مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 9 رای - 2.89 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!



تابلوي بي‌ستاره
نویسنده پیام
eiham
آفلاین
کاربر ارزشمند
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 23,568
تاریخ ثبت نام: February 2009
اعتبار: 67
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 2253
( 2382 تشکر در 1325 ارسال )
شماره ارسال: #1
تابلوي بي‌ستاره




وارد خانه شد.

در را با ضربه پا بست. مثل هميشه دستش پر از وسايل ريز و درشت بود؛ بوم، قلم‌مو، رنگ‌هاي مختلف، قاب‌‌هاي چوبي و... كمي هم خريد براي خانه.

در حال نفس‌نفس زدن همه چيز را سريع در جاي خودش قرار داد.

وقتي نفسش جا آمد، كتري را روي گاز گذاشت و سريع به طرف اتاق كارش رفت.

در اتاق را كه باز كرد، وحشت كرد. كلي وسيله روي زمين ريخته شده بود و بعضي از تابلوها هم نيمه‌تمام بودند.

چقدر كار بايد انجام مي‌داد.

تا امشب هم بيشتر وقت نداشت.

اين‌هم فكر يكي از بچه‌ها بود كه نمايشگاه خياباني برگزار كنند، چون هر جا براي كار رفته بودند به در بسته خورده بودند و بالاخره بايد خودي نشان مي‌دادند.

براي اجاره يكي از اتاق‌هاي گالري معروفي هم رفته بودند كه متوجه شدند قيمتش از خون پدرشان بالاتر در مي‌آمد.

تقريبا مي‌شد گفت به همه جا سر كشيده بودند ولي با جواب «به شما خبر مي‌دهيم» مواجه شده بودند.

پس اين فكر از همه فكرها بكرتر بود.

بالاخره شب فرا رسيد.

در آن خيابان شلوغ تابلوهايي را كه كلي برايش زحمت كشيده بودند، كناري چيدند.

بعضي از رهگذران كمي مي‌ايستادند و نگاهي مي‌انداختند و بعضي‌هاشان هم بي‌تفاوت ‌رد
مي‌شدند.

بعضي‌ها هم سر قيمت تابلوهايي كه اينقدر برايش زحمت كشيده بودند، چانه‌مي‌زدند.

دوستانش هر كدام به كاري مشغول بودند او اما دل‌گرفته از همه‌چيز و همه‌كس روي جدول كنار خيابان نشست و با نور ماشين‌‌ها كه روي تابلوهايشان مي‌افتاد و روشنشان مي‌كرد به گذشته‌هاي دور سفر كرد و به فكري عميق فرو رفت.

*‌*‌*‌

در روزهاي آغازين ماه مهر او هم تازه وارد دانشكده هنر شده بود.

در آنجا هميشه شور و هيجان بسيار بيشتر از حد معمول بود، هميشه زندگي جريان داشت و ايده‌هاي تازه در حال شكل گرفتن بود.

به سال بالايي‌ها كه با هم مي‌گفتند و مي‌خنديدند نگاهي انداخت.

او اما با آن تخته شاسي و كيف چرمي مشكي كه ‌پر‌از انواع و اقسام مقواها و كاغذهاي كوچك و بزرگ بود، گوشه‌اي ايستاده‌ بود و آينده‌اي بسيار زيبا را براي خودش تصور مي‌كرد.

در كلاس نقاشي چشم‌هايش را به تابلويي كه مي‌كشيد دوخت و به دورها سفر كرد و خودش را صاحب يكي از گالري‌هاي معروف نقاشي مي‌ديد كه كلي هنرجو زيرنظرش فوت و فن نقاشي را ياد مي‌گرفتند.

*‌*‌*‌

نور بالاي يكي از ماشين‌ها چشمانش را زد و از جا پراندش.

دوستانش داشتند با خستگي تابلوها را پشت وانت جا مي‌دادند.

پشت وانت پر از تابلو، جايي براي خودش باز كرد. ‌ به آسمان سياه روي يكي از تابلوها نگاهي انداخت.

انگار دنبال ستاره‌اي مي‌گشت.



امضا:



به دستانت بیاموز :
هرجایی ارزش فعالیت ندارد !


October 2010 17 09:03
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test