مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 6 رای - 2.83 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

*galbe shisheie* dxshab eiham Eiliamin Erato Ghasedak hadi3_sh J.J jiya MARY-KHOSH NARJES313 Renegade RESMINA roya_so_alone sara jan setareh sobh tinajoon26 امیررضا A.T بیتاراد ستين


یه داستان کوتاه جالب؟!!!!!
نویسنده پیام
setareh sobh
آفلاین
کاربر تازه وارد
**
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 43
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 1
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 11
( 14 تشکر در 8 ارسال )
شماره ارسال: #1
Wink یه داستان کوتاه جالب؟!!!!!
روزی مردی به سفر میرود و به محض ورود به اتاق هتل ، متوجه میشود که هتل به کامپیوتر مجهز است . تصمیم میگیرد به همسرش ایمیل بزند . نامه را مینویسد اما در تایپ ادرس دچار اشتباه میشود و بدون اینکه متوجه شود نامه را میفرستد . در این ضمن در گوشه ای دیگر از این کره خاکی ، زنی که تازه از مراسم خاک سپاری همسرش به خانه باز گشته بود با این فکر که شاید تسلیتی از دوستان یا اشنایان داشته باشه به سراغ کامپیوتر میرود تا ایمیل های خود را چک کند . اما پس از خواندن اولین نامه غش میکند و بر زمین می افتد . پسر او با هول و هراس به سمت اتاق مادرش میرود و مادرش را بر نقش زمین میبیند و در همان حال چشمش به صفحه مانیتور می افتد:

گیرنده : همسر عزیزم
موضوع : من رسیدم

میدونم که از گرفتن این نامه حسابی غافلگیر شدی . راستش انها اینجا کامپیوتر دارند و هر کس به اینجا می اد میتونه برای عزیزانش نامه بفرسته . من همین الان رسیدم و همه چیز را چک کردم . همه چیز برای ورود تو رو به راهه . فردا میبینمت . امیدوارم سفر تو هم مثل سفر من بی خطر باشه . وای چه قدر اینجا گرمه !!
Icon_arrow

امضا: ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند......چه تلخ است قصه عادت
February 2011 7 14:47
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
.:h.havaie:.
آفلاین
اگه نباشه جاش خیلی خالیه!
****
ثبت نام شده

سن: 19
ارسال ها: 596
تاریخ ثبت نام: February 2011
اعتبار: 24
حالت من: Vaaaaay


تشکرها : 538
( 306 تشکر در 164 ارسال )
شماره ارسال: #2
Re: یه داستان کوتاه جالب؟!!!!!
خیلی جالب بود
دمت گرمShad

امضا:
تورا هيچگاه نمي توانم از زندگيم پاك كنم
چون تو پاك هستي مي توانم تورا خط خطي
كنم كه آن وقت در زندان خط هايم براي هميشه
ماندگار ميشوي و وقتي كه نيستي بي رنگي
روزهايم رابا مداد رنگي هاي يادت رنگ ميزنم.
February 2011 7 15:12
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ss14
آفلاین
داره خودمونی میشه!
***
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 50
تاریخ ثبت نام: March 2011
اعتبار: 1
حالت من: Moteajeb


تشکرها : 0
( 8 تشکر در 7 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: یه داستان کوتاه جالب؟!!!!!
روزگاری مردی فاضل زندگی می‌کرد و هشت‌ سال تمام مشتاق بود راه خداوند را بیابد؛
او هر روز از دیگران جدا می‌شد و دعا می‌کرد تا روزی با یکی از اولیای خدا و یا مرشدی آشنا شود.
یک روز هم‌چنان که دعا می‌کرد، ندایی به او گفت به‌جایی برود
در آن‌ جا مردی را خواهد دید که راه حقیقت و خداوند را نشانش ‌خواهد داد.
مرد وقتی این ندا را شنید، بی‌اندازه مسرور شد و به ‌جایی که به او گفته شده بود، رفت.
در آن ‌جا با دیدن مردی ساده، متواضع و فقیر با لباس‌‌های مندرس و پاهایی خاک‌ آلود، متعجب شد!
مرد آن اطراف را کاملاً نگاه کرد اما کس دیگری را ندید. بنابراین به مرد فقیر رو کرد و گفت : روز شما به ‌خیر.
مرد فقیر به ‌آرامی پاسخ داد: هیچ‌وقت روز شری نداشته‌ام !
پس مرد فاضل گفت: خداوند تو را خوشبخت کند !
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه بدبخت نبوده‌ام !!!
تعجب مرد فاضل بیش‌‌تر شد: همیشه خوشحال باشید…
مرد فقیر پاسخ داد: هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام !!!
مرد فاضل گفت: هیچ سر درنمی‌آورم. خواهش می‌کنم بیش‌تر به من توضیح دهید.
مرد فقیر گفت: با خوشحالی این‌کار را می‌کنم.
تو روزی خیر را برایم آرزو کردی درحالی‌که من هرگز روز شری نداشته‌ام زیرا در همه‌حال،
خدا را ستایش می‌کنم. اگر باران ببارد یا برف، اگر هوا خوب باشد یا بد، من هم‌چنان خدا را می‌پرستم.
اگر تحقیر شوم و هیچ انسانی دوستم نباشد،
باز خدا را ستایش می‌کنم و از او یاری می‌خواهم بنابراین هیچ‌گاه روز شری نداشته‌ام…
تو برایم خوشبختی آرزو کردی در حالی‌که من هیچ‌وقت بدبخت نبوده‌ام
زیرا همیشه به درگاه خداوند متوسل بوده‌ام و می‌دانم هرگاه که خدا چیزی بر من نازل کند،
آن بهترین است و با خوشحالی هر آن‌چه را برایم پیش‌بیاید، می‌پذیرم.
سلامت یا بیماری، سعادت یا دشمنی، خوشی یا غم، همه‌ هدیه‌هایی از سوی خداوند هستند…
تو برایم خوشحالی آرزو کردی، در حالی‌که من هیچ‌گاه غمگین نبوده‌ام
زیرا عمیق‌ترین آرزوی قلبی من، زندگی‌کردن بنا بر خواست و اراده‌ی خداوند است …

امضا: ادمك اخر دنياست بخند
ادمك مرگ همين جاست بخند
دست خطي كه تو را عاشق كرد
شوخي كاغذي ماست بخند
ادمك خر نشوي گريه كني
ان خدايي كه بزرگش خواندي
به خدا مثل تو تنهاست بخند
April 2011 1 18:31
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
MARY-KHOSH
آنلاین
مدیر سرگرمی، آشپزی و مطالب جالب
******
مدیر بخش

سن: 33
ارسال ها: 12,154
تاریخ ثبت نام: January 2008
اعتبار: 102
حالت من: Relax


تشکرها : 3121
( 7128 تشکر در 2567 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: یه داستان کوتاه جالب؟!!!!!
یک داستان عشقی شگفتی آور+ عکس

[تصویر: 16570_718.jpg]هشت سال است که “رودان”، لک لک نر، هر سال برای دیدار و بودن با همسر بیمار و معلول خود، “مالنا”، 13 هزار کیلومتر پرواز می کند و به آشیانه ی تابستانی عشق خود باز می گردد!.

با فرارسیدن بهار، امسال نیز، “رودان” همانند سال های گذشته، پس از طی یک مسیر 13 هزار کیلومتری، از آفریقای جنوبی به کرواسی بازگشت تا بهار و تابستان را با “مالنا” بگذراند. مالنا، لک لک ماده ای ست که به سبب یک زخم قدیمی قادر نیست مهاجرتی تا این حد طولانی را انجام دهد.
“استیپان فوکیک” زیست شناسی که از سال 1993 به درمان لک لک ماده می پردازد در این خصوص توضیح داد: “رودان هر سال برای دیدن جفت خود به کرواسی باز می گردد و در طول تمام این سال ها به مالنا وفادار بوده است. این هشتمین سال پیاپی است که ش-ا-هد این منظره بوده ام.”
یک بال مالنا در سال 1993 توسط یک شکارچی زخمی شد و به این ترتیب این لک لک ماده برای همیشه از پرواز باز ماند.

هر سال ماجرای عشق “رودان و مالنا” توجه بسیار ی از خبرنگاران و علاقه مندان را به خود جلب می کند، و به همین دلیل صدها نفر برای ثبت لحظه دیدار این زوج عاشق در دهکده ی “برودسکی واروس” در شرق کرواسی، گرد می آیند، اما “رودان” بدون توجه به این افراد مستقیما در آشیانه، جایی که مالنا انتظار او را می کشد، فرود می آید.
این زیست شناس کروات اظهار داشت: “دیگر لک لک ها به صورت جفت جفت ظرف پنج شش روز به آشیانه های خود باز می گردند، درحالی که “رودان” اولین لک لکی ست که به خانه می رسد، چون “مالنا” در خانه بی صبرانه انتظار او را می کشد.”
در این آشیانه ی تابستانی عشق، همانند سال های گذشته، ظرف دو ماه آینده چهار پنج جوجه لک لک زاده خواهند شد و “رودان” وظیفه آموختن پرواز به آنها را به عهده خواهد گرفت، چون “مالنا” قادر به پرواز نیست.
در پاییز و با فرا رسیدن زمان مهاجرت، جوجه ها با پدر خود به سوی آفریقای جنوبی پرواز می کنند، درحالی که “مالنا” تا بهار آینده در انتظار بازگشت “رودان”، عاشق وفادار خود، در آشیانه خواهد ماند..!

امضا:
تورکون قولی بوکولمز
تورکون بلی اییلمز
بیرکره قالخان بایراق
بیرداها انمز انمز
[تصویر: 102626ADMDRPL1.gif]
April 2011 11 13:41
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Renegade
آفلاین
A Soldier Of Fortune
**********
مدیر کل فروم

سن: 34
ارسال ها: 8,372
تاریخ ثبت نام: July 2010
اعتبار: 95
حالت من: Aggressive


تشکرها : 10812
( 10946 تشکر در 4203 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: یه داستان کوتاه جالب؟!!!!!
داستان لک لک ها فوق العاده بود! مرسیIcon_cool
(آخرین تغییر در این ارسال: April 2011 11 13:49 توسط Renegade.)
April 2011 11 13:48
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Erato
غایب
Yolcu Sadece
*******
مدیر ارشد

سن: 24
ارسال ها: 6,081
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 91
حالت من: ShadOsarhal


تشکرها : 10791
( 6452 تشکر در 3031 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: یه داستان کوتاه جالب؟!!!!!
آخ اشتباهی شد این پست.... ویرایشش کردم

امضا:
بیا ای دل
چو دیوانه چو مجنونی
برون از سر غم هر مرد و نامردی
رویم آنجا که در سر نیست یک دم دردِ انسانی
به جایی خالی از آوارِ آدم های پر دردی و غم جویی
که آزادیم دور از هر صدای بی صدایی کنجِ هر باغی و هر جایی
بیا تا من به جبرانِ غم از دست دادن های هر مرگی
بروبم از ته دل هر نشانِ زخم و هر داغی
به جبرانِ خرابی ها کنم شادی
شوم دیوانه ای خاکی
کنم کاری
(آخرین تغییر در این ارسال: April 2011 13 16:08 توسط Erato.)
April 2011 13 15:59
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Erato
غایب
Yolcu Sadece
*******
مدیر ارشد

سن: 24
ارسال ها: 6,081
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 91
حالت من: ShadOsarhal


تشکرها : 10791
( 6452 تشکر در 3031 ارسال )
شماره ارسال: #7
RE: یه داستان کوتاه جالب؟!!!!!
آلبرت کوچولو

آلبرت” کوچولو فقط شش سال داشت ، اما با همین سن کم هم می دانست که برای تحقق آرزوهایش باید دعا کند . یعنی این را پدر و مادرش به او گفته بودند :
” آلبرت مگه دوست نداری ما برات تفنگ بخریم ؟ مگه هر روز از مادرت نمی خوای که برات آب نبات و شکلات بخره ؟ خب پسرم ما که پول نداریم ! پس دعا کن که خدا به ما آنقدر پول بده که بتونیم برای تو هر چی دوست داری بخریم … “
این گونه بود که ” آلبرت ” هر روز صبح و شب موقع خواب دستهای کوچکش را به سوی آسمان دراز می کرد و می گفت :
” خدایا به پدر و مادر من پول زیاد بده تا هر چی من دوست دارم برایم بخرند…”
و انگار راست گفته اند که خدا دعای بچه ها را زودتر مستجاب می کند ، یک ماه نشده بود که پدر “آلبرت” در کارخانه به سمت ” سرکارگر ” منصوب شد و حقوقش دو برابر شد .
مادرش “آنجلا” هم که برای کمک خرج زندگیشان با ماشین بافندگی پلیور و کاپشن می بافت ، یک مرتبه کارش گرفت .
هر دوی آنها به قولی که به پسرشان داده بودند عمل کردند و هر روز برایش اسباب بازی و شکلات می خریدند و …
اما ” آلبرت ” کوچولو یک ناراحتی بزرگ داشت . پدر و مادرش صبح تا شب با هم دعوا می کردند ، کاری که قبلا هرگز به یاد نداشت .
یک روز ” آلبرت دلیل آن را از پدربزرگش پرسید که پدر بزرگ گفت : ” آدمها وقتی پولدار میشن … عشق رو فراموش می کنند …!”
یک ماه نشد که مشتریان ” آنجلا ” پلیورها را برگرداندند و بازار کساد شد . پدر هم به خاطر برگشتن سرکارگر قبلی ، به کار سابقش مشغول شد …
زن و شوهر، مدام از هم سوال می کردند که چرا ؟ آنها خبر نداشتند که ” آلبرت ” کوچولو دیگر نه شکلات می خواست و نه اسباب بازی ، او حالا دعایش را عوض کرده بود !

امضا:
بیا ای دل
چو دیوانه چو مجنونی
برون از سر غم هر مرد و نامردی
رویم آنجا که در سر نیست یک دم دردِ انسانی
به جایی خالی از آوارِ آدم های پر دردی و غم جویی
که آزادیم دور از هر صدای بی صدایی کنجِ هر باغی و هر جایی
بیا تا من به جبرانِ غم از دست دادن های هر مرگی
بروبم از ته دل هر نشانِ زخم و هر داغی
به جبرانِ خرابی ها کنم شادی
شوم دیوانه ای خاکی
کنم کاری
April 2011 13 16:22
مشاهده وب سایت کاربر یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
setareh sobh
آفلاین
کاربر تازه وارد
**
ثبت نام شده

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 43
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 1
حالت من: انتخاب نشده


تشکرها : 11
( 14 تشکر در 8 ارسال )
شماره ارسال: #8
RE: یه داستان کوتاه جالب؟!!!!!
ممنون بچه ها داستان های خیلی قشنگی بودن

امضا: ساکنان دریا پس از مدتی صدای امواج را نمی شنوند......چه تلخ است قصه عادت
April 2011 18 12:57
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test