مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 11 رای - 3.27 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

13344 Artemis gavan


بزرگداشت مولانا
نویسنده پیام
Artemis
آفلاین
ناظم فروم
********
ناظم فروم

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 8,214
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 87
حالت من: Khoshhal


تشکرها : 6005
( 9857 تشکر در 3394 ارسال )
شماره ارسال: #1
بزرگداشت مولانا
روز بزرگداشت مولانا در سکوتی کامل برگزار شد




هشتصد واندی سال پیش که مولانا جلال الدین محمد بلخی به عنوان بزرگترین شاعر مثنوی سرای در بلخ جایگاهی عظیم داشت، هیچ کس حتی خوش بین ترین افراد هم فکر این را نمی کردند که روزگاری مردمان ایران زمین که هموطنان مولانا هستند او را از یاد برده و هشتصدو دومین سالروز تولدش را در سکوت خبری و بدون برگزاری حتی یک مراسم کوچک سپری کنند.

مولانا جلال الدین محمد بلخی در ششم ربیع الاول سال 604 هجری در شهر بلخ که جزئی از خراسان امروزی بود و هم اکنون جزو افغانستان تولد یافت اما سبب شهرت او به رومی و مولانای روم، وفاتش در سال 628 هجری در شهر قونیه از بلاد روم بوده است.

مولوی در این عصر تکنولوژی، در این بازی نور و تصویر، نامش و یادش در زادگاهش به فراموشی سپرده شده است تا دیگران به سادگی او را به نام خود مصادره کنند هر چند شاید هنوز هم مثنوی معنوی، فیه ما فیه را بشود در کنج قفسه های کتابخانه ها پیدا کرد اما افسوس که جوانان امروز ایران زمین او را از خاطر برده اند.

تعلل ایرانیها در برنامه ریزی برای حفظ جایگاه مفاخر به جای رسید که ترکیه مولانا را مصادره کرد تا حداقل از کنار آن توریست را به کشورش آورد و جاذبه های گردشگری را رونق بخشید.

ترکیه قطار مولانا را در سال 2007 که سال مولانا بود به راه انداخت، قطاری که از قونیه در ترکیه به راه افتاد و از 17 کشور جهان گذشت، در 11کشور در ایستگاه توقف کرد تا به ترویج اندیشه و افکار ملوی در جهان بپردازد اما گویی این قطار هرگز به ایران نرسید و از آن عبور نکرد و نخواهد کرد.

انواع برنامه های موسیقی و فرهنگی و هنری و ادبی به مناسبت سال 2007 برگزار شد تا فرهنگ و هنر مولانا که عمده اش ایرانی است به جهانیان معرفی شود اما بی تردید باید همه را مرهون لطف ترکیه و نامگذاری سال مولوی از سوی این کشور دانست.

در ایران در سال بزرگداشت مولوی کنگره بزرگداشت بین المللی مولانا برگزار شد، اما سئوال اینجاست که توقع مولوی از ایرانیان که نه، توقع خودمان از خودمان برآورده شد و اصولا چقدر در آن کنگره به مولوی پرداخته شد.

مولانا متولد بلخ بود. همان خراسان بزرگ، روزگاری که هنوز نامی از افغانستان نبود. اما در عصر جدید آیا تقسیمات جغرافیایی، عامل جدایی مولانا از ایران شده است و آیا ما یادمان رفته که بیشترین اشعار مولانا به فارسی است.

امسال مسئولان کشوری، استانی، کانون مفاخر استان و دانشگاهها هیچکدام برنامه ای برای بزرگداشت وی برگزار نمی کنند، علتش را که می پرسیم می گویند کمبود بودجه.

پس مفهوم کار فرهنگی چیست؟ اینکه س-ا-ز-م-ا-نها و نهادهای فرهنگی هر کدام بزرگداشت مولانا را به یکدیگر پاس می دهند؟ و هر گاه احساس قلیان فرهنگی به برخی مسئولان دست داد فغان برآورند که ای دل غافل مولانا از آن ماست؟!

بعد از کلی گشت و گذار در میان شاعر شناسان که همه از قضا یا عطارشناس هستند یا حافظ شناس می رسیم به مولوی شناس. اما باز هم انگار مولوی شناس کیمیا شده همانند مولوی که برای جوانان ترکیه ای شناخته شده است و لباسهایی با نقش اشعار او می پوشند و در کشور ما کمتر جوانی می داند که چه کیمیایی است.

عرق ملی به مسئولان فرهنگی ایران باید تزریق شود


اما کاش در کنار تمام گرفتاریها، کاش در این بازی نور و صدا، اگر گاهی چشمان تیزبینمان به روز شمار تاریخ افتاد و هشتم مهرماه را دیدیم، حداقل بدانیم مولوی جایی در کنج تقویم ما با آرامی خوابش برده است.


دوستان عزیز به مناسبت رئز بزرگداشت بزرگداشت مولانا ( که البته 8 مهر ماه بود ) در ذیل خلاصه ای از زندگینامه ی او را می آورم :


نامش محمد و لقبش جلالدین است. از عنوان های او خداوندگار و مولانا در زمان حیاتش رواج داشته و مولوی در قرن های بعد در مورد او به کار رفته است.
در ششم ربیع الاول سال ۶۰۴ هجری قمری در شهر بلخ متولد شد. نیاکانش همه از مردم خراسان بودند. خود او نیز با اینکه عمرش در قونیه گذشت، همواره از خراسان یاد می کرد و خراسانیان آن سامان را همشهری می خواند.
پدرش ، بهاالدین ولدبن ولد نیز محمد نام داشته و سلطان العلما خوانده می شده است. وی در بلخ می زیسته و بی مال و مکنتی هم نبوده است . در میان مردم بلخ به ولد مشهور بوده است. بها ولد مردی خوش سخن بوده و مجلس می گفته و مردم بلخ به وی ارادت بسیار داشته اند.

دوران کودکی در سایه پدر
بها ولد بین سالهای ۶۱۶_۶۱۸ هجری قمری به قصد زیارت خانه خدا از بلخ بیرون آمد . بر سر راه در نیشابور با فرزند سیزده چهارده ساله اش ، جلال الدین محمد به دیدار عارف و شاعر نسوخته جان ، شیخ فریدین عطار شتافت . جلال الدین محمد، بنا به روایاتی در هجده سالگی ، در شهر لارنده ، به فرمان پدرش با گوهر خاتون ، دختر خواجه لالای سمرقندی ازدواج کرد.

دوران جوانی
پدرش به سال ۶۲۸ در گذشت و جوان بیست و چهار ساله به خواهش مریدان یا بنا به وصیت پدر ، دنباله کار او را گرفت و به وعظ و ارشاد پرداخت. دیری نگذشت که سید برهان الدین محقق ترمذی به سال ۶۲۹ ه.ق به روم آمد و جلال الدین از تعالیم و ارشاد او برخوردار شد.
به تشویق همین برهان الدین یا خود به انگیزه درونی بود که برای تکمیل معلومات از قونیه به حلب رهسپار شد. اقامت او در حلب و دمشق روی هم از هفت سال نگذشت. پس از آن به قونیه باز گشت و به اشارت سید برهان الدین به ریاضت پرداخت.
پس از مرگ برهان الدین ، نزدیک 5 سال به تدریس علوم دینی پرداخت و چنانچه نوشته اند تا ۴۰۰ شاگرد به حلقه درس او فراهم می آمدند.

آغاز شیدایی
تولد دیگر او در لحظه ای بود که با شمس تبریزی آشنا شد. مولانا درباره اش فرموده:" شمس تبریز ، تو را عشق شناسد نه خرد." اما پرتو این خورشید در مولانا ما را از روایات مجعول تذکره نویسان و مریدان قصه باره بی نیاز می سازد. اگر تولد دوباره مولانا مرهون برخورد با شمس است ، جاودانگی نام شمس نیز حاصل ملاقات او با مولاناست. هر چند شمس از زمره وارستگانی بود که می گوید : گو نماند زمن این نام ، چه خواهد بودن؟
آنچه مسلم است شمس در بیست و هفتم جمادی الاخره سال ۶۴۲ ه.ق از قونیه بار سفر بسته و بدین سان ،در این بار ،حداکثر شانزده ماه با مولانا دمخور بوده است .
علت رفتن شمس از قونیه روشن نیست . این قدر هست که مردم جادوگر و ساحرش می دانستند و مریدان بر او تشنیع می زدند و اهل زمانه ملامتش می کردند و بدینگونه جانش در خطر بوده است .
باری آن غریب جهان معنی به دمشق پناه برد و مولانا را به درد فراق گرفتار ساخت .در شعر مولانا طوماری است به درازای ابد که نقش "تومرو"در آن تکرار شده است .
گويا تنها پس از یک ماه مولانا خبر یافت که شمس در دمشق است و نامه ها و پیامهای بسیاری برایش فرستاد . مریدان و یاران از ملال خاطر مولانا ناراحت بودند و از رفتاری که نسبت به شمس داشتند پشیمان و عذر خواه گشتند . پس مولانا فرزند خود،سلطان ولد،را به جستجوی شمس به دمشق فرستاد . شمس پس از حدود پانزده ماه که در آنجا بود پذیرفت و روانه قونیه شد .اما این بار نیز با جهل و تعصب عوام روبرو شد و ناگزیر به سال ۶۴۵ از قونیه غایب گردید و دانسته نبود که به کجا رفت.
مولانا پس از جستجوی بسیار،سر به شیدایی بر آورد.انبوهی از شعرهای دیوان در حقیقت گزارش همین روزها و لحظات شیدایی است .

صلاح الدین زرکوب
پس از غیبت شمس تبریزی ، شورمایه جان مولانا دیدار صلاح الدین زرکوب بوده است. وی مردی بود عامی ، ساده دل و پاکجان که قفل را "قلف" و مبتلا را " مفتلا" می گفت. توجه مولانا به او چندان بود که آتش حسد را در دل بسیاری از پیرامونیان مولانا بر افروخت . بیش از۷۰غزل از غزل های مولانا به نام صلاح الدین زیور گرفته و این از درجه دلبستگی مولانا به وی خبر می دهد . این شیفتگی ده سال یعنی تا پایان عمر صلاح الدین دوام یافت.

حسام الدین چلپی
روح ناآرام مولاما همچنان در جستجوی مضراب تازه ای بود و آن با جاذبه حسام الدین به حاصل آمد. حسام الدین از خاندانی اهل فتوت بود. وی در حیات صلاح الدین از ارادتمندان مولانا شد . پس از مرگ صلاح الدین سرود مایه جان مولانا و انگیزه پیدایش اثر عظیم او، مثنوی معنوی ، یکی از بزرگ ترین آثار ذوقی و اندیشه بشری ، را حاصل لحظه هایی از همین هم صحبتی می توان شمرد.

پایان زندگی
روز یکشنبه پنجم جمادی الآخره سال ۶۷۲ ه.ق هنگام غروب آفتاب ، مولانا بدرود زندگی گفت. مرگش بر اثر بیماری ناگهانی بود که طبیبان از علاجش درمانده بودند. خردو کلان مردم قونیه در تشییع جنازه او حاضر بودند. مسیحیان و یهودیان نیز در سوگ او زاری و شیون داشتند.
مولانا در مقبره خانوادگی خفته است و جمع بسیاری از افراد خاندانش از جمله پدرش در آنجا مدفون اند.

*رو سر بنه به بالین ، تنها مرا رها کن
ترک من خراب شبگرد مبتلا کن
*ماییم و موج سودا، شب تا به روز تنها
خواهی بیا ببخشا ، خواهی برو جفا کن
*از من گریز تا تو ، هم در بلا نیفتی
بگزین ره سلامت، ترک ره بلا کن
* ماییم و آب دیده ، در کنج غم خزیده
بر آب دیده ما صد جای آسیا کن
* خیره کشی است مارا ، دارد دلی چو خارا
بکشد ، کسش نگوید :" تدبیر خونبها کن"
* بر ش-ا-ه خوبرویان واجب وفا نباشد
ای زرد روی عاشق ، تو صبر کن، وفا کن
*دردی است غیر مردن ، آن را دوا نباشد
پس من چگونه گویم کاین درد را دوا کن؟
*در خواب ، دوش، پیری در کوی عشق دیدم
با دست اشارتم کرد که عزم سوی ما کن
* گر اژدهاست بر ره ، عشق است چون زمرد
از برق این زمرد ، هین ، دفع اژدها کن




امضا:
از شیـــــطان پـــوزش می‌طلـبیـــــم
نباید فرامــــوش کنیم که ما فقــــط یک طــــرف داســــتان را شنیده‌ایم،
چون میگویند تمام کتابها را خدا نوشته است!

ساموئل باتلر
October 2010 3 07:10
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test