مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 5 رای - 2.4 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!



گل سرخی برای محبوب
نویسنده پیام
Artemis
آفلاین
ناظم فروم
********
ناظم فروم

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 8,214
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 87
حالت من: Khoshhal


تشکرها : 6005
( 9857 تشکر در 3394 ارسال )
شماره ارسال: #1
گل سرخی برای محبوب
این داستان کوتاه رو حتما بخونید متاسفانه اسم نویسنده ی اون رو نمی دونم اگر کسی میدونست ممنون میشم که اینجا بگه
" جان بلا نکارد" از روي نيکمت برخاست . لباس ارتشي اش را مرتب کرد و به تماشاي انبوه جمعيت که راه خود را از ميان ايستگاه بزرگ مرکزي پيش ميگرفتند مشغول شد. او به دنبال دختري مي گشت که چهره او را هرگز نديده بود اما قلبش را ميشناخت، دختري با يک گل سرخ. از سيزده ماه پيش دلبستگي¬اش به او آغاز شده بود. از يک کتابخانه مرکزي فلوريدا با برداشتن کتابي از قفسه ناگهان خود را شيفته و مسحور يافته بود. اما نه شيفته کلمات کتاب بلکه شيفته يادداشت هايي با مداد که در حاشيه صفحات آن به چشم مي خورد. دست خطي لطيف که نشان از ذهني هشيار و درون بين و باطني ژرف داشت. در صفحه اول "جان" توانست نام صاحب کتاب را بيابد :دوشيزه هاليس مي¬نل" . با اندکي جست و جو و صرف وقت، او توانست نشاني دوشيزه هاليس را پيدا کند. "جان" براي او نامه اي نوشت و ضمن معرفي خود از او در خواست کرد که به نامه نگاري با او بپردازد . روز بعد "جان" سوار بر کشتي شد تا براي خدمت در جنگ جهاني دوم عازم شود. در طول يک سال ويک ماه پس از آن، دو طرف به تدريج با مکاتبه و نامه نگاري به شناخت يکديگر پرداختند. هر نامه همچون دانه اي بود که بر خاک قلبي حاصلخيز فرو مي افتاد و به تدريج عشق شروع به جوانه زدن کرد. "جان" در خواست عکس کرد ولي با مخالفت "ميس هاليس" رو به رو شد . به نظر "هاليس" اگر "جان" قلبا به او توجه داشت ديگر شکل ظاهري اش نمي توانست براي او چندان با اهميت باشد. وقتي سرانجام روز بازگشت "جان" فرا رسيد آن ها قرار نخستين ديدار ملاقات خود را گذاشتند: 7 بعد از ظهر در ايستگاه مرکزي نيويورک . هاليس نوشته بود:"تو مرا خواهي شناخت از روي رز سرخي که بر کلاهم خواهم گذاشت" بنابراين راس ساعت 7 بعد از ظهر "جان " به دنبال دختري مي گشت که قلبش را سخت دوست مي داشت اما چهره اش را هرگز نديده بود. ادامه ماجرا را از زبان "جان " بشنويد: " زن جواني داشت به سمت من مي آمد بلند قامت وخوش اندام - موهاي طلايي اش در حلقه هايي زيبا کنار گوش هاي ظريفش جمع شده بود چشمانش آبي به رنگ آبي گل ها بود و در لباس سبز روشنش به بهاري مي ماند که جان گرفته باشد. من بي اراده به سمت او گام بر داشتم کاملا بدون توجه به اين که او آن نشان گل سرخ را بر روي کلاهش ندارد. اندکي به او نزديک شدم . لب هايش با لبخند پر شوري از هم گشوده شد اما به آهستگي گفت "ممکن است اجازه بدهيد من عبور کنم؟" بي اختيار يک قدم به او نزديک تر شدم و در اين حال ميس هاليس را ديدم که تقريبا پشت سر آن دختر يستاده بود. زني حدود 40 ساله با موهاي خاکستري رنگ که در زير کلاهش جمع شده بود . اندکي چاق بود مچ پاي نسبتا کلفتش توي کفش هاي بدون پاشنه جا گرفته بودند. دختر سبز پوش از من دور شد و من احساس کردم که بر سر يک دوراهي قرار گرفته ام از طرفي شوق و تمنايي عجيب مرا به سمت دختر سبزپوش فرا مي خواند و از سويي علاقه اي عميق به زني که روحش مرا به معني واقعي کلمه مسحور کرده بود به ماندن دعوتم مي کرد. او آن جا يستاده بود و با صورت رنگ پريده و چروکيده اش که بسيار آرام وموقر به نظر مي رسيد و چشماني خاکستري و گرم که از مهرباني مي درخشيد. ديگر به خود ترديد راه ندادم. کتاب جلد چرمي آبي رنگي در دست داشتم که در واقع نشان معرفي من به حساب مي آمد. از همان لحظه دانستم که ديگر عشقي در کار نخواهد بود. اما چيزي بدست آورده بودم که حتي ارزشش از عشق بيشتر بود. دوستي گرانبها که مي توانستم هميشه به او افتخار کنم . به نشانه احترام وسلام خم شدم وکتاب را براي معرفي خود به سوي او دراز کردم . با اين وجود وقتي شروع به صحبت کردم از تلخي ناشي از تاثري که در کلامم بود متحير شدم . من "جان بلا نکارد" هستم وشما هم بايد دوشيزه "مي نل" باشيد . از ملاقات با شما بسيار خوشحالم ممکن است دعوت مرا به شام بپذيريد؟ چهره آن زن با تبسمي شکيبا از هم گشوده شد و به آرامي گفت" فرزندم من اصلا متوجه نمي شوم! ولي آن خانم جوان که لباس سبز به تن داشت و هم اکنون از کنار ما گذشت از من خواست که اين گل سرخ را روي کلاهم بگذارم وگفت اگر شما مرا به شام دعوت کرديد بايد به شما بگويم که او در رستوران بزرگ آن طرف خيابان منتظر شماست . او گفت که اين فقط يک امتحان است!"

طبيعت حقيقي يک قلب تنها زماني مشخص مي شود که به چيزي به ظاهر بدون جذابيت پاسخ بدهد .


امضا:
از شیـــــطان پـــوزش می‌طلـبیـــــم
نباید فرامــــوش کنیم که ما فقــــط یک طــــرف داســــتان را شنیده‌ایم،
چون میگویند تمام کتابها را خدا نوشته است!

ساموئل باتلر
(آخرین تغییر در این ارسال: September 2010 15 20:08 توسط Artemis.)
September 2010 15 20:06
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
EASHACKER
غایب
کاربر ارزشمند
******
کاربر ارزشمند

سن: 68
ارسال ها: 21,635
تاریخ ثبت نام: September 2007
اعتبار: 71
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 28 تشکر در 27 ارسال )
شماره ارسال: #2
Re: گل سرخی برای محبوب
خیلی زیبا بود...
ممنون! Icon_cool

امضا:
نقل قول:به دستانت بیاموز :
هرجایی ارزش فعالیت ندارد !
September 2010 15 20:21
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ღ♥ღANGELღ♥ღ
آنلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: 19
ارسال ها: 2,918
تاریخ ثبت نام: May 2010
اعتبار: 36
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 12
( 68 تشکر در 38 ارسال )
شماره ارسال: #3
Re: گل سرخی برای محبوب
عالی بود عزیزم مرسی.11

امضا:
عشق مثل پنیر میمونه
زیادیش آدمو خنگ میکنه
عادیش فقط یه ساعت آدمو سیر میکنه
هیچکس هم بدون پنیر نمرده
September 2010 15 20:44
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Artemis
آفلاین
ناظم فروم
********
ناظم فروم

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 8,214
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 87
حالت من: Khoshhal


تشکرها : 6005
( 9857 تشکر در 3394 ارسال )
شماره ارسال: #4
Re: گل سرخی برای محبوب
از اونجایی که وقتی اولین بار این داستان رو خوندم ، واقعا روی من تاثیر بسیاری گذاشت ، حیفم میاد که به این زودی از لیست آخرین ارسالهای صفحه ی اصلی پائین بیاد ، شاید چند نفر دیگه ازش لذت بردن Flw

امضا:
از شیـــــطان پـــوزش می‌طلـبیـــــم
نباید فرامــــوش کنیم که ما فقــــط یک طــــرف داســــتان را شنیده‌ایم،
چون میگویند تمام کتابها را خدا نوشته است!

ساموئل باتلر
September 2010 15 23:21
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test