مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 6 رای - 3.17 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

Erato hasti* jiya jorji ma(-)shid parscloobs sparrow


رمان تایپ شده ياس و شاپرک
نویسنده پیام
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #1
Heart رمان تایپ شده ياس و شاپرک
فصل 1

- هميشه از اين استاد بدم مي اومد اينم با اين تحقيق هاش آخه مگه من چند بار خودكشي كردم كه بدونم بعد از اون چه اتفاقي ميفته. اصلا ما چرا بايد براي درس هاي عمومي هم اينهمه خودمون رو به زحمت بكشونيم
اين جمله رو زماني گفتم كه كنار دوستم ياسمين روي نيمكت محوطه ي دانشكده نشسته بودم. ياسمين روش رو به من كرد و گفت:
- چيه چرا اينقدر زير لب غرولند مي كني؟
- آخه موضوع تحقيق چرت و پرته
- حالا براي تحقيق با كي افتادي؟
به حالت مسخره وار گفتم:مسيوپرهام پرتو, نور چشمي استاد , شاگرد اول كلاس ,شاهزاده ي سواربراسب سفيدهمه ي دخترهاي دانشكده
- پس خدا به دادت برسه كه از الان بايد طعنه هاي دخترهاي حسود دانشكده رو تحمل كني , البته همچين تحفه اي هم نيست
- آره جون تو, تو كه بيشتر از همه چشمت اون رو گرفته
- برو بابا ، راستي نگار دوستت سحر گفت اگه ديدمت بهت بگم كه تو بوفه منتظرت هست
- اي واي راست ميگي بهم گفته بود. يادم رفت. پس فعلا خداحافظ.
از لحن ياسمين فهميدم به من حسودي ميكنه البته اون روز و روزهاي ديگه همه ي دختراي دانشكده به من حسودي مي كردن.تودانشكده درس من نسبت به بقيه ي بچه هاي كلاس بدك نبوداما به پاي آقاي پرتو نميرسيد تنها دوستم يعني سحر نه به من حسودي ميكرد و نه شيفته ي اين آقا بود. من كه خيلي از اين پسر بدم ميومد. يعني به نوعي متنفربودم چون همه ي دخترها براش ميمردن واين آقاي از خود راضي هم پر ازغرور شده بود،حسابي خودش رو ميگرفت .البته من اينطور تصور ميكردم چون بقيه ي بچه ها همچين نظري درباره اش نداشتند!
- سلام نگار خانم چي شد؟! ما رو يادت رفت؟
- واي سحر جون تويي!! اصلا نديدمت!
سحر با حالتي كه به آدم شك داشته باشن گفت:
- ديدم همچين تو خودت بودي. راستي از كي مي خواي رو تحقيقت با پرتو كار كني خوشانس خانم؟
- حرف خوشانسي رو نزن كه تنها چيزي هست كه تو زندگيم نداشتم و نخواهم داشت. نميدونم من كه اصلا بهش رو نمي دم.
-آفرين همين كارو كن، باهاش لج كن . راستي من بايد امروز زودتر برم پس فعلا، فردا ميبينمت. دير كردي نتونستيم خوب همديگه رو ببينم.
- صبر كن بزار برسونمت
- نه نه امروز نيما مياد دنبالم گفت جلوي پارك كنار دانشكده منتظرش بمونم. خب عزيزم فعلا خداحافظ
وبعدش با عجله رفت. سحر و نيما حدودا يك سالي هست كه با هم نامزدن و قراره امسال با هم ازدواج كنن وقتي به مادرم گفتم قراره سحر امسال ازدواج كنه كلي نصيحتم كرد براي اين كه منم كم خواستگار نداشتم اما هر چي به مادرم ميگم فعلا قصد ازدواج ندارم قبول نمي كنه. تصميم دارم يك خونه ي مستقل بگيرم تا همه رو راحت كنم همين طور كه داشتم مي رفتم يكدفعه يك ماشين جلوي من ترمز كرد به حدي كه از ترس با شدت عقب رفتم.
- سلام خانم دانشورداشتم دنبالتون ميگشتم
وقتي ديدم پرتوهست با عصبانيت گفتم:
- كه چي بشه؟
- ببخشيد نمي خواستم مزاحم بشم مي خواستم بگم فردا تو همين
پارك براي شروع كارمنتظرتون هستم
- فردا؟! همچين ميگيد فردا انگار بايد پسفردا تحقيق روبه استاد بديم
- نه فقط خوبه كه وقت هدر نره
- شما نگران وقت نباشيد. من فردا نمي تونم لطفا براي روز بعدش
برنامه بريزيد
- باشه هر چي شما بگيد راستي مي خواهيد برسونمتون؟
با عصبانيت گفتم:
- نه ممنون ماشين هست
بعد خيلي سريع از ماشينش دورشدم با خودم مي گفتم: مسخره فكر نمي كنه من از ترس زهرم تركيد با اون ترمز گرفتنش . با عجله بدون اينكه پشتم رو نگاه كنم دزدگير ماشينم رو زدم و سوارش شدم. داشتم از محوطه ي دانشكده خارج ميشدم كه از آينه ديدم يكي داره دنبالم مي دود. فوري ترمز گرفتم كه يكدفعه بازم ريخت پرتو رو جلوي پنجره ي ماشين ديدم.
فصل 2

آقاي پرتو از اون آدماي سوسول ماماني نبود اما با اين وجود من نسبت به اون تنفرزيادي داشتم اون از يك خانواده اي بود كه خفن پولدار بودن وهمچين پسربدي هم نبود، يك پسر خوش قيافه ،خوش تيپ، خوش برخورد وخودگيركه مخفف خود را گرفتن هست البته به اين مورد فقط من وسحر معتقديم البته گفته باشم منم يك دختر زيبا وخوش قيافه تو دانشكده محسوب ميشم تازه خيلي هم باحال هستم برعكس اون پسره ي خشك. آقاي پرتو، با همين صفت هاي بيخودش باعث شده كه همه ي دختراي دانشكده براش بميرن.
با كمي تعجب پرسيدم:
- ببخشيد آقاي پرتو كاري داشتيد؟
- عذرمي خوام خانم دانشورمن بنزين تموم كردم ميشه كمي به
من بنزين بديد
با نيشخند گفتم:
- شما كه الان جلوي من ويراژ داديد چي شد پس؟
- شما هم سؤال هايي مي پرسيد خانم دانشور!
لبخندي زدم و گفتم:
- متاسفانه من بنزين اضافه ندارم
- خانم دانشور خواهش ميكنم كمك كنيد دوستام همه رفتن و من در حال حاضرفقط ميتونم از شما كمك بگيرم ، من كار مهمي دارم
- آقاي پرتو من مگه با شما شوخي دارم؟!و يا دارم بهتون دروغ ميگم؟!من بنزين اضافه ندارم وبنزين توي باكم هم احتياج دارم
لبخند عصبي بهم زد و با كنايه گفت:
- باشه، من هيچوقت اين لطفتون رو فراموش نميكنم
- فكر كنم ديرتون شده مگه كار مهمي نداشتيد؟
ساعتش روبا عجله نگاه كرد وبا نگراني گفت:
- واي پريسا پدرم رو درمياره
وسريع از ماشين دور شد.



***
نميدونم چرا اينقدر خسته هستم از وقتي كه بيدار شدم همين وضع روداشتم .خدا رو شكر كردم كه امروز كلاس نداشتم وگرنه تمام كلاس رو مي خوابيدم داشتم تو ذهنم خاطرات ديروز رو مرور ميكردم كه يكدفعه برادر فوذولم پيداش شد و من رو قبض روح كرد هميشه عادت داره من بدبخت رو بترسونه ديگه از دستش خسته شدم. چرا زودتر زن نميگيره بره من از دستش راحت بشم.
- نگار زنده اي چرا اصلا از جات تكون نميخوري ؟
راست ميگفت آخه حدود يك ساعت بود كه داشتم بدون هيچ حركتي به تلويزيون نگاه ميكردم
- نترس داداشي من هنوز نمردم حالا حالاها دست از سرت بر نميدارم .
- اين رو كه ميدونم لازم نيست هر روز معذرت خواهي كني كه
مزاحمي صد بار گفتم اشكال نداره.
اين حرف رو كه گفت داشتم از حرس دمپاييم رو به طرفش پرت ميكردم تا اين كه مادر اومد وگفت: نگار دوستت سحر پشت تلفن هست .
با حرس يك نگاه غضب ناك به داداشم انداختم وبه سمت تلفن رفتم
- الو سلام سحر جان
- سلام نگار كجايي تو؟ من خيلي به گوشيت زنگ زدم
- آخه گوشيم تو اتاقمه صداشو نشنيدم ببخشيد عزيزم چه خبر؟
- اي شيطون خبرا كه دست شماست . امروز ياسي بهم گفت
داشتي با پرتو تو حياط جروبحث ميكردي.
- ازدست اين ياسمين همش بلدِ شايعه درست كنه. كِي من داشتم باهاش جروبحث ميكردم؟! فقط درباره ي تحقيقمون داشتيم يه دو كلام حرف ميزديم،همين.
- پس خلاصه همديگه رو ديديد ؟!
- واي ازدست تو
- چرا؟ مگه حرف بدي زدم؟
- نه ولي از همون اول به پرتو گير دادي!
- باشه باشه، تسليم بيا درباره ي يه چيز ديگه حرف بزنيم.
- يعني تو به من زنگ زدي تا با هم حرف بزنيم؟!
- پس آدما براي چي به هم زنگ ميزنن؟
- واي خدا تو يه چيزيت هست.
- اصلا آره يه چيزيم هست مگه كار اشتباهي هست كه آدم براي
دعوت كردن دوستش به عروسيش بهش زنگ بزنه؟
اصلا نفهميدم كه صدا ي جيقم تا كجا رفت با اين كه ميدونستم امسال يه همچين خبري بهم ميرسه اما باز هول كردم وبد جور هيجان زده شدم
- واي سحر نميدونم چي بگم اصلا انتظار اين خبر رو وسط سال نداشتم
- حالا ماجرا داره. دوست دارم امروز ببينمت
- باشه پس من يه رستوران خوب ميشناسم ميخوام دوستم رو مهمون كنم تا روز عروسيش انتظار كادو از من نداشته باشه
- خيلي لوسي نگار
بعد از اين كه آدرس رستوران رو بهش دادم از هم خداحافظي كرديم وتلفن رو گذاشتم
با شتاب به سمت مادرم رفتم وگفتم: مامان من امروز ناهار بيرون با سحرم تا شب ممكنه نيام، گفتم كه نگران نشي.
مادرم كه عجله ي من روديد نگران پرسيد : اتفاقي افتاده مامان جان؟
- نه مادر من چه اتفاقي؟!فقط با دوستم براي تعويض روحيه ي بد از فشاردرس ها دارم بيرون ميرم
بعد ديدم مادرم بالبخند سرش رو تكون داد و گفت : از دست شما جوونا
بعد از اين كه آماده شدم سريع از خانه بيرون رفتم. چون خيلي طول دادم و ممكن بود دير برسم. سريع سوار ماشين شدم و باسرعت زيادي گاز دادم ميدونستم دير ميرسم داشتم رانندگي مي كردم كه گوشيم زنگ زد مي دونستم سحره
- الو سحر جان دارم ميرسم
- نگار، ببخشيد عزيزم اما من نميتونم امروز بيام يه مشكلي برام پيش اومده. اشكال نداره قراررو فردا براي بعد از كلاس بذاريم؟
با اين كه عصباني شده بودم كه من رو ساعت 3 بعد از ظهر توي اين گرما بيرون كشونده بود خودم رو كنترل كردم وبه آرومي بهش گفتم:
- اشكال نداره عزيزم پس بمونه براي فردا.اتفاقي افتاده؟
- فردا برات تعريف ميكنم فعلا كار نداري؟
- نه پس تا فردا
بعد از اين جمله در گوشيمو محكم بستم من آنقدر اين كاررو با در گوشيم كردم كه ديگه كاملا شل شده بود وبايد به فكر يه گوشي ديگه مي افتادم. حوصله نداشتم برم خونه ميدونستم اگه برم مادرم كلي سؤال پيچم ميكنه بنابراين رفتم يه رستوران همون نزديكيا و ناهارم رو تنها خوردم وبعد از يه كم ماشين سواري رفتم خونه كه حدودا ساعت 7 شده بود وقتي رفتم داخل فقط نويد خونه بود با بي حوصلگي ازش پرسيدم : مامان كجاست؟
- با بابا رفته خونه ي خاله آخه قراره براي مريم خواستگار بياد
مريم دختر خاله كوچيكم بود كه با خواهرش مژگان 7 سال تفاوت سني داره وهمچنين برادري با2 سال تفاوت سني هم داره، ميثم تقريبا همسن نويد برادرمه. مريم تقريبا هم سن منه و ما تو فاميل دوستاي خوبي با هم هستيم خيلي دلم ميخواست تو مراسم خواستگاريش شركت ميكردم ولي مثل اينكه بچه هاي فاميل جايي تو اين مراسم نداشتند .
بعد از اين كه يه كم با نويد كل كل كردم رفتم به اتاقم تا بخوابم چون اون روز واقعا خسته بودم و وقتي سرم رو گذاشتم رو بالش نميدونم كي خوابم برد.
- بيدار ميشي يا برم يه پارچ آب بيارم!؟
- اين عالي بود كه روزم رو با صداي دلنشين داداشِ بيخودم شروع كنم به خاطر همين براي تشكر از اين لطفش عقده ي خراب كردن صبحم رو با يه داد كشيدن سرش خالي كردم به طوري كه بيچاره جا خورد
- تو چته؟!چرا داد ميزني؟ اومدم بيدارت كنم تا از كلاست جا نموني اونوقت توعوض تشكر سرم داد ميكشي.
با شنيدن كلمه ي كلاس سيخ شدم وبا ترس گفتم: آخ راست گفتي نويد من امروز كلاس دارم.... ساعت چنده؟
- الان فقط 10 دقيقه وقت داري
- واي خدا جون، حالا چي كار كنم؟
با عجله آماده شدم اصلا متوجه نشدم چطوري مقنعه ام رو گذاشتم
همون لحظه نويد داشت ميرفت سر كار كه بهم پيشنهاد رسوندن داد ومن كه ميدونستم اين پسر تا چه حد تابع قانونه پيشنهادش رو رد كردم داداشم نويد يه آرشيتكته و تو كارشم حسابي موفقه و(من خيلي بهش حسودي ميكنم) خلاصه به قول مادرم: پسر به اين خوبي رو كي نمي خواد فقط آستين بالا زدن براش مونده. حالا از اين چيزا بگذريم.
با عجله سوار ماشينم شدم وطوري گاز دادم كه نزديك بود چپ كنم و به درخت بزنم فقط 5 دقيقه وقت داشتم مطمئن بودم دير ميرسم و از چيز ديگري كه خوب مطمئن بودم اين بود كه استاد عزيزم امكان نداره منو تو كلاس راه بده . نميدونم چند تا چراغ قرمزرو رد كردم و نميدونم نزديك بود چند نفر رو زير كنم اما با هزار جور بدبختي خودمو به دانشكده رسوندم.
خيلي با عجله از ماشين پياده شدم . دزدگيرش رو زدم و با سرعتي كه خودم تعجب كرده بودم خودم رو به كلاس رسوندم قبل از اينكه در بزنم مكسي كردم وميخواستم بي خيال اين كلاس بشم تا هم از نگاه هاي بچه ها راحت شوم و هم از بيرون رانده شدنم توسط استاد. به خاطر اينكه 25 دقيقه دير كرده بودم .اما در يك لحظه به ياد جزوه هايي افتادم كه بايد به خاطر غيبتم رونويسي كنم واينكه دفعه ي بعد نميتونم با روي خوش استادم روبه رو بشم. بنابراين با اعتماد به نفسي كه خودم ازش خبر نداشتم بعد از چند بار در زدن اجازه ي باز كردن آن رو گرفتم اما پايم رو داخل كلاس نگذاشتم وهمون طوري جلوي در ايستاده بودم اصلا به بچه ها نگاه نكردم حتي به سحر!! از ترس نمي تونستم رو پايم بند بشم به قدري از اين استاد ميترسيدم كه حد نداشت بعد از چند دقيقه سكوت در حالي كه سر من پايين بود صدايي آمد كه گفت:
خانم دانشور از شما انتظار نداشتم ، حالا چرا جلوي در ايستاديد؟!
فكر نميكنم كلاس اونجا تشكيل شده باشه.
با اين حرف استاد بچه ها هرهر داشتند ميخنديدند واين در حالي بود كه من مثل لبو سرخ شده بودم خلاصه با اجازه ي استاد رفتم وسر جايم نشستم وازاخلاق خوبش خيلي متعجب شده بودم. وقتي اواسط كلاس بود متوجه نگاه خيره ي پرتو شدم وجوري چپ چپ نگاهش كردم كه از خجالت سرش را پايين انداخت خلاصه بعد ازتمام شدن كلاس با سحر رفتيم تا چيزي بخوريم وحدودا يك ساعت بعدش كلاس داشتيم
- نگار چي شدكه امروزديراومدي؟ توكه ازاين عادتها نداشتي!
- هيچي بابا ديروز كوه كندم واسه همين بامشت ولگد نويد بيدار شدم
بعد در حالي كه ميخنديد چند تا فحش هم بارم كرد. وقتي كه داشتيم
به طرف كلاس ميرفتيم دوباره پرتو روديدم كه روي نيمكت كنار دوستش نشسته بود و داشت به من نگاه ميكرد . ايندفعه بهش چشم غره نرفتم اما درعوض اصلا بهش توجه نكردم و با سحر به سمت كلاس رفتم نگاه هاي پرتو به طور كلي ذهنم رو مشغول كرده بود به طوري كه قرارم رو با سحربه كلي فراموش كرده بودم و اگه يادم نياورده بود تا دم در خونه رسونده بودمش.
- نگار به نظرت نيما پسر خوبي هست ؟
- البته كه پسر خوبيه. اما ببينم تو اصلا دوستش داري؟ يا اينكه داري از هول بي شوهري باهاش ازدواج ميكني؟
- مسخره، و بعد از چشم غره اي گفت: آره من خيلي دوستش دارم اما اين آخرا كه نزديك عروسيمه خيلي ميترسم.
دراون لحظه طوري جلوي يك رستوران كه ديروز قرار بود به اونجا بريم پارك كردم كه سحرنفهميد كي ايستاديم.
با يك حالت آرامش بخش گفتم : حالا بيا بريم اول ناهار بخوريم بعد با هم مفصل حرف ميزنيم
سحر لبخندي زد و بعد هر دو از ماشين پياده شديم . در حال ناهار خوردن بوديم كه چيزي من روازپشت شيشه ي رستوران متوجه ي خودش كرد. آقاي پرتو با ماشينش!!! نميدونستم اين پسره اين جا چيكار مي كرد. در اون لحظه با عصبانيت از پشت ميز بلند شدم ودر حالي كه سحر منو با تعجب نگاه ميكرد از رستوران خارج شدم. پرتو هنوز متوجه نشده بود كه من داشتم به طرفش ميرفتم.
- معلوم هست شما اينجا چيكار ميكنيد؟
اين جمله رو چنان با عصبانيت گفتم كه بيچاره آقاي پرتو در اون لحظه هم بخاطر حضور ناگهاني من و هم بخاطر عصبانيتم مثل چوب به سمت من خشك شد.در حالي كه خيلي گيج شده بود گفت:
- خانم دانشور چرا اينقدرعصباني هستيد؟
- آقاي محترم من نميدونم دليل تعقيب شما چيه! از امروز صبح شما داريد منو اذيت ميكنيد.
- اما خانم دانشور شما داريد اشتباه ميكنيد من شما رو تعقيب نميكردم!
- پس دليل اينجا بودنتون رو همين الان توضيح بديد اگه بگيد اومديد ناهار بخوريد من ميدونم وشما چون خوب ميدونيد يك عالم رستورانِ ديگه پايين تر از..
داشتم حرفم رو تمام ميكردم كه يكدفعه صدايي اومد كه گفت:
- پرهام مشكلي پيش اومده؟
با شنيدن اين صدا به پشتم برگشتم وخانمي را كه تقريباهم سن مادرم بود ديدم
- خانم دانشور معرفي ميكنم ايشون مادرم هستند. من دنبال مادرم اومده بودم چون خودش از من خواسته بود حالا راضي شديد؟
باهول و در حالي كه داشتم از خجالت آب ميشدم با مادرش احوال پرسي كردم و با حالت مظلومانه اي از آقاي پرتو معذرت خواهي كردم وسريع برگشتم تا به داخل رستوران برگردم كه شنيدم صدايم كرد
- ببخشيد خانم دانشور اميدوارم سوء تفاهمتون بر طرف شده باشه در ضمن امكان داره كه شمارتونو بهم بديد؟ فكر بدي نكنيد براي تحقيق ازتون ميخوام تا با هم بتونيم كارهامون روهماهنگ كنيم و در ارتباط باشيم
در همان لحظه بود كه داشتم به استادم لعن ونفرين ميفرستادم كه با اين انتخاب مذخرفش مجبورم كرد شماره ام رو به اين آقازاده بدم.
مثل هميشه خودمو كنترل كردم و خيلي محترمانه شمارمو روي كاغذي كه توي جيبم بود با خودكار-پرهام خان نوشتم وبهش دادم وسريع ازش دور شدم چون هم عصباني بودم و هم داشتم از خجالت ميمردم .

***
وقتي داشتم باسحربه سمت پارك ميرفتيم كلي به اين داستان خنديد
و نصيحتم كرد. بعد ازاين همه اتفاق تازه ياد دوستم افتادم و بدون مقدمه داستان ازدواجش رو ازش پرسيدم
- هيچي بابا نيما بندكرده كه قبل ازسربازيش ميخواد با من ازدواج كنه يكي نيست بگه مگه منو موقعي كه ميري سربازي ميخورند؟!! خلاصه نگار جون هر چي بهش ميگم دوست دارم بعد از درسهام باهاش ازدواج كنم مگه آقا حاليش ميشه
- گناه داره بيچاره، بده يه نفر اينقدر آدم رو دوست داشته باشه؟
با حالت معصومانه بهم نگاه كرد و گفت: خب نه ولي...
- ولي چي ؟
- ولي عجله كار شيطونه
- چرا اينقدر سخت ميگيري ؟! وقتي عروسي كرديد بازم ميتوني درست روادامه بدي . مگه نميگي داره ميره سربازي؟ پس ديگه مشكلي نيست
- باشه آقا قبول حالا بيا بريم روي اين نيمكت بشينيم تا بهت بگم ديروز چي شده بود
- اي واي راست ميگي دليل قال گذاشتنم رو ازت نپرسيدم
- خيلي لوسي نگار من كه ازت عذر خواستم
- شوخي كردم،حالا تعريف كن
- خب ديروز همون موقع كه پاي تلفن ازت خداحافظي كردم نيما خان خونمون اومد نميدوني چه غوغايي به پاكرد نگار!آقا اومده داره با داد هي ميگه خيلي نامردي سحر،خيلي بدي سحر وازهمين چرت وپرت ها بعد من با عجله رفتم ببينم چه خبر شده ديدم تو حياط جلوي در ايستاده داره با پدرم بحث ميكنه فوري رفتم پايين ببينم كه چه خبره نميدوني نگار طوري اومد به طرفم كه ازترس پشيمون شدم وعقب عقب رفتم
- واي مُردم سحر ميشه زودتر بگي چي شده بود
- بهت گفته بودم كه مادر شوهرم باهام بده، اومده براي اينكه يه كاري كنه پسرش دست از سرم برداره به نيما گفته: نيماجان دختره سحر گفته كه ديگه دوست ندارم با نيما ازدواج كنم
- ببينم مگه ميشه آدم يه همچين دروغ ضايعي رو بگه ؟!
- نه ميدوني چي شده اين خانم روزي كه اومده بود خونمون تا قضيه ي ازدواج زودتر روبه ما بگه ديده قيافم رفته تو هم ، فكر كرده از ازدواج منصرف شدم معلوم نيست حالا چه حرف هايي به نيما زده كه اونطوري اومد خونمون و نزديك بود خفه ام بكنه
- حالا چه طوري نيما رو راضي كردي؟!
- نميدوني نگار به چه چيز هايي من قسم خوردم تا آقا راضي شد تازه مادرشم آورد خونمون تا ازم معذرت بخواد مادرش هم اعتراف كرد كه من فكر كردم سحر جان منصرف شده وگرنه قصد به هم زدن اين ازدواج رو نداشتم و بعدش يه معذرت خواهي سرد تحويلم داد، نميدوني چه قدر كيف كردم نگار
- واي پس ماجرايي داشتي ولي معلومه آقا نيما خيلي دوست داره كلك
- خب آره ديگه مگه ميشه دختري به بامزگي و خانمي وخوشگلي و درس خوني من رو دوست نداشته باشه
- بله، مگه اين كه خودت اينطوري از خودت تعريف كني
بعد از اينكه كمي ديگه با سحر حرف زدم به اين نتيجه رسيديم كه به خونه بريم چون ساعت حدودا 6 شده بود از سحر خواستم بياد خونمون اما قبول نكرد چون نيما جونش امشب شام خونشون مهمون بود. بنابراين بعد از اينكه سحر رو به خونشون رسوندم كنار مغازه ي گل فروشي ايستادم تا براي داداش گلم نويد خان يه دسته گل بگيرم البته اين كارا خيلي از من بعيد بود اما به خاطر امروز صبح واقعا ازش متشكر بودم چون ميدونستم اگه امروز منو بيدار نميكرد حتما تا همين الان تو تختم داشتم خواب هفت پادشاه رو ميديدم.

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




(آخرین تغییر در این ارسال: December 2010 28 12:47 توسط YALDA.)
December 2010 28 12:42
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #2
Re: رمان تایپ شده ياس و شاپرک
فصل 3

امروز دوشنبه هست ومن از دوشنبه ها متنفرم چون يك عالمه كار رو سرم ريخته نميدونم ولي نسبت به عدد 2 خيلي حساس شدم اولا اين كه از ساعت 6 تا ساعت 2 بعد ازظهر كلاس دارم اونم چي معارف اسلامي ودرس مورد علاقه ي من روان شناسي عمومي يعني اگه من سر اين كلاس خوابم نبره همه تعجب ميكنن ، همه ميدونن كه كلاس روانشناسي يعني كلاس خواب حالا برنامه ي بدترم تو روز دوشنبه ديدن ريخت پرتواونم بعد از تحمل كردن اين كلاس ها هست. با اين كه امروز، روز سومي هست كه همديگه رو قراره ببينيم اما بازهم من نمي تونم با اين آقا تا كنم مخصوصا وقتي كه ميگه خانم دانشور، دلم مي خواد بزنم لهش كنم نميدونم بعداز ديدن اين آقا انرژي اي براي رفتن به جشن عقد دختر خالم مريم برام ميمونه يا نه؟
- سلام خيلي وقته اينجا منتظر مونديد خانم دانشور؟
بله شازده اومد وبا گفتن خانم دانشوردوباره اون روي من رو بالا آورد، ديگه نميتونستم تحمل كنم وميخواستم سنگام رو باهاش وا بكنم
- ببينيد آقاي پرتو بياييد با هم راحت تر باشيم! راستش من به فاميليم حساسم چطوره منو نگار خانم صدا كنيد؟
- من حرفي ندارم فقط يه وقت ناراحت نشيد كه من با اسم كوچيك شما رو صدا كردم!
- نه من مشكلي ندارم
- پس شما هم منو پرهام صدا كنيد
- باشه آقا پرهام
- پرهام خالي هم كفايت ميكنه
- ببخشيد ولي مثله اين كه بهتون رو دادم
- نه نه، قصد بدي نداشتم
- بهتره ديگه بريم سراغ كارمون
- حتما ، من يك سري اطلاعات از اينترنت پيدا كردم كه مايلم ببينيد
- خوبه منم از كتابي به اسم دنياي پس از مرگ يك سري اطلاعات به دست آوردم سعي كردم بيشتر قسمت هاي مربوط به جهنم رو ازش در بيارم چون هر كسي ميدونه بعد از خودكشي آدم يك راست ميره جهنم
- اما نگار خانم شما بايد دقت كنيد كه خودكشي خودش انواعي داره كه اول بايد اين موارد رو بررسي كنيم.
- آره خب، ولي فعلا تونستم اين اطلاعات رو به دست بيارم
- ببخشيد نگار خانم شما ناهار خورديد؟
- نه !
- بهتره بريم و يك چيزي بخوريم
- با هم؟
- آره، مگه اشكالي داره؟
- آره، خب اگه ما رو بگيرن يا ازمون بپرسند چه نسبتي با هم داريد چي بگيم ؟ در ضمن ممكنه نامزدتون بفهمه. به نظر من بهتره همين جا تو ماشين كار رو تموم كنيم و بعد خونه ناهار بخوريم
- نه من با گرسنگي نميتونم كاري انجام بدم بعد ببخشيد من نامزد دارم؟!
اين جمله رو مثله منگل ها با خنده بهم گفت.
- آره.... پريسا خانم ديگه
- بله، ولي پريسا خواهرمه!
بازم جلوي اين آقا مثل لبو سرخ شدم و با لكنت گفتم:
- خواهرتونه؟!
- آره ، حالا اشكال نداره، انسان جائزالخطاست ، خوشحالم از اين اشتباه در اومديد
وقتي اين حرف رو زد دوست داشتم از ماشين پرتش كنم بيرون
- ببخشيد چرا خوشحاليد ؟!
- همينطوري ، حالا بهتر نيست عوض حرف زدن بريم و تو پارك چيزي بخوريم؟ اگه ازمون پرسيدن چه نسبتي داريد ميگيم نامزديم
وبعد از اين حرف با عجله از ماشين پياده شد . من كه بعد از چند لحظه تازه فهميدم چي گفت سريع از ماشين پياده شدم تا چيزي بهش بگم اما ديدم داشت ميرفت تا چيزي بخره سريع دزدگير ماشينو زدم ورفتم روي نيمكت پارك نشستم تا وقتي كه اومد حسابي حالشو بگيرم . داشت با دو تا ساندويچ به سمت نيمكتي كه من رويش نشسته بودم مي آمد وقتي رسيد گفت:
- نگار خانم دوست داريد بريم رستوراني ، جايي؟
- چرا كه نه عزيزم ، اصلا چطوره بعد از ناهار بريم يك كافيشابي جايي در ضمن ميتونيم بريم طبقه ي بالاش جايي رو كه با پرده پوشوندن تا همون جا حالشو ببريم
- ببخشيد؟!
- تو خجالت نميكشي؟ تا همين جا هم باهات به زور اومدم. منظورت از اون حرفي كه تو ماشين زدي چي بود؟
اين جمله ي آخري رو با چنان عصبانيتي گفتم كه بيچاره نزديك بود ساندويج ها از دستش بيفته زمين. اما اون قدر متشخص بود كه تونست خودشو كنترل كنه وآروم والبته با فاصله روي نيمكتي كه من رويش نشسته بودم نشست وبا لحن آرومي گفت:
- ببين نگار خانم تا همين جاشم خيلي خوب تونستم با اخلاق شما تا كنم من نميفهمم دليل اينكه اينقدر از من بدتون مياد چيه؟
در اون لحظه نميدونستم چي بايد بگم اما خيلي خوشم اومد كه تونست بفهمه من ازش بدم مياد وقتي ديدم خيلي آرام و محترمانه داره باهام حرف ميزنه از خودم خجالت كشيدم واحساس كردم خيلي در مقابل اين موجود آرام عصباني ميشم اما خودم رو نباختم ومن هم به آرامي گفتم:
- ببينيد آقا پرهام من اصولا آدم آرومي هستم و سعي ميكنم خشمم رو در مقابل ديگران كنترل كنم اما نميدونم چرا اين كارو نميتونم در مقابل شما انجام بدم! منو ببخشيد اگر گاهي عصباني ميشم اما همون طور كه گفتيد انسان جائزالخطاست ومن حتما دليلي براي عصبانيتم داشتم.
- بله من ميدونم كه شما رو عصباني ميكنم اما از حرفهام منظور بدي ندارم خواهش ميكنم بياييد از اين به بعد با هم بهتر رفتار كنيم
اين طوري تو كار تحقيقمون هم به جاهاي بهتري ميرسيم. اگه با هم خوب برخورد نكنيم تحقيقمون هم مثل خودمون در مياد و ممكنه اصلا به جايي نرسيم.
يك جورايي از منطقي بودنش خوشم اومد و باهاش موافقت كردم وبعد از اينكه غذامون رو خورديم متوجه شدم كه خيلي سرحال بود مثل اين كه خوشحال بود كه باهاش بهتر رفتار ميكردم.
بعداز اينكه دست يافته هامون رو با هم رد وبدل كرديم براي نتيجه گرفتن بخشي رو داد به من وبخشيش هم خودش گرفت تا براي مطالعه به خونه ببريم وبعد نتيجش رو به هم نشون بديم تا يك نتيجه ي كلي رو به دست بياريم
- دفعه ي بعد ديگه من ميام دنبالتون شما لازم نيست ماشين بياريد
- چرا؟ با ماشين من راحت نيستيد؟
- نه بهتره نوبتي دنبال هم بياييم
باهاش موافقت كردم وازش خواستم كه برسونمش اما قبول نكرد و گفت جايي كار داره وبعد از انجام دادن كارش ميره منزل منم اصرار نكردم وبه سمت خونه حركت كردم وقتي كه به خونه رسيدم در حياط باز بود حدس زدم كه به خاطر رفت وآمد در باز مونده بود، در رو بستم . وقتي داخل خونه شدم ديدم كه مادرم با عجله به طرفم اومد و گفت :
- واي نگار تو تا الان كجا بودي؟ بدو بايد براي جشن سريع خودتو آماده كني
- باشه مامان،چرا اينقدر عجله داري؟!
- نگار جان ما بايد زودتربراي كمك بريم
- باشه، نويد كجاست ؟
- عصري ميثم اومده بود اينجا نويد هم موقع رفتن براي تزيين خونشون باهاش رفت
سريع به اتاقم رفتم وخوشحال بودم كه لباسم رو از قبل تهيه كرده بودم من مطمئن بودم بالباسم كه همرنگ چشمام بود توي جشن مئركه مي شوم لباس من به رنگ عسلي مايل به قهوه اي بود وحريري كه روي دامنش دوخته شده بود واقعا بهش زيبايي خاصي بخشيده بود از نظر پوششم مشكل خاصي نداشت چون ميدونستم اگه تنگ باشه يا يقش يك كمي باز باشه مادرم نميذاره پايم رو تو اون جشن بذارم سريع لباسم رو پوشيدم و موهايم رو كه ديگه وقت نداشتم به آرايشگاه برم با حالت موجي شكلي كه با سِشوار و شونه و تافت بهش داده بودم به بالا جمع كردم، هر كي نميدونست فكر ميكرد من به آرايشگاه رفتم . كمي آرايش كردم تا صورتم كمي رنگ بگيره و آرايشم جوري نبود كه جلف به نظر بياد بلكه خيلي ساده و دخترانه بود داشتم روي لباسم مانتو ميپوشيدم كه صداي پدرم رو شنيدم:
- نگار جان بدو ديگه داريم ميريما
سريع يك شال روي سرم انداختم و از اتاق بيرون رفتم وقتي در حياط رو بستم ديدم پدرم با مادر تو ماشين منتظر من هستند سريع سوار ماشين شدم و به پدرم سلام كردم چون از صبح نديده بودمش
و بعد پدرم به سمت خونه ي خاله حركت كرد چون قرار بود با شوهر خالم براي گرفتن صندلي بروند كمي با سرعت رانندگي ميكرد. وقتي به خونه ي خاله پروينم رسيديم مهمون هاي زيادي نيومده بودند
- سلام نگار چه عجب ما ديديمت چي كارا ميكني؟
اين صداي ميثم بود كه با نويد از اتاقش بيرون اومدند
- سلام خوبي ميثم
- كم پيدايي نگار!؟
- نه بابا ديگه اونقدر هم كه ميگي نيست . خب دانشگاه و كلي گرفتاري
- بابا ما خودمون يك زماني دانشجو بوديم ، اين همه گرفتاري كه ميگي نداشتيم
- آقا ميثم علم پيشرفت كرده به خاطر همين سر ما هم شلوغ تر شده
داشتم تازه تو صحبتم با ميثم گرم ميشدم كه مادرم صدام كرد
- ببخشيد آقايون الان بهتره بريد وبه مهمون هاي مرد برسيد منم برم سراغ شيفتم .
نميدونستم چرا امروز ميثم يه جور ديگه شده بود شايد حسوديش شده بود كه زودتر ازخودش خواهرش داره ميره خونه ي بخت خيلي دوست داشتم با مريم ميرفتم آرايشگاه اما به قول خودم دانشگاه وگرفتاري هاش. وقتي خاله پروينم ومژگان رو ديدم سلام واحوال پرسي كردم و ظرف ميوه و شيريني رو برداشتم تا به حال ببرم كه درهمون موقع خاله فرنگيزم هم با دختراش كه يكيشون 3 سال از من كوچيكتره و اسمش مانداناست و اون يكي هم 2 سال از من بزرگتره وهم سن ميثم هست و اسمش فرخنده هست رسيدن در ضمن يك پسر هم داره كه اون الان عقد كردست و مطمئنا خونه ي مادر زنش كه تو مشهد زندگي ميكنن به سر ميبره از نويد شنيدم كه فرهاد همين پسر خاله بزرگم قراره براي عروسي مريم خودشو به تهران برسونه من كه مطمئنم زنش نذاشته بياد.
- سلام نگار جان مامان كجاست؟
- سلام خاله جون مامان با خاله پروين تو آشپزخانه هستند
- مرسي خاله جان
و بعد با ماندانا رفت به آشپز خانه همون لحظه بود كه يكدفعه فرخنده خودش رو انداخت تو بغل من
- واي نگار كي روز عروسي تو رو ميبينيم؟
- فرخنده جون ميدونستي خيلي پررويي . يكي بايد اين حرف رو به تو بزنه
وبعد با خنده يه مشت نصيبم كرد و رفت آشپزخونه از بين دختر خاله هام من يكي مريم رو خيلي دوست دارم با يكي فرخنده هر دو تاشون عين خواهر هاي من هستند توهمين فكرا بودم كه ديدم كم كم مهمون ها سر رسيدند و من هم مثل يك خدمت كار همش اينورواونور ميرفتم به قول مامانم عروسي اگه مال فاميل باشه آدم هيچي ازش نميفهمه همون موقع بود كه مريم خانم با ش-ا-هزاده ي سوار بر اسب سفيدش سر رسيد .جداً كه خيلي خوشگل شده بود اون مريمي نبود كه من قبلا ديده بودم. وقتي منو ديد اومد تو بغلم و گفت: اصلا فكر نميكردم زودتر از تو ازدواج كنم منم گفتم: يعني تو فكر ميكني من اينقدر بچم كه مثل توگول اين مردا رو بخورم وبعداز حرفم با خنده چپ چپ نگام كرد احساس كردم اشكي روي صورتش ديدم نميدونم چرا اما فكر ميكنم اشك خوشحالي بود بعد از اينكه از من جدا شد رفت تا با مهمون ها سلام واحوال پرسي كنه خوشبختانه آقا داماد نميتونست بياد داخل وگرنه مامان منو ول نميكرد : واي نگار بدو برو مانتو بپوش ، واي نگار مگه نشنيدي چي گفتم ، شالت رو بيار پايين تردختر و از اين حرف ها.
- نگارجان بيا كارت دارم
- بعله مامان ؟

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




(آخرین تغییر در این ارسال: December 2010 28 12:50 توسط YALDA.)
December 2010 28 12:48
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #3
Re: رمان تایپ شده ياس و شاپرک
- نگار روسري سرت كن اين سيني چايي رو ببر قسمت مردونه الان همه دستشون بنده به جز تو
- آخه مامان الان فقط منو مظلوم گير آورديد خوب نويد يا ميثم رو براي اين كار صدا كنيد
- خوب عزيزم نتونستم پيداشون كنم
اصلا دوست نداشتم برم طرف مردونه اونم با اون جمعيت. من نميدونم چرا قبلا اين همه فاميل مادريم رونديده بودم!! نشنيده بودم داماد هم فاميل زيادي داشته باشه!
- باشه مامان بزار برم مانتو بپوشم
- مرسي عزيزم
وقتي سيني به دست وارد حياط شدم احساس كردم هر آن ممكنه سيني از دستم بيفته آخه خيلي سنگين بود ولي خدا رو شكر تا حدودي تونستم كنترلش كنم و تعادلم رو حفظ كنم در همون حال كه يكي يكي چايي تعارف ميكردم داشتم دنبال نويد و ميثم ميگشتم كه بقيه ي كاررو به عهده ي اون ها بذارم اما انگار اين دو نفر آب شدند رفتن توي زمين. بذار من اين دو نفر رو گير بيارم ، تو همين فكرا بودم كه يكدفعه صداي آشنايي رو شنيدم
- سلام نگار خانم كمك نميخوايد؟
با اين كه گيج شده بودم اما حدس زده بودم كه اين صدا ميتونه متعلق به چه كسي باشه به خاطر همين سريع به پشت برگشتم و فهميدم كه حدسم درست بود
- آقاي پرتو!شما اينجا چي كار ميكنيد؟!
- نگار خانم قرار بود منو پرهام صدا كنيد
- ببخشيد؟!
- بذارين براتون توضيح بدم من از دوستان ميثم هستم و براي عروسي خواهرش به اينجا دعوت شدم ، شما چه نسبتي با ميثم داريد؟
- من دختر خاله ي ميثم هستم
- واقعا"؟! چه جالب
بله خيلي جالب بود اما اين كه من دختر خاله ي ميثم بودم جالب نبود بلكه بودن آقاي پرتو در هر جايي كه من اونجا هستم جالب بود و حالا از همه بدتر اينكه دوستِ پسر خالم هم در اومد
- راستي دوست داريد كه من كارتون رو ادامه بدم؟
صداي آقاي پرتو يكدفعه منو به خودم آورد
- بله؟
- منظورم چايي پخش كردن هست چون احساس ميكنم با اين كار داريد عذاب ميكشيد
واي كه چقدر دوست داشتم پيشنهادش رو قبول كنم اما غرورم اجازه ي اين كار رو به من نميداد ، من نمي تونستم ناتوانيم رو
اونم در مقابل پرهام خان نشون بدم
- نه ممنون مشكلي نيست
- آخه ..
- آخه نداره آقا پرهام ، خودم از عهده اش بر ميام
اگه ميثم پيداش نميشد تا فردا بايد تعارف هاي اين آقا رو ميشنيدم و بالاخره تسليم ميشدم
- سلام پرهام كي اومدي ؟
- سلام، خيلي وقت نيست
- مشكلي پيش اومده؟
- نه فقط داشتم به....
- داشت با من احوال پرسي مي كرد همين
- مگه شما همديگه رو ميشناسين؟!
بعد پرهام خان با غرور گفت: آره ميثم،خانم دانشور هم دانشكده اي من هستند
- جدي؟!
- آره جدي ، حالا ميشه لطف كني وچايي عروسي خواهرتو خودت پخش كني
- آره حتما، بدش به من
- اما نگار خانم من هم همين رو از شما خواستم!
- آخه شما مهمون هستيد
وبعد نگاه پسرانه اي همراه با پوزخندي كه هميشه از اين پوزخندش حالم بهم ميخورد تحويلم داد
- ديگه بهتره با هم بريم تا داداشِ نگاررو بهت معرفي كنم، بقيه ي بچه ها هم اون طرف هستند
ميثم اين حرف رو زد و بعد از تشكر كردن از من با پرهام خان به ميان مهمون ها رفتند.
اون روز واقعا خسته شده بودم و دوست داشتم زودتر برم خونه تا روي تخت نرم وگرمم راحت بخوابم اما رسم اين بود كه خانواده ي نزديك عروس تا رفتن مهمون ها بمونن و بعد هم حتما بايد دور هم بشينند و يك چايي بخورند و يه غيبتي هم بزنند تو رگ. من كه اصلا از اين كارها خوشم نمي يومد بنابراين بابام رو راضي كردم كه بعد از رفتن مهمون ها سوئيچ رو بهم بده تا زودترخونه برم. اين اتفاق افتاد و بعد از خلوت شدن و رفتن مهمون ها داشتم به آرزوم ميرسيدم و به طرف در حياط ميرفتم تا به خونه برم كه ميثم صدايم كرد
- نگار داري كجا ميري؟!
- خيلي خستم ميخوام زودتر برم خونه
- اما اين وقت شب اونم تنها!!
- نترس لولو منو نميخوره
- ميدونم كه نميخوردت اما خوب نيست دختر اين وقت شب تنها تو خيابون باشه
- ببين ميثم تو ديگه براي من غيرتي بازي در نيار كه همون نويد براي من بسته
- بزار برسونمت
- لازم نيست ماشين بابا روبرميدارم
- باشه هر جور كه راحتي
- ممنون و خداحافظ
و بعد سريع قبل از اينكه تصميمش عوض بشه از حياط خارج شدم
و سوار ماشين شدم. از دست اين ميثم! نميدونم چرا اينقدر براي من غيرتي شده تا به حال اينطوري نديده بودمش تو فكر ميثم بودم وداشتم به رفتارعجيبش فكر ميكردم كه از دور يك سياهي وسط خيابان ديدم اول فكر كردم شايد سگ يا گربه اي باشه اما وقتي نزديكتر شدم متوجه شدم كه يك آدم هست ،بدجوري هول كردم چون اگه به موقع ترمز نميكردم حتما الان از رويش رد شده بودم
وقتي ايستادم هنوز داشتم نفس نفس ميزدم ميخواستم از ماشين خارج بشم تا ببينم حالش خوبه كه يكدفعه در سمت راست ماشين باز شد و يك آدم كه به نظر مي يامد يك چاقو دستش هست وارد ماشين شد
- گوش كن دختر خانم بد كاري كردي كه اين وقت شب تنها توي خيابون ها پرسه ميزني ميدوني كه شب ها امن نيست پس مثل بچه ي خوب هر چي پول داري رد كن بياد وگرنه با اين چاقو طرفي، مفهوم شد؟
تو اون لحظه واقعا هيچي از ذهنم نميگذشت و بد جور ترسيده بودم بدتر از اون اينكه پول زيادي هم همراهم نداشتم بعد به ياد دوستم ياسي افتادم كه ميگفت هميشه يك اسپره ي فلفل تو ماشينش هست اما من اصلا حرفش رو جدي نميگرفتم هرچند كه الان توي ماشين بابام نشستم اما بازم آرزو ميكردم كه يكي از اون اسپره ها روتوي كيفم داشتم ولي حيف كه ديگه كار از كار گذشته بود والان وقت اين فكرا نبود با ترس گفتم:
- باور كنيد من پول زيادي ندارم
- دروغ ميگه داداش سياه حرفاش نشو
- تو يكي خفه شو من خودم الان حسابشو ميرسم
در همين حين كه اين دو تا دزد با هم بحث ميكردند صداي آشنايي به گوشم رسيد
- هي آقايون دزد خجالت نميكشيد كه اينوقت شب مزاحم خانم ها ميشيد؟
خودش بود اين صداي ميثم بود ومن هم با شنيدن صدايش نميتونستم خودم رو در برابر داد زدن كنترل كنم اما مثل هميشه تونستم تاحدي اين كار رو انجام بدم
- هي جوجه، باكي بودي؟ هان؟
- با تو بودم خروس خان
- چي؟
اون مرد دزد با عصبانيت اين كلمه رو گفت و سراغ ميثم رفت تا حالشو جا بياره معلوم بود كه خيلي آدم عصبي هست . من هم كه ديدم دو نفر به يك نفر اصلا عادلانه نيست از ماشين پياده شدم تا به ميثم كمك كنم كه ديدم اون يكي دزده متوجه ي من شد و داشت به طرفم مي يامد ومن تنها سلاحي كه داشتم فقط يك كيف بود بنابراين قبل از اين كه بخواد بهم حمله كنه با كيفم چنان ضربه اي بهش زدم كه حسابي حالش جا آمد اما از بخت بد من ديدم كه سگ جون دوباره بلند شد وداشت به طرفم مي يامد در همون لحظه صداي ميثم رو شنيدم كه ميگفت سوار ماشين بشم و برم تا كمك بيارم اما اين رسم جوانمردي نبود ومن پسر خالم رو توي اون وضعيت تنها نمي ذاشتم پس وقتي اون دزد بي كس و كار دوباره بهم نزديك شد با كيفم ضربه اي ديگر نصيبش كردم.
بعد از اين حركتم صداي چند نفر رو شنيدم كه براي كمك ميامدند ظاهرا وقتي با ماشين رد ميشدند درگيري رو ديدند و سريع خودشون رو براي كمك رسوندند. من از خوشحالي اشك تو چشمانم جمع شد و خدا را صد مرتبه شكر كردم
همه ي اون هايي كه براي كمك اومده بودند ريختند سر دزدهاي بيچاره به طوري كه فكر كنم به جاي اينكه دزد هاي نامرد به ز-ن-د-ا-ن برن ميثم و بقيه به خاطر ضرب و شتم شديد به ز-ن-د-ا-ن فرستاده بشن. داشتم به ميثم نگاه ميكردم كه چگونه حال اون دزد بي صفت رو جا مي آورد كه يكدفعه درد شديدي در سرم احساس كردم و ديگه هيچي نفهميدم.
فصل 4

- الهي مامان فدات بشه ، الهي قربونت برم مامان جان آخه مگه مجبور بودي اونوقت شب تنهايي بري خونه
- بس كن زن!هر كي ندونه فكر ميكنه بچت تو كما رفته
- شما پدرا چي از احساس مادري ميدونيد؟ اگه يك تار مو از بچم كم بشه من دق ميكنم
- يعني چي؟ يعني ما پدرا بي احساسيم؟
- همچين بعيدم نيست
- ببين خانم...
- پدر، مادر! ممكنه تمومش كنيد.اينجا بيمارستانه نه دعواخونه وقتي صداي نويد رو شنيدم به خودم اومدم وچشمام رو باز كردم تا همه متوجه بشن كه حالم خوبه و به هوش اومدم گرچه نفهميدند من دقيقا از كي بيدارهستم.
- اي واي مامان جان ، حالت خوبه عزيزم سرت درد نميكنه؟
- من خوبم مامان نگران نباشيد
- چه عجب زيباي خفته چشماشون رو باز كردن ، بابا ما گفتيم از شرت راحت شديم ولي مثل اينكه تو ول كن ما نيستي
- راست ميگي نويد؟ بزار بلند بشم اونوقت حساب تو يكي رو ميرسم
- آخه دختر مگه تو مجبور بودي زود بري يك كمي صبر ميكردي باهم ميرفتيم ديگه، آخه بابايي نميگي اگه يه چيزيت ميشد اونوقت كي بايد جواب مادرت رو ميداد
- آره، نيست كه مامان همين يك بچه رو داره ، انگار حالا چه تحفه اي هم هست
- اي داداش حسود از همون بچگي به من حسودي ميكردي.
- اي واي بس كنيد ديگه شماها دو دقيقه بيشتر نيست كه بچم به هوش اومده الهي مامان فدات شه
- اي واي مامان انقدر از اين حرف ها بهش زدي كه اينجوري لوس شده
- اين چه حرفي هست ميزني ميدوني اگه ميثم به موقع نميرسيد چه بلايي سر بچم ميامد، خدا رحم كرد
با اين حرف مامان انگار در يك لحظه برق به من وصل كردند راست ميگفت، ميثم . يعني حالش خوبه؟
با حالت نگران از مادرم پرسيدم: حال ميثم خوبه؟
ديدم كه نويد يكدفعه حالت ماتم زده ها رو به خودش گرفت و گفت: متأسفانه تو كما رفته
با شنيدن كلمه ي كما يكدفعه از حالت دراز كش به حالت نشسته در اومدم اونم با چه سرعتي . با صداي بلند گفتم:
- كما؟!
در اين موقع بود كه مادرم گفت:
- آخه پسر تو دروغ از اين بهتر پيدا نكردي؟ مگه با ترلي تصادف كردند كه بره تو كما نترس مامان جان حالش خوبه فقط يه ذره زخمي شده
با اين حرف مامان خيالم راحت شد و نگاهي خشمگين به نويد انداختم و با حالت تهديد آميزي بهش گفتم:
- اگه دوباره از اين چرت وپرتا بگي ديگه اين بالش زير سرم رو نميبيني فهميدي؟
- واي واي ترسيدم زيباي خفته
داشتم بالشم رو پرت ميكردم كه مادرم جلويم رو گرفت
- شانس آوردي نويد وگرنه الان زنده نبودي
- راست ميگي ميتوني دوباره امتحان كني

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




(آخرین تغییر در این ارسال: December 2010 28 13:04 توسط YALDA.)
December 2010 28 13:00
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #4
Re: رمان تایپ شده ياس و شاپرک
ديگه بد جور عصباني شده بودم كه متوجه ي پدر و مادر شدم كه هر دوتاشون داشتند به دعواي ما ميخنديد داشتم به خندشون نگاه ميكردم كه ياد ديشب افتادم يعني چه اتفاقي برام افتاده بود كه كارم به اينجا كشيد؟ با عجله ماجراي ديشب رو از مادرم پرسيدم چون ميدونستم ميثم بهشون گفته
- هيچي ديشب مثل اينكه يكي از اون دزد هاي نامرد تو رو تنها ديده به قول خودش ميخواسته پول هات رو ازت بدزده و فرار كنه به خاطرهمين با يه سنگ محكم زده تو سرت ولي همون موقع ميثم مي بيندش و حساب اون دزد ناكس رو ميرسه بچم ميگه وقتي تو رو اونطوري خونين و مالين ميبينه هول ميكنه و سريع به اورژانس زنگ ميزنه
- واي نگارديشب عجب فيلم سينمايي داشتي چي ميشد حالا منم به عنوان سياهي لشكر تو فيلمت راه ميدادي ولي مثله اينكه پسرخالت رو بيشتر از دادشت دوست داري تازه نقش اولم بهش دادي
در همين حال مادر با خنده بهش گفت:
- خب نويد جان ميخواستي تو هم دفاع شخصي ياد بگيري تا به ميثم ديشب كمك ميكردي
- مامان يعني شما نميدونستين تو دفاع شخصي من خودم استاد ميثم بودم
- خانم ببخشيد اين دختر ما كي ميتونه مرخص بشه؟
اين حرف رو پدرم به يك پرستار كه تازه وارد اتاق شده بود زد
- اول بايد دكتروضعيت دخترتون رو ببينه تا مشخص بشه تا كي بايد اينجا بمونن
باشنيدن اين حرف دلم فرو ريخت يعني ممكنه كارم به چند روز بكشه واي من اصلا طاقت بيمارستان رو ندارم.
دكتر براي معاينه ام اومد و بعد از اتمام كارش گفت:دختر خانمِ شما بايد يك روز ديگه مهمون ما باشه
با اين حرف دكتر تو دلم گفتم: من اصلا از اين جور مهموني ها خوشم نمياد اما بعدش بدكم نبود تقريبا تونستم تمام فاميلم رو كه در طول سال به زور ميديدمشون ملاقات كنم ويك عالمه كمپود هم گيرم اومد اما اگه يكذره سليقه به خرج ميدادن ميتونستن در عوض كمپود برام دسته گل بيارن واين كار فقط از دوست خوبم سحر بر ميومد خدا ميدونه كه با ديدنش چقدر خوشحال شدم
- نگار تو با خودت چي كار كردي؟ گفته بودي كه از دوشنبه ها بدت مياد ولي جدي نگرفتم
- نترس سحر جان فقط دعا كن دوشنبه ي بعد رو به موت نباشم
- اين چه حرفيه؟ تو بميري من روز عروسيم از كي كادو بگيرم؟
- اي موذي
و با اين كه حال تكون دادن دستم رو نداشتم اما بايد كتكه رو از من ميخورد و خورد
- راستي نگار يك پيغام برات دارم
- از كي؟
- از كسي كه اصلا چشم ديدنشو نداري
- پرهام؟!
- واي نه بابا ديدم از خانم دانشور افتاده هي ميگه نگار خانم ، نگار خانم نگو تو بهش رو دادي
- نه اينجوري نيست كه تو ميگي ،اعصابم خورد ميشد هي فاميليم رو صدا ميكرد شكر خدا منم كه يكي دو بار نميديدمش به خاطر همين به اين نتيجه رسيدم كه شنيدن اسمم از دهنش قابل تحمل تره
- گرفتم نميخواد توضيح بدي ،من بهت اعتماد دارم
- خوب امروز صبح بهت چي گفت؟!
- هيچي فقط خيلي محترمانه به خاطر اتفاق ديشب اظهار تأسف كرد وگفت اگه به ملاقاتش رفتين از طرف من بهش سلام برسونين ميدوني فكر كنم اين پسره يه چيزيش هست
- نميدونم ولي از برخورد هايي كه باهاش داشتم فهميدم بچه ي با ادبيه
- آره ديگه كلك
بعد از اين حرفها ماجراي ديدن پرهام رو تو جشن به سحر گفتم و اون هم فهميد كه سرنوشت من به طور كلي به پرهام خان گره خورده ومن ازاين حرف سحر كلي توفكر فرو رفتم
- نگار جان خوابت نميبره مامان ؟!
- چرا مامان الان ميخوابم تخت اينجا خيلي سفته
اون شب اولين شبي بود كه من تو بيمارستان بودم البته به جز شبي كه در عالم بي هوشي سير ميكردم و خوش حال بودم كه مادرم پيشم بود تا تنها نباشم ولي نميدونم چرا خوابم نميبرد مادرم از من زودتر خوابش برد اما من هنوز بيدار بودم و فكر ميكردم حسابي آقاي پرتو وماجراي ديشب فكر منو مشغول كرده بود اونقدر فكر كردم تا اين كه خيلي آرام خوابم برد

***
بالاخره راحت شدم از دست بيمارستان و تخت سفتش راحت شدم
وقتي دكتر دوباره معاينه ام كرد بهم گفت كه وضعيتم خوبه با اين كه هنوز كمي سرم درد ميكرد اما بهم گفت ميتونم ادامه ي درد كشيدنم رو توي خونه تحمل كنم اون لحظه از خوشحالي داشتم پر در مي آوردم باورم نميشد كه داشتم از شرِّ بيمارستان خلاص ميشدم
- سلام نگار ميبينم كه از ذوق در پوستت نميگنجي
- واي نويد اينجور حرف زدن رو از كي ياد گرفتي؟
- بده ميخواستم يه چيزي به تو ياد بدم. منو باش به خاطر توي تحفه بيمارستان اومدم تا بازم ريختتو تو خونه ببينم
- حالا يك بار درعمرت يه جايي دنبالم اومدي اينقدر قيافه نگير
تا نويد خواست جوابمو بده مامان مانعش شد وبا جمله ي بس كنيد
چونه ها به جر وبحث ما خاتمه داد
واي كه چقدر لذت بخش بود دوباره ميتونستم تو ماشين بشينم و خيابان ها رو ببينم اگر چه كه ديگه پشت دستم رو داغ كردم تا من باشم اگه ديگه تنهايي تو شب جايي برم اما ميدونستم كه مشكلات زندگي مانع صداقت در پيمانم ميشه
دوباره خونه ودوباره تخت نرم و گرمم واي كه چقدر عاشق تختم هستم، به محضه اين كه به خونه رسيديم سريع خودمو روي تختم انداختم و مادرم رفت تا برام سوپ درست كنه واي كه چقدر تنهايي رو دوست دارم وقتي بيمارستان بودم هميشه توي اتاقم رفت وآمد بود.
روي تختم دراز كشيده بودم و داشتم به دانشگاهم فكر ميكردم توي اين دو روز كه نرفتم حتما استاد ها كلي جزوه به بچه ها دادن و من بدبخت تو اين وضع براي اينكه عقب نمونم بايد زودتر جزوه ها رواز سحر بگيرم و رو نويسي كنم .بعد از اين بدبختي به ياد بدبختي ديگه اي افتادم تحقيقم! حالا اينو بايد چي كار كنم قرار بود نتيجه گيري كنم و به آقا پرهام نشونش بدم. چطوره كه يك چند روزي دور اين تحقيق رو خط بكشم چون سرم به شدت درد مي كرد و يك سردرد دروني هم جديدا پيدا كرده بودم كه با كوچكترين نگاهم به يك خط نوشته دچارش ميشدم پس بهتربود كه با آقاي پرتو اين موضوع رو در ميان مي گذاشتم اگر چه غرورم اجازه اين كار رو بهم نميداد اما بايد بهش براي اولين بار زنگ ميزدم و مسئله رو بهش ميگفتم وگرنه تا آخر شب نميتونستم از فكر استادم،تحقيقم وپرتو در بيام پس با اعتماد به نفس كامل و به آرامي شماره اش رو گرفتم و بعد از دو بوق صدايش را شنيدم
- بفرماييد؟
- سلام ،من دانشور هستم
- سلام نگار خانم وبعد از مكسي كوتاه گفت: بهتر هستيد؟
- ممنون بدك نيستم ،بد موقع كه زنگ نزدم؟
- نه نه، شما هر موقع كه خواستيد ميتونيد به من زنگ بزنيد
- قصد من از تماس با شما صحبت درباره ي تحقيق بود نه چيز ديگه اي
- بله متوجه ام
- من ميخواستم كه چند روزي به من مرخصي بدين چون در حال حاضر اصلا نميتونم به چيزي فكر كنم به خاطر اينكه بعدش سرم بدجور درد ميگيره
- مسئله اي نيست من صبر ميكنم تا شما بهتر بشيد
- خيلي ممنون
- خواهش ميكنم
- پس ديگه بامن كاري نداريد
دوباره بعد از مكس كوتاهي گفت: نه كاري ندارم
- پس خداحافظ
و بعد تا خواستم گوشي رو قطع كنم شنيدم كه صدايم كرد
- ببخشيد نگار خانم
- بله؟!
- شما فردا دانشكده نمي ياييد؟
- فكر نميكنم چون حالم اصلا خوب نيست
- اميدوارم كه زود خوب بشيد
- ممنون پس فعلا خداحافظ
و بعد سريع گوشي روقطع كردم يعني براي چي براش مهم بود كه من فردا ميرم دانشكده يا نه ؟ رفتارش خيلي مشكوك بود اما من زياد جدي نگرفتم و سعي كردم كه اون تلفن رو فراموش كنم اون شب، شب آرومي بود ومن تونستم بعد از خوردن سوپ مادرم با خيال راحت بخوابم اما سرم باز خيلي درد ميكرد حتي با خوردن قرص هم نتونستم اين سردرد رو مهار كنم ولي نميدونم چطوري با اون درد موفق به خوابيدن شدم

***

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




(آخرین تغییر در این ارسال: December 2010 28 13:07 توسط YALDA.)
December 2010 28 13:05
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #5
Re: رمان تایپ شده ياس و شاپرک
دوباره رفتن به دانشكده شروع شد ويا به نوعي دوباره بدبختي هام شروع شد ديگه سرم كاملا خوب شده بود و اثري از سردردهام هم نبود و اين باعث شد كه بتونم راحت حواسم رو روي درسهام متمركز كنم
وقتي سحر گفت كه بعضي از جزوه هام رو نوشته با شدت بغلش كردم و به شدت به خاطر اين خير خواهي ازش تشكر كردم واي كه داشتن يك دوست خوب بركته و بايد به خاطرش خدا رو حسابي شكر كرد تومدتي كه به دانشگاه رفتم چند باري هم آقاي پرتوبراي تحقيق باهام قرار گذاشت وتحقيقمون تقريبا داشت به جاهاي خوبي ميرسيد ومن هم به موضوعش خيلي علاقه مند شده بودم .عجيب اين بود كه رفتارمون هم نسبت به هم خيلي بهتر شده بود به طوري كه وقتي اين موضوع رو به سحر گفتم ابروهايش را در هم كرد و با اخم گفت: منظورت چيه؟
- هيچي بابا طي ملاقاتامون با همديگه احساس كردم اونطوري هم كه فكر ميكردم بچه ي بدي نيست
- آره ديگه تموم شد مبارك باشه خانم يادت نره ما هم عروسي دعوت كني
- چرا تو باز چرت وپرت ميگي من نگفتم كه دوستش دارم
- به صورت غير مستقيم كه گفتي
- ببين يك كلمه ديگه حرف بزني از ماشين پرتت ميكنم بيرونا
- باشه، حالا فوري ناراحت ميشه ، فقط ميخواستم حرف دلت رو بهم بگي
- عزيزم من حرف دلم رو قبلا بهت گفتم پس ديگه از اين فكرا درباره ي من نكن فهميدي؟
- آره عزيزم فهميدم خوب ديگه ممنون رسيديم . راستي شنبه يادت نره ها امروز يا فردا كارت دستت مياد
- باشه مگه ميشه عروسي دوستم يادم بره
- گفتم شايد پرهام جون حواست رو پرت كنه
با شنيدن اين جمله به حالت عصبي گفتم: سحر!
اما براي كتك خوردن دير شده بود چون سريع از ماشين پياده و دور شد.
واقعا نميدونم از دست اين سحر چي كار كنم هميشه فكراش به راه كج قدم برمي داشت
داشتم رانندگي ميكردم وتوي فكرام غرق شده بودم كه يكدفعه گوشيم زنگ زد ومن رو از عالم فكر و خيال خارج كرد
- بله؟
- سلام نگار جان، امشب مهمون داريم داري مياي يك كمي ميوه بخر
- مهمون؟ كي هست؟
- خالت اينا هستن
- باشه مادر ديگه امري نيست
- نه عزيزم خداحافظ
- خداحافظ
خالم!راستي كدوم يكيشون؟ نكنه خاله پروينم باشه؟!واي خاله پروين ، حتما ميثم هم مياد چقدر بد چون مريم ديگه توي جمعشون نيست ومن تنها هستم و با وجود ميثم اصلا راحت نيستم آخه از اون روز كه حادثه ي دزدي برام پيش اومد ديگه نميتونم توي چشماي پسرخالم مستقيم نگاه كنم و ازش حسابي خجالت ميكشم
چند كيلو ميوه گرفتم و به سمت خونه حركت كردم وقتي خونه رسيدم ساعت تقريبا 7 شده بود ومادرم داشت توي آشپز خانه شام درست ميكرد معلوم نبود نويد كجا بود؟ هميشه اين موقع از پشت دري ،ديواري ، چيزي ميپريد تا منو بترسونه
- سلام نگار كي رسيدي؟
- سلام،همين الان رسيدم . بيا اين هم ميوه ها ببين بس هست
- آره ، دستت درد نكنه
- مامان نويد كجاست؟!
- نميدونم هنوز از سر كار بر نگشته احتمالا الانا پيداش ميشه
- راستي كدوم يكي از خاله ها مياد؟
- خاله فرنگيز
با شنيدن فرنگيز خيالم كاملا راحت شد واز ترسي كه داشتم راحت شدم تازه فرخنده هم بود پس تنها نبودم
- سلام مامان ، سلام نگار
- سلام نويد تا اين موقع كجا بودي بهت گفتم برام نوشابه بخري نگفتم نوشابه بسازي
- حتما كار داشتم كه دير شد مامان گلم . كي ميرسند؟
- نميدونم قراره شام بيايند
ونويد با گفتن عاليه سريع رفت توي اتاقش نميدونم اين بچه باز چه مرگش شده بود اما خيلي كنجكاو شده بودم به خاطر همين رفتم تا تو اتاقش سرك بكشم ببينم چي كار داره ميكنه چند بار در زدم وشنيدم كه گفت مزاحم نميخوام فهميده بود كه منم واي انقدر دوست داشتم مامان پشت در بود تا حالش جا مي يومد
- داداشي من كه جيك جيك ميكنم برات
- ساكت شو بچه تو بلد نيستي صداي خودت كه ماما هست رو در بياري حالا چه برسه كه جيك جيك بخواي بكني
- اِ ميخواي صداي خودت رو بهت يادآوري كنم
-ساكت شو حوصلت رو ندارم
- نويد
- برو
- نويد
بعد از گفتن دوباره ي اسمش احساس كردم داشتم از راه پله ميفتادم كه نويد محكم دستم رو گرفت. بله آقا مثل هميشه وحشيانه درش رو باز كرد تا عصبانيتش رو نشون بده ومثلا منو بترسونه اما به جاي اينكه من بترسم بيشتر خودش قبض روح شد
- واي نگار حالت خوبه؟
- بله اگه تو بذاري
- نميخواستم اينطوري بشه آخه خيلي چنسي
- راست ميگي دوست داري منم صفت هايت رو برات شرح بدم
- بزار خودم بگم: زيبا ،خوشتيپ، ماماني، خواستني ، جيگر و بقيه رو هم كه خودت بلدي اگه خواستي بگو بعدا تو يك كاغذ برات بنويسم كه هميشه داشته باشي
با حالت تمسخرآميزنگاهش كردم وتا خواستم جوابي دهن سوز بهش بدم صداي زنگ در اومد و آقا نويد رو برق گرفت نميدونم چطوري توصيف كنم اما مثل وحشت زده ها خودش رو تو اتاقش انداخت
سريع رفتم تا در رو باز كنم بله خالم بود كه با خانوادش وارد خونه شدند وبعد از يك احوال پرسي وقتي نشستند ومدتي با هم صحبت كردند سرو كله ي نويد هم پيدا شد اگر من اين آقا رو طوري كه الان ديدم موقع دعوا ديده بودم هيچوقت صفت هايي رو كه به خودش نسبت داده بود انكار نميكردم داداشم اونقدر ترگل ورگل كرده بود كه انگار داشت به خواستگاري ميرفت
بعداز اينكه با همه احوالپرسي كرد چيزي ذهنم رو مشغول خودش كرد اونم نگاهي بود كه نويد به فرخنده انداخت اي موزمار حالا فهميدم دردش چيه اگه بقيه متوجه ي اون نگاه نشده باشند حداقل فرخنده متوجه شده بود
- فرزانه خانم پس باجناق ما كي تشريف ميارن؟
اين شوهر خالم بود كه اين حرف رو به مادرم زد بله اسم مادر من فرزانه بود
- الان ميرسه بهش زنگ زدم
- خواهر از اون آشپزخونه دل بكن و بيا اين جا ما اومديم خودتو ببينيم نه در و ديوار رو
- باشه فرنگيز جان الان ميام، نگار مامان يك لحظه مياي؟
وقتي به آشپز خونه رفتم ديدم كه مامان منتظر من هست و به محض ورودم گفت
- اومدي، نگار ببينم ميتوني اين چايي ها رو ببري آخه من بايد به بابات دوباره زنگ بزنم نميدونم كجا معطل شده
- باشه مامان بدش به من خودم ترتيبش رو ميدم
وقتي چايي رو بردم دوباره متوجه ي نويد شدم كه گرم صحبت با شوهر خاله هست وفرخنده هم با لبخند داشت به حرف هايشان گوش ميداد وتا من رو ديد لبخندي زد و گفت :
- نگار جون خيلي داري زحمت ميكشي
- نه عزيزم چه زحمتي وبعد از پخش چاي رفتم و كنار فرخنده نشستم تا اين كه صداي زنگ اومد
- اين ديگه حتما بابا هست
بعد سريع در رو باز كردم . درست وقتي پدرم رسيد وبا همه احوال پرسي كرد، مادرم گفت كه شام حاضره بنابراين همه دور ميزغذا نشستيم و شروع به خوردن كرديم دسپخت مادرم درست برعكس دسپخت من حرف نداشت به خاطر همينه كه وقتي مهمون داريم مادرم نميذاره حتي سالاد درست كنم در هنگام خوردن ياد داداشم نويد افتادم ونگاهي بهش كردم وديدم كه مثل احمق ها باز داره يواشكي به فرخنده نگاه ميكنه به طوري كه دختر خالم بد جور معذب شده بود من فقط از اين تعجب كرده بودم كه چرا بقيه متوجه ي نويد نميشدند كه با نگاه منگليش داشت فرخنده رو اذيت ميكرد. چون من پيش نويد نشسته بودم بنابراين براي نجات دختر خالم چنان ضربه اي به پايش زدم كه داداشم از درد قرمز شده بود
- تو مگه مرض داري نگار
- آره همون طور كه توداري
- منظورت چيه؟
- آخه احمق جون شانس آوردي كه فقط من متوجه ي نگاه هاي احمقانت به فرخنده شدم وگرنه الان رنگت از قرمز هم گذشته بود.
خيلي خجالت كشيدش كه من متوجه شدم. آخه ديگر كاري نمي تونستم بكنم بايد فرخنده رو نجات ميدادم
- نگار بعدا با هم حرف ميزنيم
- نه، فكر كردي من باهات حرف ميزنم؟! با اون كاري كه بالا دم اتاقت با من كردي!
- نگار لوس نشو ديگه ، كارم واجبه
- نه حتي اگه منو ببندي هم باهات حرف نميزنم داداش بد
- دارم برات
وبعد از اين پچ پچ آرام به غذا خوردن ادامه داد وخوشبختانه تا پايان مهموني تونست خودش رو كنترل كنه وفرخنده هم يك نفس راحتي كشيد بعداز اينكه مهمون هامون رفتند ديدم كه نويد فورا به اتاقش رفت. حتما رفت تا بتونه از پنجره رفتن ليلي رو نگاه كنه، مجنون بدبخت. همين روز ها هست كه نويد هم صداش در بياد و من تنها بشم . بهتر، از دستش راحت ميشم اما اگه دلم براي خودش تنگ نشه براي دعوا هامون حسابي دلتنگ ميشم .
- مامان راستي شنبه عروسي سحره.
- يعني دو روز ديگه ؟!
- آره مامان تازه كارتشم بهم داده. گفت كه براي خانواده هم همين امروز فردا يك كارت ميفرسته
- اون ديگه براي چي! همين يكي بسته
- براي عرض ادب هست ديگه
بعد از اينكه كمي به مادرم كمك كردم به طرف اتاقم رفتم تا استراحت كنم آخه خيلي خسته شده بودم وقتي از پله ها بالا رفتم
بعد از گذشتن از آخرين پله يكدفعه احساس كشيده شدن به طرفي رو كردم و نزديك بود از ترس جيغ بزنم كه صدايي گفت
- ساكت نگار منم نويد
- مسخره اين چه طرز خواستن از يك نفر براي اومدن به اتاقت هست ميمردي وقتي داشتم از جلوي اتاقت رد ميشدم فقط صدايم ميكردي
- آره بدجنس تو هم حتما ميومدي
- از كجا ميدوني؟ شايد ميومدم
- حالا ديگه بس كن و بيا روي صندلي بشين باهات كار دارم
رفتم وبدون اعتراض روي صندلي نشستم واين براي نويد خيلي مايه ي تعجب بود
- ببين نگار از اونجا كه چشمات همه جا ميچرخه وخيلي تيزي اولين نفري هستي كه اين مطلب رو بهش ميگم فهميدي؟
منم براي اينكه اذيتش كنم گفتم: كدوم مطلب؟
- نگار اصلا حوصله ي كل كل ندارم
- خوب باشه بگو داداشي
خيلي مِن مِن كرد تا اينكه گفت: من فرخنده رو دوست دارم
اول خيلي تو دلم بهش خنديدم ميدونستم كه گفتن اين جمله اونم به من خيلي براش سخت بود اما متوجه شدم كه عشق چه كارا كه نمي تونه بكنه
با بي خيالي بهش گفتم : راست ميگي؟
- آره
- چه عجب تو از يكي خوشت اومد، حالا من چي كار ميتونم برات بكنم؟
- خب ميتوني ازش بپرسي كه اون نظرش درباره ي من چيه؟
- نميدونم بستگي داره
- منظورت چيه؟
- به جاش تو براي من چي كار ميكني؟
- حالا توراضيش كن بعد خودم يك جوري از خجالتت در ميام
- باشه ، قبول
بعد از گفتن قبول چنان پريد توبغلم و من رو محكم گرفته بود كه داشتم خفه ميشدم
- دارم خفه ميشم چت شده؟
- هيچي فقط خيلي دوستت دارم
- ببين نشد ديگه، يا من يا فرخنده
وبعد هر دوتامون در كمال تعجب وصميميت حسابي خنديديم وداشتيم با هم درباره ي زندگي نويد با فرخنده داستان سرايي ميكرديم
- واي يعني قراره عمه بشم؟!
- خيلي داري ديگه زياده روي ميكني نگار
- اگه دختر بود بذاريد كبري اگه پسر بود بذاريد اصغر بعد ميتونيد صغري هم صداش كنيد
- خيلي خوبه كه قرار نيست با تو ازدواج كنم اينم سليقه هست كه داري؟بدبخت شوهرت
و همين طوري چرت و پرت ميگفتيم تا اين كه نويدِ بد منو از تو اتاقش بيرون كرد و زهرش رو ريخت
- فقط بفهمم به مامان چيزي گفتي من ميدونم و تو، مفهوم شد؟
خيلي خوش حال بودم كه داداشم از فرخنده خوشش اومده احساس ميكنم كه فرخنده هم از نويد بدش نميومد ولي هرچي بود به زودي معلوم ميشد من فرخنده رو مثل خواهرم دوست داشتم حالا بايد مثل زن داداشم دوستش داشته باشم چه بهتر بهم نزديك ترم شد
فصل5
الان سه هفته از ازدواج سحر ميگذره و فردا قراره شوهرش راهي سربازي بشه و سحر از اين بابت هم خوش حاله وهم ناراحت. خوشحاله چون ميتونه بيشتر روي درسهاش تمركز كنه و ناراحته چون نيما داره ازش دور ميشه
پدر عشق بسوزه!!!
- سلام نگار خيلي منتظر موندي؟
- نه سحرجان . چرا صحبتت با استاد اينقدر طول كشيد
- هيچي بابا مسئله ي خاصي نبود. راستي فرداجايي كه كار نداري؟مياي باهم بيرون بريم يه كمي دور بزنيم؟
- ببخشيد سحر ، ولي با پرتو قرار دارم
- واي از دست اين مردا همين كارا رو با ما ميكنن كه ازهم جدا ميشيم
- منظورت چيه؟
- همين آقاي پرتو ،اون تو رو درهفته بيشتر از من ميبينه
- عزيزم داريم بازي كه نميكنيم. شما تو تحقيق به كجا رسيديد ؟
- من و ياسمين هم به جاهايي رسيديم اما ديگه اينقدر روش كار نميكنيم
- بابا تقصيرمن كه نيست،خودش زيادي فعاله منم عين خودش كرده
- بلا توهم يه چيزيت هست
- واي به خدا اگه يك كلمه ديگه بگي از ماشين ميندازمت بيرون
نميدونم چرا ؟ اما سحر گاهي اوغات واقعا اعصاب خورد مي كرد

***

- الو سلام نگار خانم
- سلام!!
- خواب بوديد؟ ببخشيد بدموقع زنگ زدم
- اشكالي نداره ، ديگه ميخواستم بيدار بشم
- بازم معذرت مخوام . ببخشيد امروز وقت داريد همديگه رو ببينيم؟
- ولي مگه قرارمون فردا نبود؟!
- بله فردا بود اما امروز باهاتون كار مهمي دارم
- اما من كار تحقيقم رو ناقص انجام دادم
- اشكالي نداره
- باشه، ساعت چند؟
- سات 5 چطوره؟
بعد از اينكه آدرس رو بهم داد گوشي روقطع كردم .الان ساعت حدودا 4 بود ومن يك ساعت فرصت داشتم و ميدونستم الان ترافيك سنگيني توخيابان هاي تهران وجود داره بنابراين سريع آماده شدم تا حركت كنم اما تا خواستم از خونه خارج شوم دوباره گوشيم به صدا در اومد
- الو؟
- نگار خانم من الان جلوي كوچتون هستم لازم نيست ماشين بياريد
- اما ؟!
- خواهش ميكنم زودتر بياييد
- باشه الان ميام
سريع در حياط رو باز كردم و ماشين پرتو روديدم كه جلوي كوچه ايستاده بنابراين به طرف ماشين رفتم و سوار شدم
- سلام
- سلام
- شما گفتين 5 بعد، 5/4 دنبالم مياييد
- ميدونستم زود حركت ميكنيد، نميخواستم با ماشين بياييد
- چرا؟
- چون نوبت من بود كه دنبالتون بيام
- چه خوب يادتون هست من يادم نيست امروز ناهارچي خوردم

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




(آخرین تغییر در این ارسال: December 2010 28 13:15 توسط YALDA.)
December 2010 28 13:11
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #6
Re: رمان تایپ شده ياس و شاپرک
داشت رانندگي ميكرد و توجه اش به جاده بود وجواب اين حرف من رو بايك لبخند داد. در يك لحظه متوجه شدم كه سخت بهش خيره شدم ، فكر كنم حالا بتونم درك كنم كه چرا همه ي دخترا براي اين شازده خودشون رو ميكشن .
در موقع رانندگي حالت مردانه اي به خودش گرفته بود و تمام حواسش به ظاهر، به جاده بود . فهميدم كه صورت وتيپ جذابي داره اما نميدونم كه چرا تا الان به اين چيز ها توجه نكرده بودم بوي عطري كه زده بود فضاي ماشين رو پر كرده بود تا جايي كه يادمه هميشه همين بو رو ميداد بعد از چند لحظه چشم ازش برداشتم و از پنجره بيرون رو نگاه كردم به طوري كه فكرم سخت مشغول بود تا اينكه كه صدايي از پرتو دراومد
- نگار خانم شما نپرسيديد كه كجا قراره بريم اين خيلي عجيبه!
راست ميگفت من اصلا نميدونستم براي چي و كجا قرار بود بريم واين كه هيچ سؤالي نكردم براي خودم هم عجيب بود
- راست گفتيد ، كجا قراره بريم؟
- چون من يادتون آوردم كه اين سؤال رو بپرسيد پس بهتون جواب نميدم
- براي چي ؟! چه فرقي ميكنه؟
- فرقي نداره اما اين جواب حواس پرتي هست. راستش رو بگيد كي حواس شما رو پرت كرده؟
با عجله گفتم:هيچكس
اما اين يك دروغ بود يك نفر حواسم رو پرت كرده بود واون خودش بود بله اين اولين بار بود كه چنين احساسي داشتم ، احساسي كه هيچوقت تجربه اش نكرده بودم و شايد اين به خاطر غرورم بود
بله غرور زيادم جلوي بروز احساساتم رو گرفته بود و من بعد از اين همه مدت تازه متوجه ي اين موضوع شده بودم
- نگار خانم پياده نميشيد؟
براي يك لحظه دوباره به خودم اومدم و فهميدم كه جلوي يك كافي شاب نگه داشته
- اومديم تا با هم قهوه بخوريم؟
- نه اومديم تا با هم حرف بزنيم
- چه حرفي؟! من فكر كردم براي كار تحقيق بيرون اومديم
- من كه بهتون گفتم كار مهمي باهاتون دارم
و بعداز اين جمله پياده شد وبه طرف درسمت راست ماشين اومد يعني طرفي كه من نشسته بودم و در رو براي من باز كرد
- نگار خانم پياده نميشيد؟
بعدازمكسي تصميم به پياده شدن گرفتم . بعد از اينكه دزدگير ماشين رو زد به من گفت كه بريم.من خيلي كنجكاوشده بودم . يعني چي ميخواد بهم بگه؟!رفتارش با روزهاي ديگه خيلي فرق داشت.
تو همين فكرها بودم كه بهم گفت لطفا بنشينيد ومن تازه متوجه شده بودم كه بالاي ميزي ايستادم. بعد از اينكه نشستيم شخصي براي گرفتن سفارش اومده بود . هردو سفارش قهوه ي تلخ رو داديم
- نگار خانم شما آماده هستيد؟
- آماده ي چي؟!
- آماده ي صحبت كردن
- من كه صحبتي ندارم اما اگه شما داريد بفرماييد
- آره خيلي هم دارم اما نميدونم از كجا شروع كنم
ومن جوابي ندادم چون نميدونستم چي ميخواد بگه. طوري نگاهم ميكرد كه انگار با چشماش ميخواست با من حرف بزنه و نميتونست اون رو به زبون بياره اما حيف كه من زبان چشمي رو بلد نبودم . خلاصه بعد از سكوتي كه به وجود آورده بود، وقتي ديدم داره اينقدربا خودش كلنجار ميره سكوت رو شكستم و گفتم:
- شما بگين موضوع بحث چيه تا من كمكتون كنم
- راستش درباره ي خودمون
- درباره ي خودمون؟!
ببينيد نگار خانم ،شما يادتون هست كه اول ها چقدر از من بدتون ميومد؟
- بله اما من اون موقع خوب شما رو نميشناختم
- بله شما من رو خوب نميشناختين اما ديگران هم من رو خوب نميشناختن ولي از من بدشون نميومد
- خب هر كي يك جوره ، من از اون آدمايي نيستم كه وقتي يه پسر خوشتيپ رو ببينم هول كنم و نتونم جلوش آب دهنم رو قورت بدم
- من اين رو خوب ميدونم
- واقعا؟
- خب من وقتي با شما توي يك گروه افتادم خيلي خوشحال شدم چون ميدونستم شما از اون دخترايي نيستين كه بخوايين آدم رو به خودتون نزديك كنيد
- خب شما چرا منظور اصلي تون رو نميگيد؟
- شما با اين رفتارتون من رو اون جوري كرديد
- چه جوري؟
- خب ،خب كاري كرديد كه من دوست داشته باشم به شما نزديك بشم
در ابتدا منظورش رو نفهميدم وداشتم فكر ميكردم منظورش از نزديك كردن و نزديك شدن چيه؟تا اين كه دوهزارييم افتاد
- متوجه ي منظورم ميشيد؟
- نه نميشم ،بهتره كه ديگه بريم من خونه كار دارم
آره بريم خونه چون ميدونستم آخر حرفاش به كجا ميرسه و منم اصلا آمادگي شنيدنش رو نداشتم
داشتم از جايم بلند ميشدم كه گفت :
- خواهش ميكنم كه چند لحظه صبر كنيد تا حرفم رو بزنم
- نه من عجله دارم ، تاكسي ميگيرم
داشتم به طرف در ميرفتم تا اينكه اون چيزي رو كه دوست نداشتم بشنوم رو شنيدم
- نگار خانم من شما رو دوست دارم
خيلي هول شده بودم كه جلوي آدمايي كه اونجا نشسته بودند اين حرف رو زد. من فكر نميكردم چنين جرئتي داشته باشه. بدون اينكه به پشتم برگردم ونگاهش كنم به راهم ادامه دادم

سر خيابان ايستادم تا تاكسي بگيرم. خيلي شلوغ بود و مطمئن بودم كه به اين زودي ها تاكسي گير نمياد . داشتم به تاكسي هاي پر نگاه ميكردم كه يكدفعه ماشيني در مقابلم ايستاد
- خانم خوشگله بپر بالا
- ميشه مزاحم نشيد
- نه نميشه ، جا هست بيا بشين جيگر
مرتيكه پررو دلم ميخواست بزنم دهنش رو خون بيارم حالا خيلي حوصله داشتم اينم اومده به كلي سيستمم رو به هم بريزه
- ميري گم شي يا اينكه بگم گمت كنن؟
- مثلا كي ميخواد گمم كنه ؟
- من ، نگار خانم شما لطفا بريد سوار ماشين من بشيد من الان ميام
- شما آقا پسرخوشتيپ كي باشيد؟
- هر كي هستم مثل شما مفت خورها نيستم كه علاف توي خيابان ها دنبال دخترها بيفتم
پسري كه كنار راننده نشسته بود عصباني ميشه و ميخواست براي دعوا پياده بشه كه دوستش يعني راننده بهش ميگه شر به پا نكن بيا بريم و بعداز چيزي پروندن به پرتو راهشون رو ميكشن وميرن
- خيلي ممنون
- خواهش ميكنم. لطفا سوار ماشينم بشين
با قيافه ي مظلومانه اي اين جمله رو ادا كرد طوري كه داشتم غرورم رو فراموش ميكردم
- ممنون اما ميخوام تاكسي بگيرم .ازتون خواهش ميكنم كه شما ديگه مزاحمم نشيد!
ديدم كه با سرعت به سمت ماشين رفت. خيلي تعجب كردم . تا الان داشت التماسم ميكرد ، چه سريع تسليم شد. اما بعد از اينكه با ماشين جلوم ايستاد فهميدم هنوز ول كن نيست وتا من رو سوار ماشينش نكنه نميره بعد براي اينكه بتونم تاكسي بگيرم اون طرف تر ايستادم حالا مگه تاكسي گير مياد درست موقعي كه احتياج داري كمبود تاكسي پيدا ميشه.دوباره اومد جلوم و ايندفعه در رو باز كرد طوري كه نميتونستم اون ور تر برم با نگاهش التماس رو توي چشماش خوندم ومن هم با حالت آرومي توي چشماش نگاه كردم من هميشه اگه تو همچين موقعيتي گير ميكردم عصباني ميشدم اما ايندفعه نتونستم عصباني بشم نميدونم چطوري شد كه قبول كردم و سوار ماشينش شدم با لبخندي رضايتش رو بهم نشون داد
- ببينيد آقا پرهام
- پرهام
- بله؟
فكر كردم اول اسمش رو اشتباه گفتم چون اصلا هواسم جمع نبود و فكرم درگير بود اما بعد متوجه شدم كه اشتباه نكردم
- لطفا پرهام خالي صدام كنيد
- هر وقت من بهتون گفتم نگار صدام كنيد مطمئن باشيد كه شما رو پرهام صدا ميكنم
و بعد از اين حرفم ديدم كه لبخند ي زد و به حالت مردانه اي به من نگاه كرد
- من خيلي ركي شما و حاضر جوابي تون رو دوست دارم
بهش نگاه كردم و حالت عجيبي در خودم احساس كردم واقعا بعد از حرفي كه توي كافي شاب بهم زد نميدونستم بايد بهش چي بگم
- شما نميخواييد با من بحث كنيد؟!
- نه چون در حال حاضر نميدونم چي بگم
- شما نظرتون در مورد من چيه؟
خيلي فكر كرده بودم كه واقعا نظرم درباره ي اين آقا چي ميتونه باشه اما يك حسي رو نسبت بهش احساس ميكردم
- نظر خاصي ندارم
ديدم كه قيافش تو هم رفت و با حالت افسرده اي به رانندگي ادامه داد. ديگه صبرم سر اومد . دوست نداشتم به خودم دروغ بگم و همچنين به...
- من ...من ازتون بدم نمياد
با اين حرفم چنان ترمز كرد كه نزديك بود توي شيشه برم
- شما راست ميگيد؟
- شما هميشه اين طوري احساستون رو نشون ميديد. داشتين به كشتنم ميداديد
- منوببخشيد اما حرف شما يعني اينكه من رو دوست داريد
من يك دخترم وغرور دخترانم مانع گفتن اين جمله ميشد بنابراين نميدونستم كه چطوري اين موضوع رو طور ديگه اي بيان كنم
- من فقط گفتم كه ازتون بدم نمي ياد
- باشه پس من كاري ميكنم كه جمله ي دلخواه من رو بگيد
با تعجب گفتم : چي؟!
وبعد بدون اينكه جوابم رو بده باسرعت داشت يكي يكي از ماشين ها سبقت ميگرفت
- چي كار داريد ميكنيد ؟
- كاري ميكنم كه بهم بگيد دوستم داريد
- تو ديوونه اي وايستا
- نه، تا موقعي كه به من اين جمله رو نگيد من با همين سرعت ميرم
اول ميخواستم جوابي بهش بدم و سرش داد بزنم اما بعد گفتم كه:
- من دوست دارم
نفهميدم كه چي گفتم . خودم هم تعجب كرده بودم .دوست نداشتم به صورتش نگاه كنم . داشتم به جلو نگاه ميكردم وبا گفتن اين جمله ذره ذره آب ميشدم احساس عجيبي داشتم تا اينكه ترمز شديدي گرفت به طوري كه با سر تو شيشه رفتم
- نگار خانم !شما كمربند نبسته بوديد؟!
آره من كمربند نبسته بودم واين پسره ي بي ظرفيت آخر زهرش رو ريخت. تو دلم داشتم بهش ميخنديدم .داشتم درد رو توي سرم احساس ميكردم اما نميخواستم بهش نشون بدم. به سمتش برگشتم
تا نگاهش كنم كه با قيافه ي وحشت زدش رو به رو شدم
- نگار؟!
- چي شده؟

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




(آخرین تغییر در این ارسال: December 2010 28 13:18 توسط YALDA.)
December 2010 28 13:17
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #7
Re: رمان تایپ شده ياس و شاپرک
ديدم كه داره به سرم نگاه ميكنه دستم روبه ناحيه ي درد نزديك كردم ومتوجه شدم كه داره به شدت خون ريزي ميكنه
- بايد سريع به بيمارستان بريم
ترس هم توي اين حرفش وهم در چهره اش مشخص بود. فورا ماشين رو به حركت در آورد
- لازم نيست فقط من رو به خونه برسون
- نه، امكان نداره با اين حال خونه بفرستمت
- فكر ميكني با سر باند پيچي شده بازم نميتونن متوجه بشن
- همين كه گفتم، بايد بيمارستان ببرمت
و من ديگه حرفي نزدم . دستمالي بهم داد كه روي سرم بذارم. حتي شيشه هم خوني شده بود. خيلي مضطرب بود و داشت با سرعت رانندگي ميكرد.از سرعتش به وحشت افتادم وگفتم:
- شما عبرت نگرفتيد ايندفعه فكر كنم بايد جسدم رو به بيمارستان ببريد
- اين حرف رو نزنيد اگه اتفاقي براي شما بيفته من ميميرم
با اين حرفش حسابي خجالت كشيدم و ديگه حرفي نزدم
- نگار خانم من واقعا متأسفم. منو ببخشيد
- اشكالي نداره و خوش حالم كه سرعتتون كمتر شد
- خون ريزي بند نيومد؟
قبل از اينكه جوابش رو بدم با ديدن بيمارستان فورا ترمز كرد اما ايندفعه آروم تر اين كار رو انجام داد
- بشينيد الان در رو براتون باز ميكنم
تا خواستم بگم كه لازم نيست فورا پياده شد و به سمت در من اومد در رو باز كرد خواست كه دستم رو بگيره تا كمكم كنه اما من به يادش آوردم كه ما نسبت خاصي با هم نداريم و دستم رو به طرف در بردم تا با كمك در پياده شوم وديدم كه با شرمندگي دستش رو در هوا تكان داد و بعد با آن مثل احمق ها پشت سرش را خواراند
بعد ازاينكه ازماشين پياده شدم سريع من رو به داخل بيمارستان راهنمايي كرد و گفت محكم روي زخم رو نگه دارم تا يك پرستار
رو صدا كنه. ديدم كه با يك پرستارسريع به سمت من اومد
- چه طوري اين اتفاق افتاد؟دستت رو بردار تا نگاهي بندازم
آقا شما نياييد بايد فرم رو پر كنيد
ودر حالي كه پرستار دستم رو محكم گرفته بود و با شدت به سمت جلوهلم ميداد به پشت برگشتم ونگاهش كردم و ديدم كه با حالت نگران داشت من رو نگاه ميكرد تا اينكه به داخل اتاقي رفتيم و ديگه نتونستم ببينمش
چقدر برايم نگران بود!
بعد از اينكه پرستار من رو روي يك صندلي نشاند،رفت تاازكمد باند روبياره وسرم روپانسمان كنه
- ببينم چه اتفاقي برات افتاد كه سرت اينطوري شد؟
- هيچي... محكم به شيشه ي ماشين برخورد كردم
- تصادف كردي؟
- نه... به خاطر ترمز شديد اين طوري شد
- كه اين طور خودت پشت فرمون بودي يا شوهرت؟
با شنيدن كلمه ي شوهرت جا خوردم و نميدونستم كه به اون پرستار فضول چي بگم! آخه اين چيزها چه ربطي به اون داشت؟ اون فقط بايد بدون سر و صدا پانسمانش رو بكنه
- من پشت فرمون نبودم
- پس عجب شوهري داري
خواستم حاليش كنم كه اون شوهرم نيست اما يادم افتاد كه اگه شوهرم نيست پس كيم هست؟! و پرسيدن اين سؤال از اين پرستار كنجكاو بعيد نبود
- خب ديگه تموم شد. زياد ازش خون رفته بود ولي به موقع اومدي سرت كه درد نميكنه؟
- نه فقط جاي زخم ميسوزه
-اشكال نداره اين به خاطر ضد عفوني كننده هست حالا ديگه ميتوني بري
- خيلي ممنون
و بعد سريع از اتاق خارج شدم . عجيب بود پس اين پسره كجا ميتونست باشه نكنه من رو اينجا گذاشته باشه وهمه ي حرفاش هم دروغ بوده باشه
داشتم دنبالش ميگشتم كه به يك پرستار برخورد كردم
- ببخشيد
- خواهش ميكنم . ميتونم كمكي بهتون بكنم؟
- فقط دارم دنبال همراهم ميگردم،ممنون
وبعد به راهم ادامه دادم و متوجه شدم كه گوشيم از داخل كيفم
به صدا دراومده است در گوشه اي ايستادم تا به تلفنم جواب بدم
- سلام مامان
- سلام نگار كجايي؟ خيلي دير كردي!
نگاهي به ساعتم كردم و ديدم كه تقريبا 8 رو نشون ميده يعني واقعا اينقدر طول كشيد!
- ببخشيد مامان يك مشكلي برام پيش اومد
- حالت خوبه؟كجايي؟
نميخواستم بگم كه بيمارستانم بنابراين سريع گفتم كه زود ميام
و بعد براتون تعريف ميكنم
- قراره بريم خونه ي خاله پروينت شام اونجاييم توهم بيا اونجا
- باشه شايد كمي دير كنم
و بعد از خداحافظي گوشيم رو قطع كردم و متوجه شدم كه وسط راهروي بيمارستان هستم. داشتم فكر ميكردم چطور ميتونم اين وقت شب تاكسي گير بيارم كه صدايي از پشتم شنيدم
- نگار خانم شما كجا بوديد؟
وقتي به پشتم برگشتم ديدم كه آقا پرهام در حالي كه نفس نفس ميزد
با ترس جلويم ايستاده بود. گفتم:
- من خيلي دنبالتون گشتم اما پيداتون نكردم
- داشتم فرم پر ميكردم، ترسيدم كه گمتون كرده باشم به گوشيتونم هر چي زنگ ميزدم اشغال بود
- داشتم با مادرم صحبت ميكردم
- حالتون بهتره؟
وبا لبخندي سرم رو به نشانه ي مثبت پايين آوردم
- بازم من رو ببخشيد ،عجب روزي بود امروز!!
- اين حرفتون رو تأييد ميكنم
و بعد هر دوتامون خنديديم .از نگاهش فهميدم كه خيلي نگرانم بود اين خيلي عاليه كه يكي اينقدر نگران آدم باشه، به من كه احساس متفاوتي دست ميداد وقتي به حرفي كه بهم زده بود فكر ميكردم وقتي بهم گفت دوستم داره. عجيب اينه كه منم همين حرف رو بهش زده بودم در صورتي كه هيچوقت وقت فكر نميكردم همچين حرفي از دهانم بيرون بياد
آره من دوستش داشتم ولي تنفر قديميم نسبت به او باعث ميشد كه به وجود اومدن اين عشق رو نفهمم و متوجه ي احساس واقعيم به او نشم احساسي كه هر وقت بهش فكر مي كردم از خجالت سرخ مي شدم. توي ماشين بودم و متوجه ي نگاهي كه دزدانه به من مي انداخت ميشدم. در يك آن، چنان در عالم فكر فرو رفته بودم كه وقتي صدايش رو شنيدم تازه به خودم اومدم
- تو فكر هستيد؟
- چي؟! آره من داشتم به امروز و اتفاق هايي كه برام افتاد فكر ميكردم
- به من هم فكر ميكرديد؟
- انتظار داريد كه بهتون بگم آره وايندفعه با سر شكسته من رو به بيمارستان برسونيد
- نه من ديگه از اين اشتباه ها نميكنم . من خوش حالم كه حرف دلم رو بهتون گفتم
لبخندي زدم و نميدونستم چي بگم
- نگار خانم ...
داشت حرفش رو ميزد كه وسطش پريدم و گفتم:
- نگار
- بله؟
- نگار صدام كن
با اين حرفم از حرفي كه ميخواست بزنه پشيمون شد و خيلي خوش حال به نظر ميرسيد
- پس شما هم من رو بايد پرهام صدا كنيد
- باشه به شرطي كه از اين به بعد با هم راحت باشيم و همديگه رو
شما خطاب نكنيم
- خوش حالم كه شما و بعد از مكسي گفت : يعني تو اين پيشنهاد رو دادي
اين حرف رو زد و با حالت رضايت مندانه اي به رانندگيش ادامه داد ميدونستم كه در عمق تفكراتش داره به من فكر ميكنه. همون موقع بود كه يادم افتاد بايد به خونه ي خاله پروينم برم
- من خونه نميرم، ميتوني من رو خونه ي خالم برسوني خودت ميدوني كه كجاست؟
- آره ميدونم ، خونه ي ميثم؟
- آره ، امشب شام اونجا هستيم . اصلا دوست ندارم برم
- چرا؟
- چون اولا همه متوجه ي سرم ميشن و دوما خسته هستم
ديدم كه هواسش به حرفام نبود و جاي ديگه اي سير ميكرد
- نگار؟
با گفتن اسمم بدون هيچ پسوندي احساس عجيبي بهم دست داد با همون احساس كه بهش عشق ميگن گفتم:
- بله؟
خيلي مِن مِن كرد تا اينكه گفت: من خيلي دوست دارم
با گفتن اين حرف از خجالت نميتونستم سرم رو بالا بيارم من اصولا دختر خجالتي نيستم اما اين لحظه، لحظه اي بود كه اگه پرو ترين آدم هم بود خجالت ميكشيد و سرخ ميشد
با نشون دادن لبخندي تونستم عشقم رو بهش نشون بدم عشقي كه خودم هم نميدونستم از كجا پيداش شد ديدم كه به نزديكي هاي خونه ي خالم رسيديم با نگاهي بهش گفتم كه چقدر به خاطر امروز ازش ممنونم و البته اين احساسم رو به زبون هم آوردم
- ممنون
ديدم كه داره بهم نگاه ميكنه نگاهي كه واقعا ميشد دوست داشته شدن روازش خواند ازش خداحافظي كردم و داشتم پياده ميشدم كه يكدفعه صدايم كرد
- نگار
سريع به سمتش برگشتم
- بله؟!
- اميدوارم دفعه ي بعد كه همديگه رو ميبينيم نفهمم كه همه ي اتفاقاي امروز خواب بوده
- نترس چون همه واقعي بود....پرهام
وقتي اسمش روخالي گفتم خيلي ذوق كرد و ديگه حرفي نزد.بعد از اينكه از ماشين پياده شدم براش دست تكون دادم تا اينكه بعد از لبخند زدن به من راضي به رفتن شد.
منم اميدوار بودم كه اتفاق هاي امروز خواب نبوده باشه يا ميشه گفت يك رؤيا نبوده باشه
وقتي زنگ رو زدم ميثم جواب داد
- بله؟
- منم نگار
- چه عجب نگار خانم
معلوم بود كه خيلي دير كردم . به ساعتم نگاه كردم . ساعت حدودا 5/9 بود. زيادم دير نشده بود بنابراين با خيال راحت به داخل رفتم ديدم كه ميثم با نويد از در خونه به داخل حياط اومدن تا مثلا من رو بدرقه كنند
- سلام نگار من و نويد خيلي نگرانت شده بوديم
- آره، ميخواستيم به پليس زنگ بزنيم
- راست ميگيد؟! ولي خوبه كه قبل از زنگ زدن به پليس به گوشي خودم زنگ بزنيد
و هر دو تاشون حسابي خنديدن. وقتي كه به اون دو نفر نزديك شدم ديدم كه قيافه ي نويد وحشت زده شده بود تازه يادم افتاده بود كه روي پانسمان رو نپوشيدم . به خودم لعنت فرستادم چون ميتونستم كاري كنم كه حداقل خانواده ي خالم از اين موضوع با خبرنشوند اما ....
- نگار، زنده اي؟!نويد فكر ميكنم بايد به پليس زنگ ميزديم
- حالت خوبه؟ تصادف كردي؟
- نه بابا شلوغش نكنيد، توضيح ميدم. آقا ميثم اين رسم مهمون نوازيه ؟ نميخواي تعارفم كني داخل بيام.
بعد از اينكه داشتيم داخل ميرفتيم خودم رو براي رويارويي خوانواده ي خودم و خالم با اين سر باند پيچي شده آماده كردم
- سلام نگارخاله چرا اينقدر دير كردي؟وبا ديدن سرم باحالت
نگران گفت: خاله سرت چي شده؟
نه تنها خالم بلكه بقيه هم با ديدن من همين سؤال و همين حالت رو تكرار كردند و من هم كه نميتونستم به تك تك اون ها جواب پس بدم به همه گفتم كه آروم باشيد تا به همه ي شما با هم توضيح بدم
- خوانواده ي عزيزم و خوانواده ي خاله ي عزيزم
در اين موقع ديدم كه نويد سوت زد و ميثم هم گفت به افتخارش اما فكر كنم با نگاهي كه بهشون كردم حاليشون شد كه نبايد وسط حرف كسي داد و فرياد كنند
- همون طوركه داشتم ميگفتم اتفاق مهمي نيفتاده فقط با سر تو شيشه ي ماشين رفتم اونم به خاطر ترمز شديدي بود كه دوستم گرفت همين! حالا خيالتون راحت شد؟
- الهي مامان فدات بشه چقدر بلا امسال سر دخترم اومد
در همون موقع نويد مثل پدربزرگ ها گفت:
- نگار صد دفعه گفتم اول بدون دوستت راننده هست، بعد سوار ماشينش شو
- ببخشيد ولي از راننده ي زن كمترازاين هم بر نمياد
با اين حرف ميثم يكدفعه يادم افتاد كه راننده زن نبود بلكه مرد بود اما اگه اين موضوع رو ميگفتم ميدونستم كه با سرخ شدن صورتم همه چيز رو لو ميدادم بنابراين فقط از راننده هاي زن دفاع كردم چون خودم هم جزوشون بودم
- ببخشيد ميثم خان اما اين حرفتون رو نشنيده ميگيرم
داشت بحثمون گل ميكرد تا اينكه مامان و خاله اومدند واعلام كردند كه شام آماده هست
- بعدا من برات يك تئوري كامل از تفاوت رانندگي زنان و مردان ارائه ميدم
- منم ميزان تصادفاتي رو كه مردا نسبت به زن ها انجام ميدن با مدرك نشونت ميدم ميثم خان
وهمين طوري بحث ميكرديم تا اينكه به ميز شام رسيديم. شام خوشمزه اي بود . بعد از اون همه اتفاق با آقاي پرتو نه ببخشيد بايد پرهام صدايش كنم حتي توي تصوراتم چون بهش قول دادم داشتم ميگفتم بعد از اون همه اتفاق با پرهام اين شام واقعا ميچسبيد.
وقتي كه به پرهام فكر ميكنم صداي قلبم رو ميشنوم . جالبه هميشه توي فيلم ها اين جور چيزها رو ميديدم اينكه وقتي عاشق يك نفر هستي ميتوني وقتي داري بهش نزديك ميشي صداي قلبت رو بشنوي و من اون موقع فكر ميكردم كه همه ي اين ها مذخرفاتي بيش نيست اما حالا ميتونم بهتر اين جور چيزهاي عشقي رو درك كنم . درسته من واقعا عاشق شده بودم .توي همين فكر ها بودم تا اينكه اسم فرخنده به گوشم رسيدو ازعالم فكر بيرون اومدم
- نگار جان، چاييت سرد شد
- باشه خاله ميخورم ،چايي سردش خوبه
بعد از رفتن خاله ام با مادربه سمت آشپزخونه گوش هايم رو براي شنيدن بحث بين پدر و شوهر خالم تيز كردم
- به نظر من كه نويد و فرخنده خيلي به هم ميان انگار اين دو تا رو براي هم ساخته باشند
- آره ،بعد از اينكه نويد اين موضوع رو به من و مادرش گفت خيلي خوشحال شديم
- حالا قراره كي نامزد كنند؟
- گذاشتيمش براي تعطيلي كه در پيش داريم
- به چه مناسبتي هست؟
- سالروز ازدواج حضرت فاطمه و حضرت علي
- چه روز خوبي واقعا كه عاليه
وقتي اين بحث رو داشتم گوش ميكردم به ياد روزي افتادم كه با نويد تو اتاقش داشتيم درباره ي اين موضوع صحبت ميكرديم من به نويد قول دادم كه نظر فرخنده رو بپرسم و همين كارروهم كردم فرداي اون روز به سمت گوشيم رفتم و شماره ي فرخنده روسريع گرفتم ميدونستم كه گفتن چنين موضوعي اونم پشت تلفن كار سختيه بنابراين توي يك پارك باهاش قرار گذاشتم.
- چي شده كه نگار خانم هوس ديدن ما به دلش زده؟
- هيچي داشتم فكر ميكردم چرا ما زياد با هم بيرون نميريم!

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




(آخرین تغییر در این ارسال: December 2010 28 13:26 توسط YALDA.)
December 2010 28 13:23
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #8
Re: رمان تایپ شده ياس و شاپرک
- راست ميگي نگار از اين به بعد زياد با هم بيرون بيايم
- باشه اما فكر نكنم ديگه وقتش رو داشته باشي كه با من بياي بيرون
- چرا؟!
- چون دختر دم بخت بايد با شوهرش بيرون بره
- ديوونه شدي نگار، حالا كو تا شوهر براي ما گير بياد
- تواشاره كن من برات جور ميكنم
- مثلا چه جوري؟
- ببين خودت پرسيديا
- خب؟
- به نظرت همين آقا داداش ما چه طوره؟
- منظورت نويده؟!
- خب آره، نميپسنديش؟
ديدم كه خيلي خجالت كشيده بود و تقريبا داشت به رنگ لبو در ميومد
- براي چي؟خودش بهت حرفي زده؟
- نه حرف نزده
- پس تو مرض داري؟
- نه، منظورم اين بود كه حرف نزده فقط اينقدرفرخنده فرخنده كرده كه من يكي ديگه سرسام گرفتم ،حالا بگو ببينم عروس خانم بااجازه ي بزرگ ترا بعله يا نه؟
- من نميدونم الان چي بگم نگار
- فقط بهم بگو دوستش داري يا نه از منم خجالت نكش ميدوني كه ما مثل دو تا خواهر ميمونيم، اگه الان جوابم روندي برام زندگي نميذاره
ميدونستم براي اين خانم با شخصيت خيلي سخته كه بگه نويد رو دوست داره بنابراين گفتم كه تو خونه فكراش رو بكنه و تا همين امروز جوابش روبرايم اس ام اس كنه
دو ساعت كه از رسيدنم به خونه گذشته بود گوشيم به صدا در اومد برام فرستاده بود كه نويد رو دوست داره و من ميدونستم كه نويد با شنيدن اين جمله از طرف فرخنده درجا ديگه خون به مغزش نميرسه و ميشه جوان ناكام اما خيلي دوست داشتم كه زودتراز سركار بياد تا يه كمي اذيتش كنم.
- سلام نويد ساعت 7 هست، تو تا الان كجا بودي؟
- شغل جديدته؟
- واي خنديدم. ميتونم باهات بيام؟
- كجا؟
- تواتاقت
- خب بيا اينم سؤال پرسيدن داره؟
- نه آخه گفتم شايد ايندفعه نتوني دستم رو به موقع بگيري بنابراين آمادگي لازم رو دادم
اونقدر خسته بود كه اصلا متوجه ي منظورم نشد. بيچاره داداشم چقدراين بچه سخت كوشه
- خب بگو ببينم چي كارم داشتي؟
- خبرم از ليلي هست
- ليلي كيه؟!
- پسر عمومه ، ميخواستي كي باشه ؟
- ميشه واضح تر حرف بزني
- احمق جون منظورم فرخنده هست ديگه ، تو چه مجنوني هستي كه ليلي رو فراموش ميكني؟!
با شنيدن اسم فرخنده برق از سرش پريد
- خب تازه فهميدم حالا بگو ببينم چه خبر؟
- همينطوري بگم؟! تصويه حساب! گفتي جبران ميكني
- الان وقت اين حرفا نيست، ميزنم لهت ميكنما
- درست صحبت كن ببينم،چه قدر پرويي تو
- حرف ميزني يا اينكه من به حرفت بيارم
- مثلا چه جوري ميخواي به حرفم بياري؟
- ببين نگار من اصلا حوصله ي بحث كردن با تو رو ندارم يا ميگي يا اينكه....
داشت به طرفم حمله ميكرد و چون من ميدونستم در مقابلش عددي نيستم تسليم شدم و يكدفعه بهش گفتم:
- بهم گفت كه دوستت داره، راحت شدي؟
ديدم كه حالت بهت زده ها رو به خودش گرفت و همون طوري داشت به من نگاه ميكرد
- باشه تنهات ميذارم تا يه كمي اشك شوق بريزي
- واي نگار الان نميدونم چي بگم ولي بهتره كه تنهام بذاري
ديدم كه اصلا تو حال خودش نيست و تو دنياي ديگه اي سير ميكنه
بنابراين تنهايش گذاشتم
- نگار تو فكري! بيا با هم شطرنج بازي كنيم
صداي ميثم من رو به خودم آورد
- چي؟
حالت خوبه نكنه به سرت بدجور ضربه خورده
- اين رو راست گفتي نميدونم چرا همه ي بلا ها امسال سر سرم اومد!
بعد از اين حرفم هر دوتامون خنديديم ومن گفتم كه اصلا حوصله ي شطرنج رو ندارم.
وقتي به خونه برگشتيم سريع به اتاقم رفتم چون من فقط ميتونستم تنهايي رو توي اتاقم پيدا كنم و باهاش حسابي حرف بزنم اتاقم تنها همدمي هست كه همه ي رازهاي دلم رو ميدونه.روي تختم دراز كشيدم و داشتم به پرهام فكر ميكردم به اينكه واقعا اون طور كه ميگفت منو دوست داره يا شايد ميخواست احساس من رو نسبت به خودش بفهمه؟ نميدونم اما حسي بهم ميگفت كه عشقش حقيقيه. چقدر لذت بخشه كه يك نفر آدم رو دوست داشته باشه. كم كم داشت خوابم ميبرد. ميدونستم كه اگه هر كس ديگه اي جاي من بود تا صبح خوابش نميبرد اما خستگي اون روز مانع بيدار موندنم ميشد
- صداي چي بود؟!
با صدايي كه از گوشيم اومد چنان پريدم كه نزديك بود از تخت پايين بيفتم .آخه اين صدا چي بود كه من روي زنگ پيام گذاشتم؟!! وهمين طوري داشتم به خودم لعنت ميفرستادم وقتي گوشيم رو برداشتم تا ببينم كي برام پيام فرستاده ديدم كه كار-پرهام بود با ديدن اسمش لبخندي روي صورتم اومد و ديگه ناراحت نبودم كه من رو از خواب نازنينم بيدار كرده. برام فرستاده بود كه خوابم يا نه؟ نميخواستم دلش رو بشكنم به خاطر همين گفتم: خواب نيستم
بعد دوباره برام فرستاد:
من اصلا خوابم نميبره و همش دارم به تو فكر ميكنم من نميتونم از فكرت بيرون بيام اما دوست ندارم بيشتر از اين مزاحمت بشم دوست دارم و خداحافظ
منم دوست دارم اما نميدونم اين حرفم رو برات بفرستم يانه ؟ خيلي با خودم كلنجار رفتم تا اينكه تصميم گرفتم جوابش رو بدم:
سلام پرهام عزيز منم دوست دارم و اين پيام رو براي اينكه خوابت ببره برات فرستادم اميدوارم خواب هاي خوبي ببيني

و بعد از فرستادن اين پيام با خيال راحت و با قلبي پر از عشق چشمام رو بستم و با فكر كردن به پرهام آرام خوابيدم.
فصل6

روزها ميگذشت ودل من بيشتر عشق به پرهام رو در خودش جاي ميداد وقتي به سحر گفتم كه عاشق شدم به مغزشم نميرسيد كه منظورم پرهامه بنابراين خواستم تا كمي اذيتش كنم.
- پس يك جشنه ديگه هم تو راه داريم واي كه چقدر خوب
- دلت روالكي صابون نزن،گفته باشم
- براي چي؟!
- هنوز كه خواستگاريم نيومده خنگ
- راستي حالا اين شخص خوشبخت كيه؟من ميشناسمش؟
- خب آره خيلي خوبم ميشناسيش
- واقعا؟!نكنه از فاميلاتونه
- نه بابا ولي اگه يك چيزي بگم فوري ميفهمي كيه
تو دلم حسابي داشتم بهش ميخنديدم . سركار گذاشتن سحر خيلي كِيف ميداد. همش فكر ميكردم كه عكس العملش چه طوري ميتونه باشه
- خب، خانم دانشور... تو رو ياد كي ميندازه؟
ميدونستم كه اول داشت فكر ميكرد دانشور كه فاميليه خودشه پس منظورش چيه؟! اما ديدم كه يكدفعه با چشم هاي درشت كه فكر كردم الانه از حدقه بيرون بزنه كج كج نگاهم كرد. فهميدم كه به اون مغز پوكش رسيد كه منظورم كيه
- نگار؟!
- چيه؟
- بگو كه اشتباه ميكنم
- تو اول بگوبه كي فكر ميكني تا من بهت بگم اشتباه كردي يانه
-... پرتو؟
- منظورت پرهام جونه؟ خب آره
مثل بدبخت ها نگاهم كرد و گفت:
- پرهام جون؟!
- آره عزيزم
- نگار من الان نميدونم واقعا چي بهت بگم
- لازم نيست چيزي بگي همين كه تنها كسي باشي كه اين مطلب رو فهميده برام كافيه
- نگار!
هم از دستم عصباني بود وهم از تعجب نميدونست چي بگه. آره من ديگه نميتونم انكار كنم كه عاشق شدم اونم عاشق كسي كه روزي ازش نفرت تمام داشتم اين عشق يك هديه بود، هديه اي كه دوست نداشتم هيچوقت پسش بدم،هديه اي كه از ته قلبم دوستش داشتم.هميشه براي رفتن به دانشكده لحظه شماري ميكردم تا بتونم ببينمش هميشه وقتي با هم براي تحقيق قرار ميذاشتيم فقط يك ساعت ويا حتي نيم ساعت رو به تحقيق اختصاص ميداديم وبقيه ي وقتمون روباصحبت كردن درباره ي خودمون ميگذرونديم چقدر صحبت كردن با پرهام لذت بخش بود وقتي بهم ميگه چقدر دوستم داره مثل لبو سرخ ميشم.
- راستي نگار تو دوست داري كه كِي خواستگاريت بيام؟
با اين حرفش قند تو دلم آب شد و خيلي خجالت كشيدم
- من دربا ره اش فكر نكردم
- يعني هيچ نظري نداري؟
- خوب چطوره كه وقتي هر دوتامون درسهامون رو تموم كرديم اونوقت درباره اش تصميم بگيريم
- اما من ميترسم اون موقع دير باشه وتو رو از من بگيرند
ابروهام رو بالا دادم و با اخم گفتم:آخه كي ميخواد منو ازت بگيره!! تا وقتي كه من نخوام كه كسي نميتونه كاري بكنه
- خب راست ميگي اما ..
- اما نداره پرهام ، باور كن كه من منتظرت ميمونم
بعد از اين حرفم لبخندي زد و عميق به صورتم نگاه كرد طوري كه من نميتونستم در اون حالت بهش نگاه كنم .

***
مادرو پدرم به همراه نويد و فرخنده كه الان ديگه عقد كرده ي هم بودند قرار بود يك مسافرت به مشهد برن و من كه بدشانس ترين آدم هستم به خاطر دانشگاهم ازاين مسافرت محروم شدم . اي كاش من هم با پرهام ازدواج كرده بودم، اونوقت ميتونستم با خوانواده ام و با پرهام عزيزم به اين مسافرت برم .مادرم بهم گفت كه ميتونم خونه ي يكي از خاله هام برم اما من اصلا نميتونم جاي ديگه اي بمونم مخصوصا كه درس هامون هم خيلي سنگين شده بود ومن هم جايي به جز اتاقم نميتونستم درس بخونم. امشب اولين شبي بود كه بدون خانواده ام توي خونمون بايد ميخوابيدم. تا الان نميدونستم اينقدر ترسو هستم. مادر و پدرم همراه با نويد و فرخنده درست يك ساعت پيش به فرودگاه رفتند و من تازه از فرودگاه به خونه رسيدم چون براي بدرقه ي اونها باهاشون رفته بودم .
خونه خيلي سوت و كور بود و دلم بد جور گرفته بود تصميم گرفتم براي خواب به سمت اتاقم برم. هميشه موقع خواب به ياد پرهام مي يفتم. دوست داشتم كه كمي باهاش صحبت كنم اما الان ساعت 5/10 بود. ترسيدم كه نكنه ديروقت باشه بنابراين از زنگ زدن منصرف شدم وبعد از منصرف شدن از اين كار چشم هايم رو روي هم گذاشتم.
تق
ناگهان با شنيدن صدايي از خواب بيدار شدم.به ساعت نگاه كردم . ساعت 5/1 بود. يعني صداي چي بود؟ خيلي ترسيده بودم. بايد چي كار ميكردم ؟ مطمئن بودم كه ديگه خوابم نميبره . تصميم گرفتم به ميثم زنگ بزنم اما اون الان بايد خواب باشه و من خجالت ميكشم كه به خاطر شنيدن يك صدا اون رو اين وقت شب بيدار كنم. ناگهان به ياد پرهام افتادم . از اينكه به پرهام زنگ بزنم خجالت نميكشيدم چون ميدونستم كه از دستم ناراحت نميشه بهم گفته بود اگه در اين چند روز مشكلي برايم پيش آمد بهش زنگ بزنم.
شماره اش رو گرفتم و بعد از چند بوق صداش رو شنيدم.صداش گرفته بود، معلوم بود كه از خواب بيدارش كرده بودم.
- الو نگار تويي؟!
- آره... خوبي پرهام؟ببخشيد ديروقت زنگ زدم
- خواهش ميكنم، چرا هنوز بيداري؟
- من خواب بودم اما...
- اما چي؟
اين سؤال رو با نگراني پرسيد ومن در حالي كه ترس توي صدام موج ميزد گفتم:
- من خيلي ميترسم
- چراعزيزم؟
- چون وقتي خواب بودم با شنيدن صدايي از خواب پريدم
- چه صدايي؟
- نميدونم ،ديگه پايم رواز اتاقم بيرون نذاشتم
- من الان ميام اونجا، تودراتاقت رو قفل كن
- زود بيا
بعد از گفتن نگران نباش گوشي رو قطع كرد و من رو در عالم تنهايي ول كرد. نميدونستم چي كار كنم! پرهام چه طوري ميخواست وارد خونه بشه؟ يعني بايد در رو برايش باز ميكردم.خودش گفت كه در اتاقم رو قفل كنم پس يعني خودش يك جوري داخل مياد؟ زمان به كندي ميگذشت و دلهره ي من شديدتر ميشد در اين مواقع هميشه بدترين فكرها به ذهنم ميرسيد. نكنه در راه اتفاقي براي پرهام بيفته؟نكنه دزد بلايي سر پرهام بياره؟نكنه يك قاتل در خونمون حضور داشته باشه؟ و هزار جور فكر ديگه. ديگه نميتونستم تحمل كنم و طاقت بيارم با خودم ميگفتم يعني پرهام كي ميرسه؟ كه دوباره صداي ديگري شنيدم از ترس پتويم رو گاز گرفته بودم تا حدي كه داشت به مرز پاره شدن ميرسيد. به ساعت نگاه كردم. نيم ساعت از پايان تماس من و پرهام گذشته بود. پس كجا بود؟ صداي پايي شنيدم. در يك لحظه فكر كنم پتويم پاره شد . حواسم فقط به در بود تا اينكه چند ضربه به در زده شد از ترس صدايم در گلو خفه شده بود.
- نگارتواينجايي؟
اين صداي پرهام بود . با شنيدن صداي پرهام نفس راحتي كشيدم
- نگار؟تواينجايي؟
- آره
- حالت خوبه؟در رو باز كن
- باشه
اما قبل از باز كردن در متوجه شدم كه لباس خوابي نازك به تن دارم . اگر متوجه نميشدم پرهام من رو با همين سر و وضع ميديد
فوري مانتويي روي لباسم پوشيدم و شالي روي سرم انداختم و به سمت در اتاقم رفتم.وقتي دررو باز كردم با قيافه ي وحشت زده ي پرهام مواجه شدم.

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




(آخرین تغییر در این ارسال: December 2010 28 13:38 توسط YALDA.)
December 2010 28 13:33
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #9
Re: رمان تایپ شده ياس و شاپرک
- حالت خوبه نگار؟
- آره خوبم
- چرا اينقدر پريشوني؟ تو خونتون هيچ خبري نيست
توي راهروي طبقه بالا بوديم و پرهام داشت من رو آروم ميكرد كه يكدفعه صدايي از اتاق ته راهرو كه همان انباري بود در آمد. آنقدرترسيده بودم كه يكدفعه دست پرهام رو محكم گرفتم ،بعد از اينكه متوجه ي كارم شدم در حالي كه نميتونستم توي صورت پرهام نگاه كنم دستش رو ول كردم.
- نگار اشكال نداره اگه اينقدر ترسيدي و گرفتن دست من آرومت ميكنه دستم رو بگير
از خجالت داشتم آب ميشدم و بعد از يك نفس عميق به پرهام گفتم كه حالم خوبه و كاري كه كردم از روي غريضه بود
- نگار تو همين جا وايستا تا من برم و ببينم توانبارتون چه خبره
كه من نتونستم طاقت بيارم و گفتم:من اينجا تنها نميمونم.. يك لحظه صبر كن
به اتاقم رفتم و راكت هاي بدمينتونم رو از داخل كمد در آوردم در حال حاضر تنها سلاحي كه دم دست داشتم همين دو تا راكت بود
وقتي پرهام من رو ديد كه با دو تا راكت بدمينتون از اتاق خارج شدم با تعجب نگاهم كرد و بهم گفت: نگار اينها لازم نيست!نميدونستم اينقدر ترسويي!!
- اشكال نداره چون خودم هم نميدونستم
ديدم كه لبخندي زد و بهم گفت:
- آرام پشت سرم بيا
- باشه
به در انباري نزديك شديم . پرهام در رو به آرامي باز كرد و در اونموقع بود كه هر دوتامون با صحنه ي عجيبي مواجه شديم
- نگار اين فقط يك گربه هست!
- آره...ميبينم
- خب خيالت راحت شد؟
از خجالت نميدونستم كه چي بگم. نميتونستم تو چشمهاي پرهام نگاه كنم.
- نگار چرا سرخ شدي؟اشكال نداره خانمي
- پرهام ببخشيد كه به خاطر يك گربه تو رو تا اينجا كشوندم
- خواهش ميكنم، ولي ميترسم اگه دوباره تنها بموني يك صدايي بشنوي و ديگه تا صبح خوابت نبره بهتره خونه ي يكي از خاله هات بري
- ولي الان ساعت تقريبا5/2هست. من الان نميتونم برم خونشون. تو برو خونه، بازم ببخشيد
- نه اينطوري من امشب خوابم نميبره
- گفتم كه اشكالي نداره
- نگار به من اعتماد داري؟
- خب آره
- پس با من بيا
با تعجب گفتم: كجا؟
- گفتي كه به من اعتماد داري پس سؤال نپرس
- ما فردا كلاس داريم
- خب كتاب و مقنعه ات روهم بيار. نگران نباش، تو خودت بگوميتوني الان توي اين خونه راحت بخوابي؟
ديدم راست ميگه امكان نداره كه من ديگه خوابم ببره. رفتم و كيفم رو برداشتم و كتاب هاي لازم رو داخلش گذاشتم به انضمام مقنعه. لازم نبود لباس بپوشم چون همين مانتو و شال كافي بود.
- بيا زود بريم
- اومدم
با پرهام تا حياط رفتم بعد يادم افتاد كه در رو كليد نكردم بنابراين سريع به سمت خونه رفتم وبعد از قفل كردن در با پرهام به سمت ماشينش رفتيم.
سوار ماشين بوديم ومن نميدونستم كه پرهام داره كجا ميره
- ببخشيد كه مزاحمت شدم
- اگه مزاحم من نشي پس مزاحم كي ميخواي بشي؟ديگه اين حرف رو نزن نگار. اگه بازم از اين مشكل ها داشتي حتما به من زنگ بزن. باشه عزيزم؟
وقتي كلمه ي عزيزم رو شنيدم خيلي خجالت كشيدم . اين دومين بار بود كه پرهام به خودش اجازه ي گفتن اين كلمه رو اونم به من داد با اين حال باز نتونستم به شنيدن اين كلمه از دهان پرهام عادت كنم
- نگار با تو هستم.. باشه؟
- چي؟! باشه
- هواست كجاست؟
- همين جا
طوري كه انگارمتوجه ي گيجي من شده بود لبخندي زد،ابروهاش رو داد بالا وگفت:
- راست ميگي؟
داشتيم به سمت مسيري آشنا ميرفتيم . مسيري كه انگار قبلا ازش عبوركرده بودم اونم به خاطررسوندن پرهام!چي اينجا كه خونه ي پرهامه!
- پرهام من رو خونتون آوردي؟
- خب آره. مگه اشكالي داره؟
- نه اصلا اشكالي نداره . ميخواي با لباس خوابم بيام و روي تختت كنار تو بخوابم؟
- نگار جان فكر اونجاشم كردم
- نه من نميام برگرد ميرم خونمون
- نه نگار تو بايد اعتمادت رو به من ثابت كني
- عزيزم تاهمين جاهم كه باهات اومدم خيلي بود، بهت ثابت نشد؟
- چرا اما اينطوري من امشب خونتون ميام و روي تختت كنارت ميخوابم
- پرهام!!
بد جورمتعجب شده بودم و داشتم با تعجب نگاهش ميكردم
- يك لحظه صبركن
بعدش با گوشيش شماره اي رو گرفت
- الو سلام پريسا يك لحظه دم در بيا، آره بيرون هستم
و بعد گوشي رو قطع كرد و به من نگاه كرد
- نترس نگار خانم مگه من نميتونم زن آينده ام رو بدزدم
با اين حرفش يه طوري شدم" زن آينده ام" خيلي از حرفش جا خوردم
- نگار بيا بيرون
وبعد با هم از ماشين پياده شديم . ديدم كه خواهرش پريسا از در خونشون بيرون اومد وبا تعجب به داداشش نگاه كرد
- سلام پرهام تومگه تو اتاقت نبودي؟!
از قيافه اش معلوم بود كه از خواب پرونديمش. بعد از اينكه من رو ديد به من هم سلامي داد. خواهرِ پرهام تقريبا هم سن فرخنده بود ويك سال از پرهام بزرگتر بود.قيافش تا حدودي شبيه پرهام بود.
- سلام پريسا جان ممكنه لطفي در حقم بكني؟
- آره اما قبلش ما رو به هم معرفي نميكني؟!
- ايشون نگار خانم هستن
- آه بله به جا آوردم و بعد رو به من كرد و گفت: پرهام جان از شما خيلي براي من صحبت كرده
و من هم در پاسخ به پريسا لبخندي زدم
- خب حالا چه لطفي ميتونم بهت بكنم؟
- ميشه نگارامشب تواتاق تو بخوابه؟
- تو اتاق من؟!اتفاقي افتاده؟
- من بعداً برات توضيح ميدم باشه خواهري؟
- باشه مگه ميشه كه داداشم چيزي از من بخواد و من هم برايش انجام ندم
- ممنون پريسا
- خوبه اينطوري ميتونم بهتر نگار خانم رو بشناسم
- فقط پريسا بايد مواظب باشيم كه مامان و بابا چيزي نفهمند چون نميدونم به اونها چي بگم
- باشه خيالت تخت. بايد مثل دزدها وارد بشيم
و بعد به من چشمكي زد. از پريسا خيلي خوشم اومد ميتونم بگم كه از داداششم باحال تره . بعد از اين حرف ها ديدم كه پريسا دستم رو گرفت و گفت:
- دنبال من بياييد
و بعد من رو با خودش تا داخل ساختمان كشيد و پرهام هم داشت پشت سرمون ميومد. بعدش ما از راه پله بالا رفتيم و به دري رسيديم كه گمون كنم درِ اتاق پريسا بودش
- خب عزيزم رسيديم ، پرهام تو كه ديگه با ما كاري نداري؟
پرهام با حالت نگران به من نگاه كرد وبعد از لحظه اي گفت: نه
داشتيم وارد اتاق پريسا ميشديم كه يكدفعه پرهام آروم گفت:
- نگار خوب بخوابي
- پس من چي داداش بد وقتي تازه مياد به بازار كهنه ميشه دل آزار؟
- منظورم هر دوتاتون بود
- تو هم خوب بخوابي پرهام
براي اولين بار صدايي از من دراومد . پريسا با تعجب گفت:
- واي نگار جون شما هم زبون داريد؟! چه عجب صداتون رو شنيديم
- پريسا اذيتش نكن
- چي گفتم مگه؟
- خب ديگه بريد تو ، ممكنه مامان و بابا صدامون رو بشنون
- باشه داداش شب بخير
و ديدم كه پرهام در جواب لبخندي به هر دوي ما زد و با بسته شدن در اتاقِ پريسا ديگه نتونستم چهره ي نگران پرهام رو ببينم
- ببخشيد كه مزاحم شدم
- خواهش ميكنم عزيزم، ميتوني امشب روي تخت كنار من بخوابي؟ يا اصلا عادت نداري؟
- من مشكلي ندارم
- پس تو برو دراز بكش تا من برم و برات بالش بيارم
روي تخت دراز كشيدم . اصلا باورم نميشد الان در خونه ي پرهام هستم و قراره كنار خواهرش بخوابم. داشتم به پرهام فكر ميكردم، به اينكه چه طوري كارم به اينجا كشيد؟!چي شدكه سر از اينجا در آوردم؟ چي باعث شد كه پرهام اينقدر نگرانم باشه؟معلوم بود كه واقعا دوستم داشت. اين براي من مسئله ي خيلي عجيبي بود. غرق در فكر شده بودم تا اينكه بدون هيچ ترسي خوابم برد.
- نگار جون، بيدار نميشي عزيزم؟
اين صدا خيلي برام عجيب وخيلي آشنا بود . به آرامي چشم هايم رو باز كردم تا اول ببينم كه كجا هستم . وقتي چشهايم رو باز كردم يكدفعه با ديدن اتاق پريسا همه چيز يادم اومد.از ديشب تا الان كه ساعت تقريبا 5/8 بود انگار كه به مدت 1 سال خوابيده بودم .
- سلام
- صبح بخير نگار خانم . معلومه كه خوب خوابيدي
- چطور؟!
- آخه نميدوني كه من چند بار صدات كردم
- حتما چون دير خوابيدم...
- ميدونم، خلاصه ببخشيد كه از خواب نازنينت بيدارت كردم. پرهام گفت بيدارت كنم چون هم كلاس داريد و هم مادرم هنوز بيدار نشده
- پدرتون بيدار هستند؟
- آره، اما الان سر كار رفته
- ممنون كه بيدارم كرديد و ممنون كه گذاشتيد پيشتون بخوابم
- خواهش ميكنم ولي دوست دارم كه از اين به بعد با هم صميمي ترباشيم
- حتما
و بعد از لبخند زدن شيريني كه همه جذبش ميشوند از روي تخت بلند شدم و لباس هايم رو پوشيدم
- پريسا جون ميتونم برم و صورتم رو بشورم؟
- آره عزيزم ، دست شويي روبه روي اتاقم هست
- ممنون
وقتي از اتاق بيرون رفتم ديدم كه در اتاق پرهام بسته هست.خيلي دوست داشتم كه اتاقش رو ببينم اما جلوي خودم رو براي رفتن به اتاقش گرفتم.صورتم رو خوب شستم و خوش حال بودم كه مسواكم رو آورده بودم چون من هميشه هر جايي كه ميرم مسواكم هم همراهم هست. كمي صورتم رو آرايش كردم تا از حالت خواب آلودگي بيرون بياد و بعد از تمام شدن كارم به سمت اتاق پريسا رفتم تا كيفم رو بردارم . بازم در اتاق پرهام بسته بود معلوم نبود كه اين پسر داره توي اون اتاق چي كار ميكنه. وقتي كه در اتاق پريسا رو باز كردم سرم به طرف پايين بود چون بد جوري داشتم فكر ميكردم تا اينكه صداي پرهام روشنيدم
- صبح بخير نگارخانم،ديشب خوب خوابيدي؟
با شنيدن صداي پرهام يكدفعه سرم رو بالا آوردم و ديدم كه روبه روي خواهرش روي صندلي نشسته بود.
- سلام!
سرش رو با لبخندي تكان داد و گفت:
- معلومه كه خوب خوابيدي. برات صبحونه آماده كردم
وبه سيني اي كه روي تخت بود اشاره كرد در اين لحظه بود كه پريسا به حرف اومد
- نگار جون اين صبحونه خوردن داره من كه تا به حال نديده بودم داداشم حتي براي خودش هم صبحونه درست كنه چه برسه براي يكي ديگه حالا ميذاري ما هم كمي ازش بخوريم؟
- خواهش ميكنم پريسا جون اصلا همش روخودت بخور چون من اصلا اشتها ندارم
- نگار، جونِ من اگه ازش نخوري خيلي ناراحت ميشم
با اين حرف پرهام براي اينكه دلش رو نشكسته باشم كمي ازش خوردم اما قبول نكردم كه تنهايي اين كار رو بكنم بنابراين مجبورشون كردم كه همه باهم بخوريمش و پرهام رفت و دو تا چايي ديگه هم آورد
- به به داداشم چي كار كرده
- آره خيلي خوشمزه هست
- راست ميگي نگار؟
و من لبخندي برايش زدم مثل كودكي چشم به من دوخته بود و من
عاشق اين حالت كودكانه اش بودم. مطمئنم كه اگه اين ماجرا رو به سحر بگم شاخ در مياره و همين طور هم شد
- تو ديوونه اي
- چرا؟!

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




(آخرین تغییر در این ارسال: December 2010 28 13:41 توسط YALDA.)
December 2010 28 13:39
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
YALDA
آفلاین
محروم
محروم

سن: 21
ارسال ها: 6,169
تاریخ ثبت نام: April 2010
حالت من: Pakar


تشکرها : 469
( 418 تشکر در 242 ارسال )
شماره ارسال: #10
Re: رمان تایپ شده ياس و شاپرک
- تو ديشب توي خونه ي يك پسر خوابيدي
- مگه اشكالي داره؟
- نه اصلا اشكالي نداره
- ببين سحر من كه كنار پرهام نخوابيده بودم.من توي اتاق خواهرش خوابيدم
- خلاصه باز هم اشكال داره
- زيادي حساسي ، بهت دارم ميگم اگه من ديشب خونه ي خودمون خوابيده بودم خبر مرگم به جاي خودم بهت ميرسيد
- نميدونستم اينقدر ترسويي!
- آره پرهام هم همين رو بهم گفت. باور كن اگه من بفهمم خونه ي همسايه مان دزد اومده باشه به مدت يك ماه آرامش ندارم
- بگو ببينم كسي هم فهميد كه امروز با هم دانشكده اومديد؟
- نه آخه به پرهام گفتم من رو پايين تر از دانشگاه پياده كنه تا من بقيه ي راه رو پياده برم
- باورم نميشه كه مجنونت راضي به اين كار شده باشه
- خيلي هم راضي نشد .اينقدر گفت كه اشكال نداره بذار همه بفهمند كه ديگه كلافه شده بودم اما نميتونستم سرش داد بزنم
- چرا نميتونستي؟!
- چون احساسي كه بهش دارم مانع اين كار ميشه
- واي نگار ديگه حالم داره به هم ميخوره
- آره مثل اون موقع كه من هم از دست تو داشت حالم به هم ميخورد. زود يادت رفت!
- از دست من! چرا؟
- تو ونيما هم كم از اين مجنون و ليلي بازي ها نداشتيد
- چرا براي خودت الكي حرف ميزني. ما كه اينطوري نبوديم
- آره نبوديد! تا به حال فيلم هندي ديدي؟ يه چيز تو همون مايه ها بوديد
با چشم هاي گرد شده داشت بهم نگاه ميكرد.
- چي؟! باشه نگار ميشه ديگه در اين مورد حرف نزنيم؟از دست تو!
- باشه منم موافقم
- خوبه حالا بيا بريم خونمون
- چي؟!
- نگار به خدا تو اون خونه از تنهايي مُردم
- خب مگه مجبوري ؟برو و تا موقعي كه شوهرت از سربازي بر نگشته خونه ي مادرت بمون
- نميشه، كافيه كه من اين كار رو بكنم چه حرف هايي كه مادر شوهرم برام در نياره
- چرا آخه؟مگه چه اشكالي داره؟
- هيچي عزيزم تو هنوز مادر شوهر گيرت نيومده تا بفهمي چه عزرائيليه
- سحر من فكر ميكنم يكي از معيار هاي ازدواجم اين باشه كه اول از مادر شوهرم خوشم بياد
- تو كه عاشق شوهرت هستي پس چرت و پرت نگو چون اگه مادر شوهرتم بد باشه دست از شوهرت بر نميداري
- كدوم شوهر؟
- پرهام رو ميگم ديگه
- ديگه داري هزيان ميگي. ببخشيد سحر جون ولي من امروز نميتونم خونت بيام ، بمونه براي يه روز ديگه. امروز بايد وسايلم رو جمع كنم تا برم خونه ي خالم.
- نگار، خيلي بدي. اصلا اين چند شب رو بيا خونه ي من
- نه، به خالم قول دادم و اون نميذاره جاي ديگه اي برم ، تو نميشناسيش اگه زودتر ميگفتي يه كاريش ميكردم
- نگار!
و بعد با حالت مظلومانه اي ازش عذرخواهي كردم. خيلي با سحر راحتم. هر اتفاقي كه برام بيفته بهش ميگم ،اونم همينطوري هست. ما دو تا مثل خواهر ميمونيم . امروزاولين روزي هست كه من ماشين نياوردم و بايد پياده به سمت خونه برم واين براي من كه هميشه با ماشين اينوراون ور ميرم خيلي سخت بود. براي گرفتن تاكسي كنار خيابان ايستادم تا اينكه ماشيني در مقابلم ايستاد
- سلام نگار ميدونستم ميتونم اينجا پيدات كنم
- براي چي دنبالم ميگشتي؟!
- فكر كردي ميذارم بدون ماشين خونه بري. مگه من مُردم.
- نه بابا!
با اين حرف پرهام بدجور تحت تأثير قرار گرفتم وفوري سوار ماشينش شدم.ازش به خاطر اينكه اينقدر به فكرم بود خيلي ممنون بودم ولي تو اين مدت دانشگاه كه بايد درس بخونيم و بعدش با هم ازدواج كنيم دوست نداشتم بقيه اون روبه چشم دوست پسرم بدونند به خاطر همين سعي ميكردم كمتر نزديكش بشم و زياد بهش رو نندازم
- ممنون كه منو ميرسوني ولي ميدوني ...اگه ما رو با هم ببينند اصلا خوب نيست
- چرا خوب نيست؟ مگه ما با هم هم كلاسي نيستيم
اون راست ميگفت ما با هم همكلاسي هستيم و اين كمي دلم رو آروم ميكرد اما ته دلم دوست داشتم كه بيشتر باهاش وقت بگذرونم ميدونستم كه پرهام پسر خوبي هست و توي كارهاش صادقه بنابراين اصلا ازش نميترسيدم.
- نگار خونه ي ما مياي؟
- نه پرهام من رو خونه ي خودمون برسون بعد از اينكه وسايلم رو برداشتم خونه ي خالم ميرم
- يعني خونه ي ميثم
- آره ديگه
- خب چرا خونه ي اون يكي خالت نميري؟
- چون خونه ي اون ها از خونه ي ما خيلي دوره از دانشگاه هم خيلي دوره اما خونه ي ميثم خيلي به دانشگاه نزديكه
- اما..
و بعد ، از گفتن حرفش پشيمان شد و به رانندگيش ادامه داد
- پرهام مشكلت چيه؟
- نگار ميتونم يك سؤال ازت بكنم؟
- بپرس!
- تو.. تواز ميثم خوشت نمياد؟
- چي؟!خب معلومه كه خوشم مياد اما به عنوان يك پسر خاله ي خوب دوستش دارم
- بهم بگو كه مثل برادرت ميمونه
- آره همينطوره
- نه، بايد جمله ي من رو تكرار كني
به چشماش نگاه كردم. نميدونستم كه چرا فكر ميكرد من از ميثم خوشم مياد. براي اولين بار ديدم كه به يك نفر حسادت ميكنه
- ميثم... مثل برادرم ميمونه پرهام
- خوبه، حالا راضي شدم
- بچه اي به خدا
داشت خنده ام ميگرفت اين رفتارش واقعاً بچگانه بود و من هم حالت بچه گانه اش رو خيلي دوست داشتم
- نگار تو برو وسايلت رو جمع كن بعد بيا خودم ميرسونمت
- نه لازم نيست باماشين خودم ميرم چون فردا كلاس داريم ومن هم كه بدون ماشين تا سوپر ماركت جلوي خونمون نميتونم برم
- باشه پس موقع رانندگي مراقب باش و مواظب خودت هم باش
با لبخندي بهش اطمينان دادم كه مراقب خودم هستم تا اينكه راضي به رفتن شد. وارد خونه كه شدم خيلي دلم گرفت امروز صبح به خالم زنگ زدم و بهش گفتم كه ميخوام اين چند روز رو پيششون بمونم بنابراين ازم خواست كه براي ناهار پيششون برم.
نميدونم كه ميتونم تا 5 روز ديگه كه خانوادم برميگردن طاقت بيارم يا نه؟! با وجود پرهام ميدونم كه ميتونم طاقت بيارم و غصه هام رو فراموش كنم.

***

درروزهايي كه خونه ي خالم بودم خيلي بهم خوش گذشت چون ميثم به هر نحوي ميخواست من رو سرگرم كنه و همش سر به سرم ميگذاشت و من دلتنگيم رو كاملا با كارهاي ميثم فراموش كرده بودم.از طرفي پرهام هم توي دانشكده خيلي هوام روداشت
ومرتب به بهانه ي تحقيق كاري ميكرد تا باهم بيرون بريم بعد از اينكه مادرو پدرم به همراه نويد و فرخنده به خونه برگشتند ديگه احساس دلتنگي نميكردم و خوش حال بودم كه بازهم خانواده ام دورهم جمع بودند. تنها چيزي رو كه از دوري خانوادم تونستم بفهمم اين بود كه بزرگترين نعمت تو اين دنيا براي من هستند البته به اضافه ي پرهام عزيزم كه در آينده اونم وارد خانواده ام ميشه و بقيه ي عمرم رو ميتونم با اون زندگي كنم.

امضا:
به دستانت بیاموز :

هرجایی ارزش فعالیت ندارد !




(آخرین تغییر در این ارسال: December 2010 28 13:46 توسط YALDA.)
December 2010 28 13:45
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test