مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 21 رای - 2.86 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

.:Az@m:. Artemis Erato honey90 Renegade S@m Nariman ستوده شده


.:**داستان های عاشقانه**:.
نویسنده پیام
alis
آفلاین
کاربر ارزشمند
******
کاربر ارزشمند

سن: 21
ارسال ها: 4,430
تاریخ ثبت نام: December 2007
اعتبار: 33
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 51 تشکر در 38 ارسال )
شماره ارسال: #1
.:**داستان های عاشقانه**:.
یک داستان عاشقانه



شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه :

سلام عزیزم. دارم برات نامه می نویسم. آخرین نامه ی زندگیمو. آخه اینجا آخر خط زندگیمه. کاش منو تو لباس عروسی می دیدی. مگه نه اینکه همیشه آرزوت همین بود؟! علی جان دارم میرم. دارم میرم که بدونی تا آخرش رو حرفام ایستادم. می بینی علی بازم تونستم باهات حرف بزنم.

دیدی بهت گفتم باز هم با هم حرف می زنیم. ولی کاش منم حرفای تو را می شنیدم. دارم میرم چون قسم خوردم ، تو هم خوردی، یادته؟! گفتم یا تو یا مرگ، تو هم گفتی ، یادته؟! علی تو اینجا نیستی، من تو لباس عروسم ولی تو کجایی؟! داماد قلبم تویی، چرا کنارم نمیای؟! کاش بودی می دیدی مریمت چطوری داره لباس عروسیشو با خون رگش رنگ می کنه. کاش بودی و می دیدی مریمت تا آخرش رو حرفاش موند. علی مریمت داره میره که بهت ثابت کنه دوستت داشت. حالا که چشمام دارند سیاهی میرند، حالا که همه بدنم داره می لرزه ، همه زندگیم مثل یه سریال از جلوی چشمام میگذره. روزی که نگاهم تو نگاهت گره خورد، یادته؟! روزی که دلامون لرزید، یادته؟! روزای خوب عاشقیمون، یادته؟! نقشه های آیندمون، یادته؟! علی من یادمه، یادمه چطور بزرگترهامون، همونهایی که همه زندگیشون بودیم پا روی قلب هردومون گذاشتند. یادمه روزی که بابات از خونه پرتت کرد بیرون که اگه دوستش داری تنها برو سراغش.

یادمه روزی که بابام خوابوند زیر گوشت که دیگه حق نداری اسمشو بیاری. یادته اون روز چقدر گریه کردم، تو اشکامو پاک کردی و گفتی گریه می کنی چشمات قشنگتر می شه! می گفتی که من بخندم. علی حالا بیا ببین چشمام به اندازه کافی قشنگ شده یا بازم گریه کنم. هنوز یادمه روزی که بابات فرستادت شهر غریب که چشمات تو چشمای من نیافته ولی نمی دونست عشق تو ، تو قلب منه نه تو چشمام. روزی که بابام ما را از شهر و دیار آواره کرد چون من دل به عشقی داده بودم که دستاش خالی بود که واسه آینده ام پول نداشت ولی نمی دونست آرزوهای من تو نگاه تو بود نه تو دستات. دارم به قولم عمل می کنم. هنوزم رو حرفم هستم یا تو یا مرگ. پامو از این اتاق بزارم بیرون دیگه مال تو نیستم دیگه تو را ندارم. نمی تونم ببینم بجای دستای گرم تو ، دستای یخ زده ی غریبه ایی تو دستام باشه. همین جا تمومش می کنم. واسه مردن دیگه از بابام اجازه نمی خوام. وای علی کاش بودی می دیدی رنگ قرمز خون با رنگ سفید لباس عروس چقدر بهم میان! عزیزم دیگه نای نوشتن ندارم. دلم برات خیلی تنگ شده. می خوام ببینمت. دستم می لرزه. طرح چشمات پیشه رومه. دستمو بگیر. منم باهات میام ….

پدر مریم نامه تو دستشه ، کمرش شکست ، بالای سر جنازه ی دختر قشنگش ایستاده و گریه می کنه. سرشو بر گردوند که به جمعیت بهت زده و داغدار پشت سرش بگه چه خاکی تو سرش شده که توی چهار چوب در یه قامت آشنا می بینه. آره پدر علی بود، اونم یه نامه تو دستشه، چشماش قرمزه، صورتش با اشک یکی شده بود. نگاه دو تا پدر تو هم گره خورد نگاهی که خیلی حرفها توش بود. هر دو سکوت کردند و بهم نگاه کردند سکوتی که فریاد دردهاشون بود. پدر علی هم اومده بود نامه ی پسرشو برسونه بدست مریم اومده بود که بگه پسرش به قولش عمل کرده ولی دیر رسیده بود. حالا همه چیز تمام شده بود و کتاب عشق علی و مریم بسته شده. حالا دیگه دو تا قلب نادم و پشیمون دو پدر مونده و اشکای سرد دو مادر و یه دل داغ دیده از یه داماد نگون بخت! مابقی هر چی مونده گذر زمانه و آینده و باز هم اشتباهاتی که فرصتی واسه جبران پیدا نمی کنند…


عنوان تغییر یافت.
By Erato

امضا: *
*
يك شبي مجنون نمازش راشكست ..............باوضو در كوچه ليلا نشست
گفت يارب ازچه خوارم كرده اين............برصليب عشق دارم كرده اين
مرد اين بازيچه ديگر نيستم.......اين تو و ليلاي تو، من نيستم
گفت اي ديوانه ليلايت منم............ در رگت پنهان و پيدايت منم
سالها باجور ليلا ساختي........ من كنارت بودم و نشناختي
*
*
*
**(من برگشتیدم Icon_303)**
(آخرین تغییر در این ارسال: April 2012 8 22:15 توسط Erato.)
September 2010 5 02:07
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
دیونه
غایب
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: 25
ارسال ها: 2,430
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 24
حالت من: Ghamgin


تشکرها : 0
( 89 تشکر در 73 ارسال )
شماره ارسال: #2
داستان عاشقانه بسیار زیبا و غمگین(حتما بخونیییییییید)
سلام به تمام یاران ادبی پار س کلوب
اگه تکراریه ببخشینFlw
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد...پسر قدبلند بود صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود.دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز نکند از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در ان روزها حتی یک سلام به یکدیگر دل دختر را گرم می کرد.او که ساختن ستاره های کاغذی را را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد وداخل یک بطری بزرگ می انداخت دختربا دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت

دختر مو هایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد چشمانش به باریکی یک خط می شد
در 19 سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد وپسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت یک شب هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با انها حرف می زدند دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد ان شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس می کرد

روز ها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت.به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد رد کرده بود
در این 4 سال تنها در پی ان بود که برای فوق لیسانسدر دانشگاهی که پسر درس می خواند پذیرفته شود در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد

دختر22 ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد.اما پسر همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه د-و-ل-تی پیدا کرد.زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اشبه شش تا رسیده بود

دختر در25 سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد ودر شهری که پسر بود کاری پیدا کرد.در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را اغاز کرده است چند ماه بعد دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و دوماد چشم دوخته بود و بدون انکه شرابی بنوشد مست بود.

زندگی ادامه داشت.دختر دیگر جوان نبود در 27 سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد شب قبل از مراسم ازدواجش مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت:فردا ازدواج می کنم اما قلبم از ان توست...و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد

ده سال بعد روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است.همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را ازار می دهند.دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت...شبی در باشگاهی پسر را مست پیدا کرد.دختر حرفی زیادی نزد تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در ان بود در دست پسر گذاشت.پسر دست دختر را محکم گرفت اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت:مست هستید مواظب خودتان باشید.

زن55ساله شد از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد.در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد روزی دختر را پیدا کرد وخواست دو برابر ان پول و 20درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد وپیش از انکه پسر حرفی بزند گفت:دوست هستیم مگر نه؟

پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد ودر اخر لبخند زد.

چند ماه بعد پسر دوباره ازدواج کرد دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم نرفت

مدتی بعد دختر به شدت مریض شد در اخرین روزهای زندگیش هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت در اخرین لحظه در میان دوستان و اعضای خانواده اش پسر را بازشناخت وگفت:در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم می توانید ان را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخندو با ارامش جان سپرد.


مرد 77ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که نا گهان نوه اش یک ستاره زیبا ا در دستش گذاشت و پرسید:پدر بزرگ نوشته های روی این ستاره چیست؟مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش مبهوت پرسید؟این را از کجا پیدا کردی؟کودک جواب داد:از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدر بزرگ رویش چه نوشته شده است؟پدربزرگ چرا گریه می کنیید؟
کاغذ به زمین افتاد.رویش نوشته شده بود:
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه دوستت دارد

امضا:
عشق تنها مرضی است که بيمار از آن لذت می برد
(افلاطون)
October 2010 14 01:31
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
f@rzad
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: 26
ارسال ها: 13,319
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 69
حالت من: Khonsard


تشکرها : 2293
( 6564 تشکر در 4346 ارسال )
شماره ارسال: #3
داستان عاشقانه
پسر به دختر گفت اگه یه روزی به قلب احتیاج داشته باشی اولین نفری هستم که میام تا قلبمو با تمام وجودم تقدیمت کنم.دختر لبخندی زد و گفت ممنونم
تا اینکه یک روز اون اتفاق افتاد..حال دختر خوب نبود..نیاز فوری به قلب داشت..از پسر خبری نبود..دختر با خودش میگفت :میدونی که من هیچوقت نمیذاشتم تو قلبتو به من بدی و به خاطر من خودتو فدا کنی..ولی این بود اون حرفات..حتی برای دیدنم هم نیومدی…شاید من دیگه هیچوقت زنده نباشم.. آرام گریست و دیگر چیزی نفهمید…

چشمانش را باز کرد..دکتر بالای سرش بود.به دکتر گفت چه اتفاقی افتاده؟دکتر گفت نگران نباشید پیوند قلبتون با موفقیت انجام شده.شما باید استراحت کنید..درضمن این نامه برای شماست..!
دختر نامه رو برداشت.اثری از اسم روی پاکت دیده نمیشد. بازش کرد و درون آن چنین نوشته شده بود:

سلام عزیزم.الان که این نامه رو میخونی من در قلب تو زنده ام.از دستم ناراحت نباش که بهت سر نزدم چون میدونستم اگه بیام هرگز نمیذاری که قلبمو بهت بدم..پس نیومدم تا بتونم این کارو انجام بدم..امیدوارم عملت موفقیت آمیز باشه.(عاشقتم تا بینهایت)

دختر نمیتوانست باور کند..اون این کارو کرده بود..اون قلبشو به دختر داده بود..
آرام اسم پسر را صدا کرد و قطره های اشک روی صورتش جاری شد..و به خودش گفت چرا هیچوقت حرفاشو باور نکردم…

امضا:
غلط است این تفکر که بپنداریم، زندگی میگذرد!
باید بپذیریم زندگی می ماند و من و تو می گذریم
December 2010 23 17:24
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
f@rzad
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: 26
ارسال ها: 13,319
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 69
حالت من: Khonsard


تشکرها : 2293
( 6564 تشکر در 4346 ارسال )
شماره ارسال: #4
داستان عاشقانه
زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.
انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.
زن جوان: یواشتر برو من می ترسم
مرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!
زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسم
مردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داری
زن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونی
مرد جوان: مرا محکم بگیر
زن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟
مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری و روی
سرت بذاری، اخه نمی تونم راحت برونم، اذیتم می کنه
روز بعد روزنامه ها نوشتند
برخورد یک موتورسیکلت با ساختمانی حادثه آفرید.در این سانحه
که بدلیل بریدن ترمز موتور سیکلت رخ داد،
یکی از دو سرنشین زنده ماند و دیگری در گذشت
مرد جوان از خالی شدن ترمز آگاهی یافته بود پس بدون این که زن
جوان را مطلع کند با ترفندی کلاه کاسکت خود را بر سر او گذاشت
و خواست برای آخرین بار دوستت دارم را از زبان او بشنود و خودش
رفت تا او زنده بماند
و این است عشق واقعی. عشقی زیبا

امضا:
غلط است این تفکر که بپنداریم، زندگی میگذرد!
باید بپذیریم زندگی می ماند و من و تو می گذریم
December 2010 23 17:28
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Artemis
آفلاین
ناظم فروم
********
ناظم فروم

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 8,214
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 87
حالت من: Khoshhal


تشکرها : 6005
( 9857 تشکر در 3394 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: یک داستان عاشقانه
من 4 تاپیک داستان عاشقانه رو از قسمت داستان در ادبیات ادغام کردم
در اینجا هم گله مندم از مدیر محترم بخش ادبیات ...
و همچنین از سام عزیز به عنوان مدیر آزمایشی ... که نباید اقدام به ایجاد تاپیک تکراری کنه .
Icon_cool

امضا:
از شیـــــطان پـــوزش می‌طلـبیـــــم
نباید فرامــــوش کنیم که ما فقــــط یک طــــرف داســــتان را شنیده‌ایم،
چون میگویند تمام کتابها را خدا نوشته است!

ساموئل باتلر
February 2012 25 21:51
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test