مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 6 رای - 3.17 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

Erato hasti* jiya jorji ma(-)shid parscloobs sparrow


رمان تایپ شده ياس و شاپرک
نویسنده پیام
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #21
Re: رمان تایپ شده ياس و شاپرک
خنده ي عصبي كردم. به حرف پرهام توجه نكردم و سريع از اتاق خارج شدم در راه پله بودم كه شنيدم گفت: خواهش ميكنم صبر كن.
با تمام توانم از ساختمون دور شدم. دويدم...دويدم..و دويدم تا اينكه متوجه شدم وسط يك پارك هستم.دلم خيلي گرفته بود ، ضربان قلبم شديدتر و شديدتر ميشد، ديگه توان دويدن ويا حتي راه رفتن رو نداشتم بنابراين بر روي يك نيمكت كه در مقابل خيابان قرار داشت نشستم. خدايا چرا بايد به فكرم نميرسيد؟! چرا خودم از اول نفهميدم؟! چرا نفهميدم كه پرهام پشت اين قضيه هست ؟! اون از مهتاب خواسته بود كه بهم زنگ بزنه، اون ميخواست منو ببينه اما من آماده ي ديدنش نبودم بغضي كه توي گلوم بود حتي بهم اجازه ي فكر كردن هم نميداد، ديگه نميتونستم طاقت بيارم بنابراين دستهايم رو بر روي صورتم قرار دادم وتا ميتونستم گريه كردم.اشك هايم يكي پس از ديگري جاري ميشد و نميتونستم مهارشون كنم، ميدونستم كه با گريه كردنم دارم حسابي جلب توجه ميكنم اما برام مهم نبود، ديگه برام مهم نبود.
- خانم شما دستمال نميخواين؟
در حالي كه گريه امانم نميداد دست هايم رو از روي صورتم برداشتم و ديدم كه پرهام! در مقابل من ايستاده، ديگه راه فراري وجود نداشت ، ديگه نميتونستم از مقابلش يكدفعه شروع به دويدن كنم، وضعيت خيلي بدي بود ومن بايد تحمل ميكردم.
پرهام خيلي آرام بود . اون به آرامي در كنارم نشست و گفت:
- نگار...ديگه گريه نكن اينجوري منم گريه ام ميفته، خواهش ميكنم
نميتونستم اصلا حرف بزنم و در واقع نميخواستم حرف بزنم چون نميدونستم چي بگم. اشك ريختنم داشت كمتر ميشد و كم كم قطع شد.
- بيا با اين اشك هات رو پاك كن
سرم پايين بود و داشتم به زمين نگاه ميكردم كه با اين حرفش با جرئت سرم رو بالا آوردم و به چشماش نگاه كردم، در همان لحظه دوباره اشك توي چشمام جمع شد با خودم ميگفتم يعني من الان واقعا كنار پرهام نشستم؟! يعني اين پرهامه كه داره بهم دستمال ميده؟ دست هاش هنوز تو هوا بود و داشت به اشك جمع شده در چشمام نگاه ميكرد. با بغض گفت: ازت خواهش كردم كه ديگه گريه نكني
وقتي ديدم كه پرهام هم در آستانه ي گريه كردنه سعي كردم جلوي ريختنم اشك هام رو بگيرم اما... نميشد. براي اولين بار در حالي كه صدام ميلرزيد گفتم: نميتونم جلوي گريه كردنم رو بگيرم
به آرومي گفت: حق داري
اين حس بعد از اين همه مدت دوباره در من به وجود اومده بود حس دلتنگي ، حس سال ها دوري واينكه تازه فهميدم كه در تمام اين مدت داشتم به خودم دروغ ميگفتم چون من هرگز پرهام رو فراموش نكرده بودم
- من خيلي دلم برات تنگ شده بود نگار من...من متأسفم كه تركت كردم
خيلي جالب بود اين حرف هايي بود كه من بايد ميزدم اما پرهام زد و من رو خجالت زده كرد
ديدم كه پرهام دستمالش رو تو دستام گذاشت و گفت: من تو اين مدت چيز مهمي رو ياد گرفتم و اون اين بود كه اگه يك نفري رو كه واقعا دوست داري دست رد به سينت زد بايد با تمام توانت سعي به راضي كردنش بكني... من بايد قبل از رفتنم تمام حقيقت رو بهت ميگفتم اما..
دستمالي كه گذاشته بود تو دستام گرفتم و با اون اشك هام رو پاك كردم. به پرهام نگاه كردم و با اندوه گفتم:
حق با توئه تو بايد همه چيز رو بهم ميگفتي، تو نبايد يه دفعه اي ميرفتي اين كارت.....بقيه ي جمله ام رو ادامه ندادم وبعد از مكثي گفتم:اما منم مقصر بودم، من نبايد اونقدر عجله ميكردم، من بدون فكر و بدون دليل تو رو رها كردم واز اين كارم بعدها خيلي.....افسوس خوردم
پرهام به من خيره شده بود و چشم از من برنميداشت ، فكر كنم تحت تأثير حرف هام قرار گرفته بود.
- من متأسفم پرهام
ابروهاي پرهام در هم رفت و با هول گفت: اين حرف رو نزن.
مدتي به هم خيره شديم و در چشمان هم مينگريستيم تا اين كه من سرم رو پايين آوردم وگفتم : تو ميدونستي كه من دارم ميام؟
پرهام كه هنوز به من نگاه ميكرد به آرامي گفت: آره چون خودم اين نقشه رو كشيده بودم
بهش نگاه كردم و گفتم: ميتونستي بهم زنگ بزني!
- اما تو همين الان هم از من فرار كردي،مطمئن بودم اگه باهات تماس ميگرفتم جوابم رو نميدادي.
شايد پرهام راست ميگفت ، شايد واقعا اگه بهم زنگ ميزد گوشي رو بر نميداشتم!
- خب شايد حق با تو باشه
و بعد ديدم كه پرهام بهم لبخند زد ، لبخندي كه من رو به ياد دوران دانشگاهم مينداخت.اشك هاي من ديگه بند اومده بود و خبري از گريه كردن نبود انگار حسابي آروم شده بودم
- قيافت خيلي با نمك شده نگار
با تعجب بهش نگاه كردم و گفتم: از چه نظر؟
- خب وقتي گريه ميكني خيلي معصوم به نظر مياي به خاطر همين دوست ندارم زياد گريه كني
پوزخندي بهش زدم و گفتم: دوست نداري زياد گريه كنم؟! نه بابا
- آره بابا،خب چه مشكلي داره؟
جوري داشتيم با هم حرف ميزديم كه انگار هيچ اتفاقي نيفتاده بود حسابي خندم گرفته بود و از خنده ي من پرهام هم به خنده اومد
- نگار تو هنوز منو دوست داري؟
- نه
چشماش كاملا درشت شد و با تعجب بسيار گفت: دوستم نداري؟!!
بهش خنديدم وگفتم: چرا بايد دوستت داشته باشم تو منو تنها گذاشتي،من رو ول كردي
- نگار!نخند، اگه تو احساست عوض شده باشه ميخوام بدوني كه احساس من هنوز تغييري نكرده و صادقانه.... عاشقتم
صادقانه عاشقمه؟ خيلي خوب برام احساسش روگفت اما من چي؟
پرهام فكر ميكنه احساس من تغيير كرده در صورتي كه اينطور نبود
- ميدوني پرهام من از باد خوشم مياد چون اون هم ميتونه نابود كنه وهم ميتونه بسازه..... همون طور كه باد ياس رو از شاپرك دزديد اونو دوباره براي شاپرك آورد، اينطور نيست؟ تو فكر ميكني تو اين داستان چرا ياس بايد شاپرك رو فراموش كرده باشه بدون كه ياس همواره عاشق شاپرك باقي موند.
بعد از اينكه اين حرف ها رو به پرهام زدم تونستم برق خوش حالي رو توي چشم هاش ببينم، بهم لبخندي زد وگفت: ياس من عاشقتم
- پرهام!
- حرف بدي زدم
بهش لبخندي زدم وگفتم: ديگه دير وقته من بايد برم خونه
- ميرسونمت
- نه من ماشين دارم
- دوست دارم برسونمت
- گفتم كه ماشين دارم
- ميخوام برسونمت
سكوت كردم و با چشم هاي درشت وعصباني بهش خيره شدم
- ميتوني سوئيچ ماشينت رو بهم بدي تا من امشب بيارمش دم خونتون
- آخه خودت فكر كن، اين كار تو از روي عقله؟
- تو كه ميدوني مجنون ها ديوونه هستن.
- باشه، پس بريم كه دير شد آقاي مجنون

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




December 2010 28 14:52
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #22
Re: رمان تایپ شده ياس و شاپرک
به سمت ماشين پرهام رفتيم وسوار ماشين شديم ،داشتم فكر ميكردم كه چه قدر همه چيز سريع گذشت ، سرنوشت چه بازي هايي كه با آدم نميكنه! خدا رو شكر كردم به خاطر اينكه اون بالا هواسش به منم بود ودر واقع ميتونم بگم كه هواسش به دل منم بود
- نگار به چي داري فكر ميكني؟
- به اينكه هنوزم آدرس خونمون رو بلدي يا نه
- خيلي لوسي مگه ميشه بلد نباشم، من الان يك ساله كه اطراف خونتون پرسه ميزنم
با تعجب بهش نگاه كردم و گفتم: مگه ميشه؟! كي؟!چطوري؟!
خب وقتي از لندن برگشتم اولين كاري كه كردم اومدن به طرف خونتون بود، نميدوني نگار تا چه حد دلم برات تنگ شده بود، تو اون مدت خيلي زجر كشيدم حتي چند بار هم با تو برخورد داشتم
- راست ميگي؟!كي؟
- خب مثلا چند روز پيش وقتي كه نزديك بود باهام تصادف كني
- چي؟! اون راننده توبودي؟
- آره، تعجب كردي؟
- نه اصلا... خب معلومه كه تعجب كردم، باورم نميشه!
و با يادآوريه حرف هايي كه من و سحر زده بوديم حسابي خنده ام گرفته بود.
بهم لبخندي زد اما جوابم رو نداد بعد مدتي كه سكوت حكمفرما شده بود پرهام به آرامي گفت:
- نگار تو... تو با ميثم حرف زدي؟
- پرهام ازت يه خواهش دارم، ميشه هيچوقت به ميثم فكر نكني و دربارش صحبت نكني؟ من خودم اون ماجرا رو با ميثم تموم كردم
- باشه خواهشت رو قبول ميكنم
- خب ديگه رسيديم ممنون
بعد ازاين كه پرهام ترمزكرد به سمتم برگشت و گفت:نگار قبل از اينكه بري ميخوام يه چيزي بهت بدم
با تعجب نگاهش كردم وگفتم :چي؟!
ديدم كه دستش رو بالا برد و يكدفعه چيزي رو از دور گردنش بيرون آورد،اون همون گردنبند طلايي بود... گردنبدي كه به شكل قلب كامل بود ، همون گردنبندي كه به دو نيم تقسيم ميشد ودر هر نيم آن حرف اول اسم هر كداممان حك شده بود
- نگار تو دوست نداري اين رو پس بگيري؟
بهش خنديدم وگفتم: واي پرهام تو هنوز بچه موندي؟ پسر تو داره 30 سالت ميشه
- عشق كه سن نميشناسه
- راست ميگي؟!
به گردنبند خيره شدم ودر اون حالت گفتم: ميدوني من از اون روزيكه اين گردنبند رو بهت پس دادم خيلي حسرت خوردم و ميگفتم كه اي كاش حداقل اين يه يادگاري رو از تو نگه ميداشتم اما ميدوني زمان رو نميشه به عقب برگردوند.
- اشكالي نداره چون بودن هر دوتيكه اش پيش من بهم نيروي خاصي ميداد و خوش حال بودم كه مال تو هم پيش من بود چون با فكر كردن به اينكه روزي تو گردن تو بود آرامش خاصي ميگرفتم
حرف هاي پرهام بد جور من رو تحت تأثير قرارداد، بهش نگاه كردم و گفتم:
- ميدوني فكر كنم وقتي اين گردنبند هميشه تو گردن ياس بمونه ديگه هيچ طوفاني نميتونه اون رو از بين ببره چه برسه به باد.
و با لبخند نيمه ي گمشده ام رو ازش گرفتم.
«خدايا من تو را شاكرم چون تو هستي نويسنده ي سرنوشت تمام عاشقان.»







*پايان*

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




December 2010 28 15:04
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test