم ، همراه خود نياورده ام . خوب ، هر آدمي عادت هاي بد خودش را دارد ، با اين حال وقتي با عادت كارگزار مقايسه مي كنم به خودم تبريك مي گويم . در واقع از رفتارش چه بگويم ، مثلا هرازگاهي ناگهان و كاملا غير منتظره كلاهش را به سر مي كشيد ، بعد آن را روي زانويش مي گذاشت و به آرامي بالا و پائين مي برد . در حقيقت آن را دوباره ناگهان و كاملا غير منتظره كلاهش را به سر مي كشيد ، بعد آن را روي زانويش مي گذاشت و به آرامي بالا و پائين مي برد . در حقيقت آن را دوباره ناگهان بر مي داشت ، مثل اينكه اين كار را از روي حواس پرتي كرده ، اما با وجود اين براي يك يا دو لحظه بعد آن را به سرش مي گذاشت و وانگهي اين حركتش را هر چند دقيقه يكبار تكرار مي كرد . مسلما چنين رفتاري بخشيدني نيست ، رفتارش حواس مرا پرت نمي كرد . همان طور بالا و پائين قدم مي زدم ، كاملا مجذوب پيشنهاد هاي خودم بودم و به حركات او وقعي نمي گذاشتم ، اما كساني وجود داشتند كه حقه كلاه ممكن بود آن ها را متوقف كند . به هر حال وقتي من بساطم را كاملا پهن كرده باشم ، نه تنها آزار اين جور آدم ها را ناديده مي گرفتم ، بلكه به چيز ديگري اعتنايي نداشتم . مي دانستم در واقع چيزهايي داشت اتفاق مي افتاد ، اما به اصطلاح تا وقتي صحبتم تمام نشده يا اعتراضي به آن نمي شد ، اهميتي به آن نمي دادم . چنين بود كه مثلا متوجه شدم كه « ن » به هيچوجه روي موافقي ندارد ، در حالي كه دسته صندليش را نگه داشته ، با ناراحتي پيچ و تاب مي خورد ، به جاي اينكه به من نگاه كند ، نگاه ماتش را در فضا گردش مي دهد ، مثل اينكه در خلا دنبال چيزي مي گردد . صورتش كاملا بي حس شده بود ، به طوري كه آدم ممكن بود فكر كند كلمه اي از آنچه من گفته بودم ، نشنيده ، در واقع از حضور من در آنجا به كلي بي خبر است . بله ، براي من تمام بردباري او ، بردباري مرد ناخوشي ، شوم بود ، اما به هر حال به سخنراني ادامه دادم ، به طوري كه انگار با حرف و تقديم پيشنهاد هاي پر فايده ، هنوز اميدي هست كه همه چيزها را رفع و رجوع كنم . از امتياز هايي كه مي دادم ، بي آنكه كسي از من تقاضا بكند ، خودم دچار وحشت شده بودم . با نيم نگاهي نيز متوجه شدم كه كارگزار بالاخره كلاهش را رها كرده و دست به سينه نشسته و اين امر رضايت خاصي به من داد . كارمن ، كه بايد اعتراف كنم بخشي از آن او را هدف گرفته بود ، انگار كاسه و كوزه هاي او را بهم زده .
اگر پسر « ن » كسي كه تا آن لحظه او را به عنوان نايب ثاني مي گرفتم ، ناگهان روي تختش بلند نمي شد و با تكان دادن مشتش مرا به خود نمي آورد ، شايد هنوز مدت زيادي به نطقم ادامه مي دادم . معلوم بود كه مي خواهد چيزي بگويد ، چيزي را تذكر بدهد ، اما قدرت آن را ندارد . اول فكر كردم گرفتا ر هذيان شده اما وقتي بي اختيار به « ن » پير نگاه كردم ، موضوع بهتر دستگيرم شد .
« ن » با چشم هاي بيرون زده ي باز باز شيشه اي كه يكي – دو دقيقه ديگر از كار مي ماند ، نشسته بود ، مي لرزيد و بدنش به جلو خم شده بود ، مثل اينكه كسي پس گردنش را به جلو مي فشارد يا بر آن ضربه مي زند . لب زيرينش ، در واقع آرواره ي پائيني با لثه هاي بيرون زده ، شل و آويزان شده بود ، همه صورتش از شكل افتاده بود . هنوز نفس مي كشيد ، اگر چه با دشواري ، آن وقت انگار نفسش بريد ، روي پشتي صندليش افتاد و چشم هايش را بست . در صورتش پيچ و تاب عميقي پيدا و نا پيدا شد و همه چيز تمام شد . به طرف او پريدم و دست بي جانش را گرفتم ، آن قدر سرد بود كه سرمايش را به دست من جاري كرد ، نبضش ديگر نمي زد . پس كارتمام بود . مرد بسيار پيري بود ، اگر م هم چنين مرگ راحتي داشتيم بايد خوشبخت مي شديم . اما حالا چه كارهايي كه بايد كرد ! اول بايد دست به چه كاري زد ؟ براي كمك به دوروبرم نگاه كردم ، اما پسر ملافه را رويسرش كشيده بود و من مي توانستم هق هق بلند گريه اش را بشنوم . كارگزار ، بلافاصله دو قدم دورتر از « ن » با خونسردي قورباغه واري روي صندليش بيحركت نشسته بود ومعلوم بود كه تصميم دارد كاري نكند و به گذشت زمان واگذار كرده است . پس من ، فقط ماندم كه بايد كاري مي كردم و سخت ترين كار خبر دادن به زنش بود ، طوري كه هول نكند ، به عبارت ديگر چيز ي كه غير ممكن بود . در اين هنگام صداي پرجنب و جوش و مصمم پاي زن را از اتاق كناري شنيدم .
با همان لباس بيرون آمد . هنوز فرصت نكرده بود كه آن را عوض كند . پيراهن خواب شوهرش را آورد كه بپوشد . قبلا آن را جلو بخاري گرم كرده بود ، وقتي ديد كه ما آنقدر ساكت نشسته ايم ، لبخندي زد و سرش را تكان داد و گفت :
« خوابش برده . »
همان دستي را كه من دمي پيش با ترس و بيزاري گرفته بودم با اطمينان معصومانه بي حد و حصري بلند كرد و با سرخوشي بوسيد و چگونه ما سه نفر مي توانستيم اين منظره را تحمل كنيم ؟ « ن » تكان خورد ، با سرو صدا خميازه كشيد ، گذاشت كه زنش پيراهن خوابش را تنش كند . زنش او را برا ي گردش هاي طولاني كه نيرويش را تحليل مي برد ، مهربانانه سرزنش كرد . « ن » با ناراحتي و تمسخر سرزنش اورا تحمل كرد و عجيب تر اينكه در پاسخ او گفت كه خواب رفتنش علت ديگري داشته ، اينكه حوصله اش سر رفته . آن وقت براي آنكه موقع رفتن به اتاق ديگر در كوران هواي راهرو سرما نخورد ، موقتا « ن » در بستر پسرش دراز كشيد و بالش و دوتا مخده را كه زنش با عجله آورده بود ، كنار پاي پسرش جا داد . بعداز همه آن چيزهايي كه اتفاق افتاده بود ، اين كار هم برايم عجيب نبود . آن وقت « ن » روزنامه عصر را خواست بي آنكه به مهمان هايش اعتنايي كند ، روزنامه را باز كرد اما آن را نخواند، نگا هي به اين بر و آن برانداخت و نظرياتي نا مطبوع درباره پيشنهاد هاي ما داد ، نظرياتي كه زيركي حيرت انگيز اورا نشان ميد اد ، در همان حال دست آزادش را به طور تحقيركننده اي تكان ميداد و با صدايي كه با زبانش در مي آورد ، نشان ميداد كه شيوه هاي تجارتي ما به مذاقش خوش نيامده است . كارگزار نتواست از يكي دو اظهار نظر بيجا خودداري كند ، بي شك با روحيه زمختش احساس كرده بود كه بعد ا آنچه روي داده ، بايد نوعي تعديل صورت بگيرد . اما آن گونه كه شروع كرده بود ، امكان نداشت كار به نتيجه برسد . به محض آنكه توانستم ، خداحافظي كردم ، تقريبا از كارگزار متشكر بودم . اگر آنجا نبود ، من تصميم نمي گرفتم به اين زودي آنجا را ترك كنم . در كفش كن همسر « ن » را دوبار ه ديدم . با ديدن اندام نحيفش ناخواسته آنچه را كه به ذهنم رسيد ، بر زبان آوردم و گفتم او تا حدودي مرا به ياد مادرم مي اندازد و چون او خاموش مانده بود اضافه كردم :
« مردم هر چه مي خواهند بگويند ، مادرم توانست معجزه كند ، چيزهايي كه ما خراب مي كرديم، مي توانست همه را دوباره درست كند . وقتي هنوز بچه بودم ، او را از دست دادم . »
من شمرده و با كندي عمدي صحبت كرده بودم ، براي اينكه خيال مي كردم گوش خانم پير سنگين است ، اما بايد كاملا كر شده باشد چون بدون مقدمه پرسيد :
و شوهرم به پيشنهاد شما چه اعتنايي كرد ؟ »
گذشته از اين ، از حرف هاي جسته گريخته اش ملتفت شدم كه مرا با كارگزار عوضي گرفته است ; دلم مي خواهد فكر كنم كه در غير اين صورت بيشتر پر حرفي ميكرد و آن وقت از پله ها پائين آمدم . پائين آمدن خسته كننده تر از بالا رفتن بود . بالا رفتن هم سهل و ساده نبود . افسوس چه بسيار ديدار هايي تجارتي كه هيچ فايده اي به بار نمي آورد و با اين حال آدم بايد به كار خود ادامه دهد .



امضا:
از شیـــــطان پـــوزش می‌طلـبیـــــم
نباید فرامــــوش کنیم که ما فقــــط یک طــــرف داســــتان را شنیده‌ایم،
چون میگویند تمام کتابها را خدا نوشته است!

ساموئل باتلر
September 2010 7 16:38
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
M Satio
آنلاین
مدیر بخش موسیقی
******
مدیر بخش

سن: 31
ارسال ها: 315
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 18
حالت من: Badhal


تشکرها : 142
( 246 تشکر در 61 ارسال )
شماره ارسال: #10
Re: جهان داستان از دیدگاه جمال میر صادقی
من عاشق داستان مسخ فرانتس کافکا هستم خصوصا با ترجمه صادق هدایت... اگر از دوستان کسی هست که اون رو نخونده حتما گیر بیارید و بخونید شاید هم دوست ما بخواد اون رو هم توی این تاپیک بذاره ...اما این نوول هم جالب بود. از تلاشی که میکنید سپاسگزارم

امضا:
زهره سازی خوش نمیسازد مگر عودش بسوخت
کس ندارد ذوق مستی ، میگساران را چه شد؟

صد هزاران گل شکفت و بانگ مرغی برنخاست
عندلیبان را چه پیش آمد ، هَزاران را چه شد؟
September 2010 7 23:24
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test