بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش زیک گوهرند
چو عضوی بدست آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار
تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی
(سعدی)

...............................................
دروغ است این گفته بی اساس

اساسی ندارد ز روی قیاس
مخوان دیگر این حرف بییهوده را
مدان پاک هر دیو آلوده را
که گوید بنی آدم بد سیر
چو اعضای جسمی است با یکدگر؟
کجا دیده ای کز غم و درد تو
خبر دار گردد هماورد تو
اگر روزگارت نبرد آورد
دلت را زغمها بدرد آورد
کرا دیده ای در همه عمر خویش؟
که شد در پریشانی تو پریش؟
کدام است آن کو زفریاد تو
بود لحظه ای در غم و یاد تو؟
نداری اگر باور این گفته را
نخوانی تو این حرف آشفته را
گشا دیدهء خویش را یک زمان
نظر کن به اوضاع روی جهان
که در هر قدم عرصه این زمین
همه غرق اشک است و آه و انین
بر این صحنهء دودمان بشر
که هستند پیوسته با یکدیگر
بدقت نگاهی غم آلود کن
نگاهی بر آن آتش و دود کن
ببین عضوهایی بدرد آمده
ز درد و اَلَم در نبرد آمده
برو جنگهاي یمن را ببین
بخون غرق دشت و دَمَن را ببین
به آوارگان فلسطین نگر

اسیران درمانده و در بدر
عراق آن محیط ستم بیخته
ز کُرد و عرب خونها ریخته
یکایک ترا پرده بر می درند
که اینان چسان عضو یکدیگرند
به ویتنام آن سرزمین سیاه
که از بیگناهی است زار و تباه
گذر کن به عضو یکی آدمی
نه گر از غم دیگران بیغمی
بر آن صحنهء محشر و رستخیز
نگاهی بینداز و اشکی بریز
ببین کوخهای بهم ریخته
همه خاک و خون در هم آمیخته
همه دود و آتش همه خاک و گرد
همه دشمنی ها و جنگ و نبرد
همه گریه و وحشت و جیغ و داد
همه مرگ در صورت گردباد
همه مادرانِ ز غم سوخته
فشرده گلو لب بهم دوخته
خرابی و بی خانمانی همه
زخون رنگ خاک ارغوانی همه
تن رنج پروردهء کودکان
زتیر ستم زخمی و خون چکان
افقهای تاریک از رنگ مرگ
بکار خودش آسیا سنگ مرگ
کسانی که در اصل یک گوهرند
در آتش چسان خاک و خاکسترند
پدرهای جان داده از خانه دور
زن و بچه ها زنده رفته بگور
صدای هراس آور غول مرگ
شب و روز در گوش مشمول مرگ
جهانی پر از اشک و آه و غریو
فرآورده دست یک عده دیو
زن و مرد و اطفال و برنا و پیر
هدف مانده از بهر رگبار تیر
شکم خالی از نان و تن از لباس
بدن در تب مرگ و دل پر هراس
جهانی شناور بدر یای رنج
فرومانده در-پنجه های شکنج
عقابان رویینه تن در فضا
بر ایشان ببارند تیر قضا
نسیم صباشان سموم آورد
خبرهای شان مرغ شوم آورد
زمین چون مغاک و هوا زهرناک
شب و روزشان همچو سیل هلاک
در آن کشور عشق و آمالها
فرو مرده شمع طرب سالها
جوانها بجای عروسی و ناز
نهاده سر خاک گلگونه باز
ز آتش ببارد بسرشان تگرگ
که هر یک از آن بهر صدها است مرگ
بنی آدم تیره دل را نگر
کزو عالمی گشته زیر و زبر
ندانم چسان در زبان آورند
بنی آدم اعضاي یک پیکرند
چرا سعدی آن گوهر پر فروغ
باین شاخداری سراید دروغ
نه، آن آفتاب جهان ادب
نگوید سخن یاوه و بی سبب
درست است ما جمله یک پیکریم
بنی آدمیم عضو یکدیگریم
بشر را کجا میل باشد به شر
که مایل بشر نیست هرگز به بشر
ولیکن گروهی جهان خوارگان
که مست اند از خون بیچارگان
به جام سیاست ز صهباي جاه
شده سرخوش و گمره و دل سیاه
زنیروی پول و ز نیروی زور
کشیده جهانی به ژرفای گور
جنایت گرانی چو عفريت مست
فرو برده در حلق خود هر چه هست
نه از آدمیّت در ایشان اثر
نه دارای اطوار یک جانور
جهان سوزد از دست مشتی پلید
که قدرت کند کسب کاخ سفید
بمیرد سگش گر شود سوگوار
ولی خندد از مرگ صدها هزار
ز اهریمنی اینچنین مست خون
جهان سوگوار است و زار و زبون
حساب چنین عنصری خیره رای
بود از حساب بشرها جدای
بشرها همان مادرند و پدر
همان دوستداران نوع بشر
کجا مادر و یا پدر جنگجوست
کجا اهرمن طبع و درنده خوست
به هر جای مادر بود مادراست
سیاه و سفیدی نه اندر خوراست
چسان بیند این گوهر تابناک
که فرزند او خفته در خون و خاک
چسان بیند این مظهر مهر و نور
جوان رشیدش در آغوش گور
پدر چون کشد بار این درد؟ چون؟
که باشد جگر گوشه اش غرق خون
که خواهد که آتش بجانش فتد؟
زهستی و از خانمانش فتد؟
همان مرد ویتنامی تیره روز
نخواهد که باشد در اندوه و سوز
نخواهد که هر لحظه از آسمان
شود بهر تیر هلاکت, نشان
سراسر جهان آدمی زاده اند
پی صلح جانباز و دلداده اند
تنفّر فزای است آواز مرگ
بود رقص دشوار با ساز مرگ
ولیکن خداوند دنیای جنگ
فرستد هدایای توپ و تفنگ
که آتش فروزند و جنگ آورند
جهان را از آن عار و ننگ آورند
بجانِ هم انداخته بی شکیب
گروه جوانان به زور فریب
جوانان نه خونخوار و جنگ آورند
جوانان همه عضو یکدیگرند
جوان غنچه گلبن آرزو است
کجا مست خون و کجا جنگجو است
ولی غول این صحنهء نیستی
نمی پرسد از هیچکس کیستی؟
نگردد زخون ریختن سیر هیچ
به جز کشتنش نیست تدبیر هیچ
چنان مست گشته است از زور خود
که با دست خود می کَنَد گور خود
رفیقا به ویتنام اگر بگذری
زمن این پیام محبت بری
که ای جان سپاران آزادگی
جوانان و یاران آزادگی
پدرهای از دست داده پسر
پسرهای نا دیده روی پدر
گرفتار درد و بلا مادران
ز دست ستم خاک غم بر سران
ز مرگ عزیزان بدل سوزها
سیه روز از آتش افروزها
بسازد با رنج و غمهای خویش
برانیده دشمن ز مأوای خویش
بپایان رسد این شب تارتان
بروید گل از بوتهء خارتان
افقهای تاریک روشن شود
جهان خزان باز گلشن شود
ز خونی که بر خاک تان ریخته
شود باغ آزادی انگیخته
اسیر شما گردد این غول جنگ
بدام افتد این غول مسؤل جنگ
دریغا ز دنیای آسودگی
از ان روی زیبای آسودگی
خوشا زندگی در مغارات دور
ز آسیب جنگ ز آفات دور
چه خوش عالمی بود عهد حجر
ز شور و شر این جهان بی خبر
بشر تا بسوی تمدن شتافت
دگر روی آسودگی را نیافت
در تیره بختی برویش گشود
چو بر اختراع و صنایع فزود
کلید هنر چون بدستش فتاد
به ایوان هستی شکستش فتاد
چو آماده شد صنعت وپیشه را
فرو کوفت بر ریشه اش تیشه را
بمعنی ره خود دگر گونه برد
ز علم و هنر سود وارونه بُرد
به صنعت نبودي گر این گامها؟
چه میکرد جانسون به ویتنامها؟
به پرواز گر سوی ماه رفت
بمعنی سرازیر درچاه رفت
به اسرار ذراّت چون راه جُست
تن خویش را سوخت بار نخست
اتم شد مسّخر ولی مرگ را
فنا کردن بار را برگ را
بشر تا گرفتار دیوانگی است
گرفتار خونریزی خانگی است
بباید از این دانش مرگ زای
گریزان شدن تا بدیگر سرای
و یا در پس جنگل و کوهها
رها گشتن از چنگ اندوهها
سعادت در آنجا بدست آیدت
که دوری از این دیو پست آیدت
یقین دان که گر دیر یا زود شد
ز دستش جهان محو و نابود شد
بیا تا هم امروز کاری کنیم
بفردای خود اشکباری کنیم
بدرگاه داور نیاز آوریم
نیازی بدان کار ساز آوریم
که بخشد نجاتی به بیچارگان
از این غولها و جهانخوارگان.
از استاد شفیقی
تالش/ آبان 1354