مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 3 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!



مجموعي لبخند.....اگزوپري
نویسنده پیام
_mahdi
آفلاین
کاربر عادی انجمن
**
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 136
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 13
حالت من: khabalood


تشکرها : 7
( 20 تشکر در 12 ارسال )
شماره ارسال: #1
مجموعي لبخند.....اگزوپري
بسیاری از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر "اگزوپری" (آنتوان دو
سنت‌اگزوپری) را می شناسند. اما شاید همه ندانند كه او خلبان جنگی بود و
با نازیها جنگید و كشته شد. قبل از شروع جنگ جهانی دوم اگزوپری در
اسپانیا با دیكتاتوری فرانكو می جنگید. او تجربه های حیرت آور خود را در
مجموعه ای به نام لبخند گردآوری كرده است. در یكی از خاطراتش می نویسد كه
او را اسیر كردند و به ز-ن-د-ا-ن انداختند او كه از روی رفتارهای خشونت آمیز
نگهبانان حدس زده بود كه روز بعد ا-ع-د-ا-مش خواهند كرد مینویسد :"مطمئن بودم
كه مرا ا-ع-د-ا-م خواهند كرد به همین دلیل بشدت نگران بودم. جیبهایم را گشتم
تا شاید سیگاری پیدا كنم كه از زیر دست آنها كه حسابی لباسهایم را گشته
بودند در رفته باشد یكی پیدا كردم و با دست های لرزان آن را به لبهایم
گذاشتم ولی كبریت نداشتم. از میان نرده ها به ز-ن-د-ا-نبانم نگاه كردم. او
حتی نگاهی هم به من نینداخت درست مانند یك مجسمه آنجا ایستاده بود. فریاد
زدم "هی رفیق كبریت داری؟" به من نگاه كرد شانه هایش را بالا انداخت و به
طرفم آمد. نزدیك تر كه آمد و كبریتش را روشن كرد بی اختیار نگاهش به نگاه
من دوخته شد. لبخند زدم و نمی دانم چرا؟ شاید از شدت اضطراب، شاید به
خاطر این كه خیلی به او نزدیك بودم و نمی توانستم لبخند نزنم. در هر حال
لبخند زدم و انگار نوری فاصله بین دلهای ما را پر كرد. میدانستم كه او به
هیچ وجه چنین چیزی را نمیخواهد ولی گرمای لبخند من از میله ها گذشت و به
او رسید و روی لبهای او هم لبخند شكفت. سیگارم را روشن كرد ولی نرفت و
همانجا ایستاد و مستقیم در چشمهایم نگاه كرد و لبخند زد من حالا با علم
به اینكه او نه یك نگهبان ز-ن-د-ا-ن كه یك انسان است به او لبخند زدم. نگاه
او حال و هوای دیگری پیدا كرده بود ...
پرسید: "بچه داری؟" با دستهای لرزان كیف پولم را بیرون آوردم و عكس اعضای
خانواده ام را به او نشان دادم و گفتم :" اره ایناهاش" او هم عكس بچه
هایش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهایی كه برای آنها داشت
برایم صحبت كرد. اشك به چشمهایم هجوم آورد. گفتم كه می ترسم دیگر هرگز
خانواده ام را نبینم. دیگر نبینم كه بچه هایم چطور بزرگ می شوند. چشم های
او هم پر از اشك شدند. ناگهان بی آنكه كه حرفی بزند قفل در سلول مرا باز
كرد و مرا بیرون برد. بعد هم مرا بیرون ز-ن-د-ا-ن و جاده پشتی آن كه به شهر
منتهی می شد هدایت كرد! نزدیك شهر كه رسیدیم تنهایم گذاشت و برگشت بی
آنكه كلمه ای حرف بزند

امضا: به تعظيم مردم اين زمانه اعتماد نكن...
تعظيم انان همانند خم شدن دوسر كمان
است كه هر چه بهم نزديكتر شوند تير
شكشنده تر است .
خشايار شاه
(آخرین تغییر در این ارسال: December 2010 19 11:56 توسط _mahdi.)
December 2010 19 11:46
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test