مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


موضوع بسته شده 
 
رتبه موضوع
  • 2 رای - 3 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

ستين


داستان گفتگوی کودک با خدا
نویسنده پیام
f@rzad
آفلاین
باید کاربر فعال بشه!
*****
ثبت نام شده

سن: 26
ارسال ها: 13,319
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 69
حالت من: Khonsard


تشکرها : 2293
( 6564 تشکر در 4346 ارسال )
شماره ارسال: #1
داستان گفتگوی کودک با خدا
کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید: “می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید، اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟”

خداوند پاسخ داد: “از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام. او از تو نگهداری خواهد کرد.” اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “اما اینجا در بهشت، من هیچ کار جز خندین و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.”

خداوند لبخند زد: “فرشته تو برایت آواز می‌خواند، و هر روز به تو لبخند خواهد زد . تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.”

کودک ادامه داد: “من چطور می توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟”

خداوند او را نوازش کرد و گفت: “فرشتة تو، زیباترین و شیرین‌‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.”

کودک با ناراحتی گفت: “وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟”

اما خدا برای این سؤال هم پاسخی داشت: “فرشته‌ات، دستهایت را درکنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می‌دهد که چگونه دعاکنی.”

کودک سرش رابرگرداند وپرسید: “شنیده‌ام که در زمین انسانهای بدی هم زندگی می‌کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟”

- “فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.”

کودک با نگرانی ادامه داد: “اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما راببینم، ناراحت خواهم بود.”

خدواند لبخند زد و گفت: “فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهدکرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت، گر چه من همیشه درکنار تو خواهم بود.”

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سؤال دیگر از خداوند پرسید: “خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگویید.”

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.

امضا:
غلط است این تفکر که بپنداریم، زندگی میگذرد!
باید بپذیریم زندگی می ماند و من و تو می گذریم
December 2010 21 00:15
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
حسین1370
آفلاین
کاربر تازه وارد
**
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 2
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 0
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 0
( 0 تشکر در 0 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: داستان گفتگوی کودک با خدا
سلام خدا

چقدر جالب نوشته بود از قلم دل كه فراموش شدگان فراموش كنندگان را فراموش نميكنند

يادش بخير چقدر زود ميگذره روزگار

به قول اون خدابيامرز كه ميخوند

موي سپيدو توي ايينه ديدم اهي بلند از ته دل كشيدم

چقدر زود موهامون سفيد شده و داره ميريزه كچل نشم خوبه

هر روز بدتر از ديروز

چي قراره بشه خدا جون

بعضي وقتا يه حس لذت رهايي بهم ميدي ولي بعدش ميبينم كه يه سرابه

بر روي لب خنده ولي ...

خوابم مياد ميخوام بخوابم

امضا: [ لینک ها فقط برای اعضا قابل نمایش هستند - برای عضویت کلیک کنید ]
وبلاگ مهدیه صاحب الزمان اسفراین
December 2010 21 10:28
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
eiham
آفلاین
کاربر ارزشمند
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 23,568
تاریخ ثبت نام: February 2009
اعتبار: 67
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 2253
( 2382 تشکر در 1325 ارسال )
شماره ارسال: #3
Re: داستان گفتگوی کودک با خدا
تکراری.بسته شد.

امضا:



به دستانت بیاموز :
هرجایی ارزش فعالیت ندارد !


December 2010 21 10:50
یافتن تمامی ارسال های این کاربر
موضوع بسته شده 


Bookmarks



broadband speed test