مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 12 رای - 3.17 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!



این داستانی است که حقیقت است می گویند سوری هنوز هم زنده است
نویسنده پیام
دیونه
غایب
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: 25
ارسال ها: 2,430
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 24
حالت من: Ghamgin


تشکرها : 0
( 89 تشکر در 73 ارسال )
شماره ارسال: #1
این داستانی است که حقیقت است می گویند سوری هنوز هم زنده است

[/color]عشقی که آغاز می شود و پایانی همچنان بی پایان دارد.

شاید قداست این عشق ناب و سوزی که

دارد جرأت قلمرانی در این حوزه را به کسی ندهد و از آنجایی که سر بی وفای این عشق نافرجام از همشهری های من بود و بنا به تعصب و . . .

مزید بر علت می شد تا از نوشتن این مطلب مرا فراری دهد . اما جاذبه مطلب به حدی بود که مرا مغلوب خود کرد تا پا بر روی همه آنها گذاشته و داستان یا تراژدی تلخ عشق سوری را به تحریر در آورم.


داستان غم انگیزی داره
این عین واقعیته این داستانو واسه شما مینویسم تا بدونین عشق هایی که ماها میگیم جلوی عشق سوری عشق سوریه این داستانو حتما تا آخر بخونین معنی شعری رو هم که نوشتم رو بخونین تا درکش کنین ممنونFlw


در روزگاری نه چندان دور جوانی از شهر اردبیل در منطقه الموت قزوین سرباز می شود. سوری دختر صاف وصادق او را می بیند و از قضای روزگارعاشقش می شود ، دل می بازد و داستان عشق شروع می شود

عشق و عشقبازی رفته رفته به اوج می رسد ...اما دیری نمی پاید که دوره سربازی پسرجوان تمام می شود

جوان کوله بارش را بسته به دیارش می رود ..
با هم نامه نگاری میکنن تا اینکه جوابی از طرف جوان نمیرسد

اما سوری که تاب ندارد

! در پی عشق گمشده اش به راه می افتد

می آید

به دنبال که می آید؟ از او چه می داند؟ به چه نشانی دنبال او می آید؟

آری فقط می داند که عشق او به دیار اردبیل رفته

کوله بارش را می بندد و راهی دیار او می شود

می رسد

او که نشانی ندارد

وجب به وجب این شهر را به دنبالش می گردد

پیدایش می کند اما . . .

جوان عاشق دیروز ، امروز ازدواج کرده ! زن دارد، بچه دارد و زندگی

سوری واقعیت را می بیند، شوک عجیبی بر پیکرش وارد می شود اما دیگر چاره چیست.

سوری چه می کند؟ آخر عشق او ماورای عشقی است که در ذهن بگنجد؛ به راستی چه کند؟

او نمی تواند دل بکند و از دیاری برود که بوی عشق او را می دهد.

او تصمیم به ماندن می گیرد. هر روز عشق خود را از گوشه و کنار می بیند و به همین بسنده می کند. چندین بار خانواده سوری او را به ولایت خود برده اند اما باز هم سوری بی تابی کرده و برگشته.

چندین سال از این موضوع می گذرد و هم اکنون عاشق و معشوق هر دو پیرند و فرسوده، اما عشق در قلب سوری هنوز جوانه ای بیش نیست.

مردم شهر با کمک هم برای سوری جا و مکان تهیه کردند و سوری را دیگر از اهالی اردبیل می دانند. سوری دیگر هرگز به دنبال عشق دیگری نگشت و با شرافت زندگی کرد.

به راستی که سوری واژه عشق را به معنای واقعی اش تفسیر کرد اما نه با ادبیات و قلم یا که شعار. که با دلش

آری به راستی که سوری مانند زلیخا نکرد ...او به تنفس در هوای یار هم قانع است

این داستانی است که حقیقت است

می گویند سوری هنوز هم زنده است و در همین شهر زندگی می کند



جهنم ده بیتن گول (سوری)


فلکین قانلین الیندن بیر آتلمیش یئره اندی

دست خونین فلک / بخت برگشته ی دیگری را به دنیا آورد

بیر فلاکت آنانین جان شیره سیندن سوتون امدی

و از شیره جان مادری فلاکت زده چشید

بوللی نیسگیل شله سین چینینه آلدی

تیره بختی خود را به دوش کشید

تای توشوندن دالی قالدی ساری گل مثلی سارالدی

از همزادان خود عقب ماندو مانند گل زردی پژمرده گشت

گونو تک باغری قارالدی

دلش نیز بسان زندگی اش تیره ومکدرشد

درد الیندن زارا گلدی گونو گوندن قارا گلدی

بی ملایمتی روزگار ازرده خاطر کرد و روز به روز سیه بخت تر گشت

خان چوبانسیز سئله تاپشیرسین اوزون یوردوموزا بیر سارا گلدی

سارایی دیگر پای به عرصه گذاشت تا در جدایی از معشوقه خود(خان چوبان) خود را به سیل رودخانه بسپارد

بیر وفاسیز یار الیندن یارا گلمز سانا گلدی

از دست یار بی وفای نادوست فرتوت شدا

بیر یازیق قیز جان الیندن جانا گلمز جانا گلدی

دختر بیچاره ای از بیوفایی جانانه اش سخت به ستوه آمد

کئچه جکده الموت دامنه سیندن بورایا درمانا گلدی

درگذشته از دامنه های الموت برای درمان عشق خود به این منطقه قدم گذاشت

بیر آدامسیز سوری آدلی،الی باغلی،دیلی باغلی!

بی کس ؛ بی یاور ، بی همزبانی به نام سوری

سوری کیمدور؟ سوری بیر گولدی جهنمده بیتیبدور

سوری کیست ؟ او گلی ست در جهنم روئیده است

سوری بیر دامجیدو گوزدن آخاراغ اوزده ایتیبدور

قطره اشکی است که از چشمان سرازیر شده وبر گونه ها نشسته

سوری یول یولچیسیدور اَیریده یوخ دوزده ایتیبدور

مسافر راه راستی است – بخاطر درستی اش گم گشته است

سوری بیر مرثیه دور اوخشایاراق سوزده ایتیبدور

مرثیه ای است که کلامش گم گشته

او کونول لرده کی ایتمیشدی ازلدن اودو گوزدنده ایتیبدور

او که از اول از دل ها رفته بود از دیده ها نیز افتاده است

سوری بیر گوزلری باغلی،اوزو داغلی،سوزو داغلی،اولوبهاردان هارا باغلی!

سوری ؛ این دختر چشم وگوش بسته ، سیلی خورده ، محنت کشیده از کجا به کجا دلبسته است

بوشلاییب دوغما دیارین اموب البته یاریندان ال اوزوب هر نه واریندان

زادگاه خود را رها کرده، وبه دنبال دلدار خود، دست از همه چیز برداشته است

قورخماییب شهریمیزین قیشدا آمانسیز بورانیندان نه قاریندان

از سرمای سوزان و برف و یخبندان شهر ما هراسی به خود راه نداده

گزیر آواره تاپا یاندیریجی دردینه چاره تاپا بیلمیر

اودر به در دنبال چاره دردجانسوزخود می گرددکه هرگز نمی تواند راه به جایی ببرد

چوخ سویر عشقی باشیندان آتا،آما آتا بیلمیر

عشق را می خواهد رها کند اما نمی تواند

اُوا باخ اُوچی دالینجا قاچیر آما چاتا بیلمیر

شکار در پی صیاد می دود اما نمی رسد

ایش دونوب لیلی دوشوب چوللره مجنون سراغیندا

روزگاره برگشته ؛ لیلی در پی مجنون آواره گشته

شیرین الده تئشه،داغ پارچالییر فرهاد اوتورموش اوتاغیندا

شیرین تیشه بر دست گرفته وکوه می کند اما فرهاد نشسته بر دنج خانه

تشنه لب قو نئجه گور جان وری دریا قیراغیندا

قوی تشنه لب چگونه بر لب دریا ازتشنگی جان می سپارد

گوزده حسرت یئرینی خوشلایوب ابهام دوداغیندا

آرزو و حسرت رسیدن را در لبان و ابهام با خوشی گمانه می زند

وارلیغین سون اثری آز قالیر ایتسین یاناغیندا

می رود تاآخرین آثار هستی نیز از رخسارش زایل گردد

سانکی بیر کوزدی بورونموش کوله وارلیق اوجاغیندا

در کوره مانده است چون آتشی که خاکستر رویش را پوشانده باشد

کوزریر پیلته کیمین یاغ توکه نیب دور چراغیندا

چون فیتیله چراغی بی روغن به کم سویی می گراید

بوی آتیر رنج باغیندا قوجالیر گنج چاغیندا

با رنج روزگار بزرگ می شود و درجوانی شکسته می گردد

بیر آدامسیز سوری آدلی،الی باغلی دیلی باغلی

فردی بی رسم ونشان و دست ودل بسته ای به نام سوری

سوری جان اومما فلکدن،فلکین یوخدی وفاسی

سوری جان ، دل به دنیا نبند ، دنیا وفا ندارد

نقدر یوخدی وفاسی او قدر چوخدی جفاسی

هر چه وفا ندارد جفایش بیشتر است

کهنه رقاصه کیمی هر کسه بیر جوردی اداسی

چون رقاصان قهار بر هر کسی به گونه ای می رقصد

او ایاقدان دوشه نی ایستیر،ایاقدان سالان اولسون

از پا افتادگان را می خواهد از پادرآورد

او تالانمیشلاری ایستیر گونی گوندن تالان اولسون

تاراج شده گان را روز به روز تاراج شده تر می خواهد

او آتیلمیشلاری ایستیر هامودان چوخ آتان اولسون

رهاشدگان را می خواهد بیشتر ازهمه رها کند

او ساتیلمیشلاری ایستیر قول ائدر کن ساتان اولسون

بردگان را می خواهد بیشتر بر بردگی بگمارد

نئله مک قورقو بوجوردور فلکین نظمی ازلدن اولوب اضدادینه باغلی

چکار میشود کرد که نظم طبیعت بر اضدادش بسته است

قاراسیز آغلار اولانماز دره سیز داغلار اولانماز اولوسیز ساغلار اولانماز

سفید بدون سیاه – کوه بدون دره و زنده ی بدون مرده ارزشی ندارند

گره ک هر بیر گوزله بیر دانا چیرکینده یارالسین

باید درکنارهر-پری زیبارویی / مجسمه زشتی ای نیز خلق شود

بیری انسین یره گویدن بیری عرشه اوجالانسین

یکی بر خاک مذلت بغلتد تا دیگری به اوج افلاک برسد

بیری چالسین ال ایاق غم دنیزینده،بیری ساحلده سئوینجیله دایانسین

یکی در گرداب بلا غرق شده دست و پا می زند ودیگری در ساحل آرامش دراز کشیده وبه التذاذمشغول شود

بیری ذلت پالازین باشه چکیب یاتسادا آنجاق،بیرینین بختی اویانسین

یکی پتوی ذلت زندگی را برای آرامش و خواب بر روی خود کشیده و دیگری بختش بیدار

بیری قویلانسادا نعمتلره یئرسز،بیری ده قانه بویانسین

یکی بهره مند از هر نعمتی و دیگری در خون غلتیده

آی آدامسیز سوری آدلی،ساچلاریندان دارا باغلی!

سوری بیکس – که از زلفانت بر دار آویخته شده

نئله مک ائیش بئله گلمیش؛چور گلنده گوله گلمیش

کار روزگار اینگونه است / هربلایی که برسد بر دامن گل می نشیند

فلکین ایری کمانینده اولان اوخ آتیلاندا دوزه دگمیش

آسمان خشم آلود چون تیر خود را بر کشد بر سینه غم می زند

دلسیزین باغرینی دَلمیش؛ایری قالمیش دوزو ایمیش

همه چیز را وا ژگون می کند

اونو خوشلار بو فلک:ائل ساراسین سئللر آپارسین

خوشحالی روزگار این است که سارای قبیله را به دست سیل دهد

بولبول حسرت چکه رک گول ثمرین یئللر آپارسین

بلبل در حسرت که ثمره گل ها بر باد رفته

قیسی چوللر ده قویوب لیلینی محمیلر آپارسین

قیس را در بیابان گذارده و لیلی را خواهان برد

خسروئی شیرینیله ال اله وئرسین،فرهادین قامتین اگسین

دست شیرین و خسرو در هم و قامت فرهاد بر هم شکسته

باخاراق چرخ زامان نشئیه گلسین کئفه دولسون،سوری لار سولسادا سولسون

و در اندیشه آن که چرخ زمان برگردداما دنیا خرسند اگر چه سوری ها پژمرده شوند

بیری باش یولسادا یولسون

کسی از شدت بدبختی خاک بر سرش کند

داش آتان کول باشی قویموش داشینی اوزگیه آتماز

سنگی که از فلاخن فلک برخیزد بر سینه فلک زدگان می نشیند

سن یئتیشسن هدفه اوندا فلک مقصده چاتماز،داها افسانه یاراتماز

چون به هدف رسی دنیا به مقصود خود نمی رسد و افسانهای نمی آفریند

سوری ای باشی بلالی زامانین قانلی غزالی

سوری – ای مصیبت – غزال خونین زندگی

سوری بیر گوشدی خزان آیری سالیبدور یوواسیندان

سوری - گنجشکی است از آشیانه خود جدا مانده

ال اوزوبدور آتاسیندان

از پدر خود جدا گشته

جوجه دیر حیف اولا سود گورمییب اصلا آناسیندان

حیف – گنجشکی است که سودی از مادرش ندیده

او زلیخا کیمی یوسیف ائیین آلمیر لیباسیندان

زلیخایی ست که بوی پیراهن یوسف را در سر دارد

بونا قانع دی تنفس ائده بیر یار هاواسیندان

بر آن قانع است که از هوای وصال یار تنفس کند

درد وئرن درده سالوب آمما خبر یوخ داواسیندان

درد فلک کشیده اما خبری از درمانش نیست

آغلایوب سیتقایاراق بهره آپارمیر دوعاسینان

چون ابشار اشک میریزد اما بهره ای از دعای خود نمیبرد

او بیر آئینه دی رسام چکوب اوستونه زنگار اوندا،یوخ قدرت گفتار

آئینه ای است که گرد و غبار رویش را پوشانده و قدرت گفتار ونمایان کردن ندارد

اوزی چیرکین دیلی بیمار،گنج وقتینده دل آزار

سوری کسی است که گرد روزگار بر رویش نشسته و درجوانی افسرده خاطرگشته است

گوره سن کیم دی خطا کار،گوره سن کیم دی خطا کار؟

گناه کار کیست؟؟؟ خطاکار کیست ؟؟؟؟

این هم داستان سوری ..چرا خیلی دور بریم
عاصم اردبیلی شاعر بزرگ اردبیلی


امضا:
عشق تنها مرضی است که بيمار از آن لذت می برد
(افلاطون)
November 2010 8 02:34
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test