اگر" خارق العاده " فرز-ن-د-ا-نی داشته باشد ، بی شک" سلین " یکی از آنها خواهد بود . فرزندی که نه ما حصل مشروع و معصومانه ی هم آغوشی زبان و ذهن متداول ، بلکه نتیجه ی تجاوز دهشتناک زبان و اندیشه ی سرکوب شده بر پیکر ادبیات و ذهنیت مسلط فرانسه است . ذهنیتی که بنیان های خود را از اندیشه های دکارت ، وام می گیرد .
آغاز قرن بیستم ، دوران " تعمیق بحران ناشی از ترکیب آگوستین و گالیله در فلسفه ی دکارت و بحران ناشی از دیدگاه عقل گرا و انسان گرا درباره ی جهان ، که بر این ترکیب مبتنی بود " ( اریک ماتیوز- ص ۱۵ ) ، می باشد .
در قرن بیستم ، اندیشه ی دکارتی مبتنی برمحوریت گالیله ( عقل و علم و ریاضیات ) ، در مقابل اندیشه ی دکارتی مبتنی برمحوریت آگوستین ( علوم انسانی ) ، به حاشیه رانده شد . جایی که هانری برگسون فیلسوف فرانسوی ، اولین ضربات را بر دیدگاه مسلط دکارتی وارد کرد . برگسون را نه می توان عینیت گرای محض دانست که هیچ نقشی برای ذهنیت قائل نباشد ، ونه ذهن گرایی که معتقد باشد ،تنها ذهنیت است که ابژه های ادراک حسی را می سازد . او بر جسمیت داشتن ذاتی نفس ( Transparency) معتقد بود و سوژه ی انسانی را پیش از هر چیزی سوژه ی کنش می دانست ، نه سوژه ی اندیشه . برگسون بر " جسمیت یافتگی " تاکید خاصی داشت و امر روحی را امری می دانست که به تدریج به امر مادی بدل می شود . از دیدگاه او ، ما در عمیق ترین لایه های نفس مان ، بیش ترین فاصله را با نیاز ها و خواست های عملی کنش مان داریم و پیوند کنش و تقاضاها یمان ، در لایه های سطحی نفس ، مستحکم تر است . از نظر برگسون ، " اندیشه های ما در این لایه های سطحی ، بیشتر درگیر دخالت فعال در جهان پیرامون ما هستند و به همین دلیل ، لزوما به زبان معمولی یی که برای ارتباط با دیگران ، در فعالیت های عملی مشترک با آنان به کار می بریم ، کاملا بیان شدنی اند . " ( همان ص ۴۲ )
سلین که از همین زبان مورد نظر برگسون در نثر خود استفاده می کند نیز ، معتقد بود که در فرانسه ، همه چیزش، دکارتی شده است . او به تمام ملزومات هنجاری و دستورات اخلاقی دوران خود ، شکاک و بدبین بود. سلین با نثر خاص رمان های خود ، در جبهه ای دیگر ، به جنگ با فضای ممکنات( Espace des possibles) زمان خود شتافت، با ابزاری مسلما برنده تر ، عاصی تر و کاری تر از ابزار فلاسفه ی عصر خود . سلین هجمه ی خود را به سمت فضایی نشانه گرفت که حتی می توان اذعان داشت ، اندیشه ی فیلسوفان منتقد نیز ، درآن فضا تولید و خارج از آن عقیم می باشند .
از دیدگاه "پیر بوردیو" جامعه شناس فرانسوی ، تولیدات فرهنگی در یک " فضای ممکنات " ، برساخته می شوند و خارج از این فضا امکان گفتگو و تولیدی ، وجود ندارد . این فضا که از روابط حوزه های اجتماعی ، س-ی-ا-س-ی ، اقتصادی و فرهنگی تشکیل شده است ، مانند یک دستگاه هماهنگ کننده ی عمومی ، عمل می کند و باعث می شود آفرینندگان هر عصری ، هر چند ناآگاهانه ، در عمل ، نسبت هماهنگی با هم پیدا کنند . تفکر ، اندیشه ، فرهنگ ، زبان ، هنر ، نیازها و ... همه در استیلای این فضا تولید و دارای افق معنایی مشترک می باشند . میشل فوکو نیز پیشتر از بوردیو ، از " اپیستمه " نام می برد و آن را " مجموعه ای از روابطی می داند که در یک دوره ی تاریخی ، به کردارهای گفتمانی موجد دانش ها ، علوم و نظام های فکری وحدت میبخشد " ( فراسوی ساختارگرایی و هرمنیوتیک- ص ۱۷)
فردینان سلین ادبیات و نثر خاص خود را در جایی بنا نهاد تا بتواند به تفکر ،اندیشه ای و اپیستمه یا فضای ممکنات عصر خود تعددی و تجاوز نماید ،جایی که در گفتمان و زبان رسمی ، ورود به آن ممنوع و قدغن بود.بنابر اعتقاد او، احساس و شور باید با آنارشی ترکیب شود تا به توان به منطقه ممنوعه پا نهاد:
"احساس و شور اگر با مقدار زیادی آنارشی همراه نباشد چندان ارزشی ندارد ،نه بخاطر اصول،نه خیر،بلکه به این خاطر که در دنیای فاسدی زندگی می کنیم . متاسفانه همه روشنایی مال جاهای ممنوع است!"(دیویدهیمن – ص۲۶) این جاهای ممنوع که سلین از آن نام می برد همان فضای لایه ای است که از نظر فوکو بین گفتمان مسلط و فضای غیر گفتمانی و یا به عبارتی بین "همان" و" دیگری" ،زبان ادبیات ایجاد می کند.ادبیات سلین در این فضا در این منطقه ممنوعه به وجود آمد و از تمام اسلوب،قوانین ،هنجارها و اخلاقیات محتوم و بر ساخته عصر خود تعددی کرد و توانست به جهان بینی دیگر گونه ای نور بتاباند.
سلین را می توان با اغماض میراث دار "رابله" دانست ،او درباره رابله می گوید:"رابله می خواست زبان را «دموکراتیزه»یعنی مردمی کند و این یک نبرد واقعی بود... زیرا که سوربون مخالف بود با استادان و خیلی چیز های دیگرش... او با آنچه مقبول افتاده بود و تثبیت شده بود ،با ش-ا-ه ،کلیسا،سبک ... مخالف بود"(بخارا – ش ۵۱ –ص۱۰۴) سلین علت عدم درک جامعه فرانسوی از رابله را مطنطن و متکلف شدن فرهنگ و زبان فرانسوی می دانست و غلبگی بر این فضا را در "خامی منطق" می دانست، امری که توسط فضای ممکنات پروار نشده باشد؛ یک ذهن پدیدار شناختی که بتواند با قدرت، عالمی دیگر گونه را خلق کند یا بشناساند.می توان همچون میخاییل باختین که زبان رابله را زبانی گروتسک و کارناوالی می شناخت نثر و ادبیات سلین را نیز زبانی کارناوالی قلمداد کرد."زبانی با غنای بی نهایت که قادر به بیان جهانگری کارناوالی بی همتا اما پیچیده مردم است. این نگرش که با همه چیز های حاضر و آماده و فرجام یافته،با هرگونه پذیرش پدیده های دگرگون ناپذیر و جاودانه دشمنی داشت"(باختین – ص ۵۰۷)
این زبان همان زبان کارناوالی یا گروتسکی است که امکان دیگر گونه دیدن جهان را برای مان فراهم می آورد امکانی که یک جهان بینی به شکل دیگری و با یک ساختار دیگری را متصور می سازد. هرچند باختین ، تالی این نگرش را جهانی آزاد ،برابر و بهتر می دانست ولی سلین اصلا خوشبین نبود و معتقد نبود کارها و آثارش به چنین توفیقی دست پیدا کند. چیزی که باختین در پی آن بود درک و فهم بلا واسطه ی «داده تجربه و محسوسات» بود همانی که هالکویست از آن به عنوان "گدازه رخدادها" یاد می کند تجربه ای که از درون متن و زندگی زیسته بدست می آید پیش از آنکه توسط نظریات بی روح و مرده گردد.باختین این امر را توسط شیوه ای نمادین و شناختی کردن یا به عبارتی" آرشیتک تونیک" (Architectonic) س-ا-ز-م-ا-ن می دهد تا به تجربه، معنا و مفهومی فراگیر دهد.
لویی فردینان سلین با آثار و نثر خود توانست به این امر دست پیدا کند او موفق شد تا تجربه را به همانگونه که خود درگیر آن بوده است بصورت گداخته ارایه نماید.
از دیدگاه او، ادبیات واقعی (ادبیات "رابله ای") از بین رفته است زیرا که فرانسوی ها نمی خواهند باورکنند که زبانشان، زبانی عامیانه است.
نقطه ی آجیدن سلین از همین جا شروع می شود. از دیدگاه او تنها راه دست یافتن به حقیقت ، اغراق و واژگونگی تجربه است ، او به دنبال انتقال این تجربه یا "گدازه رخدادها" به طور مستقیم به مخاطب می باشد. " در نتیجه باید همه چیز را و البته خودت را هم ، سیاه تر از آنچه هست ، نشان بدهی . " ( دیوید هیمن- ص ۲۷ )
سلین از خصیصه ی عامیانه بودن زبان فرانسوی برای کار خود ، نهایت استفاده را برد . نثر او ترکیبی از زبان محاوره عامیانه ، آرگو ، ایهام ها ، واژه سازی ها می باشد . ترکیبی که دستور آن به گفته ی خودش پیش او محفوظ است . آرگو ، زبان مردمان حاشیه ی جامعه ، کارگران ، تبهکاران ، دانشجویان ، روسپیان و ولگردان است که سلین در آثارش از آن به عنوان چاشنی استفاده می نماید . اما تکیه ی اصلی او زبان محاوره ی عامیانه است .
فردینان برای توصیف کارش ، دو اصطلاح "
دانتل کاری " و "
مترو احساسی " را ابداع می کند .
" دانتل کاری " به فضاهای خالی و بی اهمیت بین جملات که با (...) مشخص می شود ، اشاره دارد و " متروی احساسی " ، استفاده از واقعیت سطحی زمینی ، در الگوی زبان سلین و بازتولید آن توسط نثری که او آن را " موسیقی کوچک زبان " می نامد ، است .
در دانتل کاری از زواید کلامی و مفهومی حذر و تنها مفاهیم و کلام اصلی بیان می شود ، درک و فهم فضاهای خالی به عهده مخاطب است که خود به کشف آن نایل شود ،در باره "متروی احساسی" سلین چون مترویی که هم در رو و هم در زیر زمین دائم در حال ظاهر و پنهان شدن است مفاهیم و کلمات رویی و ظاهر را به عمق تونل هایی کلامی می برد که خود ساخته است تا بتواند واقعیت آنها را بهتر به نمایش بگذارد، او با این کار می خواهد "دل و روده مضمون را بیرون بکشد".
بر این اساس ، سلین خود را یک صره نویس بنیادگرا می داند . او می خواهد در نثر خود ، حس و تحریک را نشان دهد . کاری می کند که قصه گوی بنیامین انجام می دهد : " قصه ، رخداد را در بستر زندگی قصه گو، جای می دهد تا آن را به مثابه تجربه به شنوندگان انتقال دهد . بدین سان ، رخدادی که روایت می شود ، آثار و علائم قصه گو را بر خود حمل می کند . " ( ارغنون -ش -۱۴ص ۳۱ ) نثر سلین نیز کیفیت یا وضعیتی است که گداختکی تجربه را نشان می دهد . زبانی با لحنی برنده و آ-ه-ن-گین که از گفتگوی کوچه بازار ، تغذیه می شود .
درنهایت لویی فردینان سلین ،همچون رابله با رمان های خود موفق به ایجاد فضایی با جنس دیگری شد که توانست به ذهنیت جامد و محافظه کارعصر خویش ضربات مهلکی را وارد نماید،نثراو لحظه" تروماتیک" ادبیات و زبان رسمی فرانسه و به قرائتی ، گفتمان عصر خود بود که بسیاری از بقعه داران امامزادگان عقل گرایی و پوزیتویسم را به وحشت انداخت. از او تا کنون دو رمان
«سفر به انتهای شب» ترجمه زنده یاد فرهادغبرایی و «مرگ قسطی» با ترجمه مهدی سحابی در ایران، منتشر شده است. از دیگر رمان های او می توان به «کوشک به کوشک»،«جنگ»،«شمال» و «گروه خیمه شب بازی» اشاره کرد.
زبان سلین ،زبانی زنده،اثرگذار و ضربه زننده ای است ،زبانی که یارای مقابله با ذهنیت و زبان رسمی عصر خود را دارد. به گفته خودش باید
هشتاد هزار صفحه نوشت تا هشتصد صفحه از دل آن بیرون بیآید . برای مقابله و تعددی به فضای بسیط گفتمان مسلط نیاز به عرق ریزان روح است و نمی توانیم با ساده کردن صورت مسئله، مقاومت و رهایی را در ابتذال روزمره بیابیم. در واقع زندگی روزمره و تجربه زیسته تنها مواد خام مناسبی است که می توان از آنها استفاده نمود وگرنه هیچ قابلیت ذاتی و بالفعلی در آنها نمی توان یافت.برای تجاوز کردن و ضربه زدن به "فضای ممکنات" ،مطالعات فرهنگی به چنین ذهنیت و ادبیاتی نیاز دارد. نویسنده: عباس جان نثاری