مهمان گرامی، برای مشاهده تالار با امکانات کامل میبایست از طریق ایــــــــــــــن لیــــــــــــــــــــــــنک ثبت نام کنید.






تبلیغات

 

معرفی وب سایت های حاوی محتوای مجرمانه


ارسال پاسخ 
 
رتبه موضوع
  • 8 رای - 3.75 میانگین
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
افرادی که از این تاپیک بازدید نموده اند!!!

*زهرا* .::MO(-)AMMAD::. .:Az@m:. .:souvenir:. 9158 aban21 ahmad wolf aliii_r Arisa Artemis Erato Ghasedak HaRika hasankhan J.J koko1388 ma(-)shid MARY-KHOSH mehdi123 Mehran Amani NARJES313 pinkguitar Renegade S@m Nariman sayeh.moon هری پرستو نور امیرسینا ستين


اشعار حسین پناهی
نویسنده پیام
Ghasedak
غایب
Anathema
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 33,882
تاریخ ثبت نام: June 2008
اعتبار: 139
حالت من: Sepasgozar


تشکرها : 8274
( 4771 تشکر در 2336 ارسال )
شماره ارسال: #1
Rainbow اشعار حسین پناهی
حسین پناهی دژکوه در ۱۳۳۵ در روستای دژکوه از توابع شهرستان كهگيلويه (دهدشت-سوق)در استان کهکيلويه و بويراحمد متولد شد. پس از اتمام تحصيل در بهبهان به توصيه و خواست پدر براي تحصيل به مدرسه ي آيت الله گلپايگاني رفته بود و بعد از پايان تحصيلات براي ارشاد و راهنمايي مردم به محل زندگي اش بازگشت.چند ماهي در كسوت روحانيت به مردم خدمت مي كرد. تا اينكه زني براي پرسش مساله اي كه برايش پيش آمده بود پيش حسين مي رود.از حسين مي پرسد كه فضله ي موشي داخل روغن محلي كه حاصل چند ماه زحمت و تلاش ام بود افتاده است، آيا روغن نجس است؟ حسين با وجود اينكه مي دانست روغن نجس است،ولي اينرا هم مي دانست كه حاصل چند ماه تلاش اين زن روستايي، خرج سه چهار ماه خانواده اش را بايد تامين كند، به زن گفت نه همان فضله و مقداري از اطراف آنرا در بياورد و بريزد دور،روغن ديگر مشكلي ندارد.بعد از اين اتفاق بود كه حسين علي رغم فشارهاي اطرافيان، نتوانست تحمل كند كه در كسوت روحانيت باقي بماند. اين اقدام حسين به طرد وي از خانواده نيز منجر شد.حسين به تهران آمد و در مدرسه ي هنري آناهيتا چهار سال درس خواند و دوره بازيگری و نمايشنامه نويسی را گذراند.
پناهی بازيگری را نخست از مجموعه تلويزيونی محله بهداشت آغاز کرد. سپس چند نمايش تلويزيونی با استفاده از نمايشنامه های خودش ساخت که مدت ها در محاق ماند.
با پخش نمايش دو مرغابی درمه از تلويزيون که علاوه بر نوشتن و کارگردانی خودش نيز در آن بازی می کرد، خوش درخشيد و با پخش نمايش های تلويزيونی ديگرش، طرف توجه مخاطبان خاص قرار گرفت.
نمايش های دو مرغابی درمه و يک گل و بهار که پناهی آنها را نوشته و کارگردانی کرده بود، بنا به درخواست مردم به دفعات از تلويزيون پخش شد.
در دهه شصت و اوايل دهه هفتاد او يکی از پرکارترين و خلاق ترين نويسندگان و کارگردانان تلويزيون بود.
به دليل فيزيک کودکانه و شکننده، نحوه خاص سخن گفتن، سادگی و خلوصی که از رفتارش می باريد و طنز تلخش بازيگر نقش های خاصی بود. اما حسين پناهی بيشتر شاعربود. و اين شاعرانگی در ذره ذره جانش نفوذ داشت. نخستين مجموعه شعر او با نام من و نازی در ۱۳۷۶ منتشرشد،اين مجموعه ي شعر تا كنون بيش از شانزده بار تجديد چاپ شد و به شش زبان زنده ي دنيا ترجمه شده است.

کارنامه هنری

فيلم ها:

گذرگاه /گال/تيرباران /هی جو/نار و نی /در مسير تندباد /ارثيه /راز کوکب/ سايه خيال/چاووش /اوينار /هنر-پيشه/مهاجران /مرد ناتمام /روز واقعه/آرزوی بزرگ/بلوغ /مريم مقدس /قصه های کيش ( اپيزود اول، کشتی يونانی ) /بابا عزيز

مجموعه های تلويزيونی:

محله بهداشت/گرگها/رعنا/آشپزباشی/کوچک جنگلی/روزی روزگاری/مثل يک لبخند/ايوان مدائن/خوابگردها/هشت بهشت/امام علی/همسايه ها/دزدان مادربزرگ/آژانس دوستی/شليک نهايی/آواز مه

کتابها:
من و نازی/ستاره/چيزی شبيه زندگی/دو مرغابی درمه/گلدان و آفتاب/پيامبر بی کتاب/دل شير

علاوه بر اينها دو نوار با شعر و صداي حسین پناهی نيز منتشر شده است.«سلام خداحافظ» و « ستاره».

جوايز:

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (مهاجران)
[ دوره 11 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1371 ]

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش مکمل مرد (در مسیر تندباد)
[ دوره 7 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1367 ]

>> کاندید سیمرغ بلورین بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]

>> برنده دیپلم افتخار بهترین بازیگر نقش اول مرد (سایه خیال)
[ دوره 9 جشنواره فیلم فجر (مسابقه سینمای ایران) - سال 1369 ]

امضا:
March 2011 7 17:46
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Ghasedak
غایب
Anathema
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 33,882
تاریخ ثبت نام: June 2008
اعتبار: 139
حالت من: Sepasgozar


تشکرها : 8274
( 4771 تشکر در 2336 ارسال )
شماره ارسال: #2
RE: اشعار حسین پناهی
وهم

کهکشانها کو زمینم؟
زمین کو وطنم؟
وطن کو خانه ام؟
خانه کو مادرم؟
مادر کو کبوترانه ام؟
...معنای این همه سکوت چیست؟
من گم شده ام در تو یا تو گم شدی در من ای زمان؟!....
کاش هرگزآن روز از درخت انجیر پائین نیامده بودم!!
کاش!

امضا:
March 2011 7 18:11
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Ghasedak
غایب
Anathema
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 33,882
تاریخ ثبت نام: June 2008
اعتبار: 139
حالت من: Sepasgozar


تشکرها : 8274
( 4771 تشکر در 2336 ارسال )
شماره ارسال: #3
RE: اشعار حسین پناهی
چشمان من

شب در چشمان من است
به سیاهی چشمهایم نگاه کن
روز در چشمان من است
به سفیدی چشمهایم نگاه کن
شب و روز در چشمان من است
به چشمهای من نگاه کن
چشم اگر فرو بندم
جهانی در ظلمات فرو خواهد رفت

امضا:
March 2011 7 18:39
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Ghasedak
غایب
Anathema
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 33,882
تاریخ ثبت نام: June 2008
اعتبار: 139
حالت من: Sepasgozar


تشکرها : 8274
( 4771 تشکر در 2336 ارسال )
شماره ارسال: #4
RE: اشعار حسین پناهی
سکوت

چه مهمانان بی دردسری هستند مردگان
نه به دستی ظرفی را چرک میکنند
نه به حرفی دلی را آلوده
تنها به شمعی قانعند
واندکی سکوت......

امضا:
March 2011 7 19:08
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Ghasedak
غایب
Anathema
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 33,882
تاریخ ثبت نام: June 2008
اعتبار: 139
حالت من: Sepasgozar


تشکرها : 8274
( 4771 تشکر در 2336 ارسال )
شماره ارسال: #5
RE: اشعار حسین پناهی
پیست

ميزی برای کار
کاری برای تخت
تختی برای خواب
خوابی برای جان
جانی برای مرگ
مرگی برای ياد
يادی برای سنگ
این بود زندگی....

امضا:
March 2011 7 19:36
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Ghasedak
غایب
Anathema
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 33,882
تاریخ ثبت نام: June 2008
اعتبار: 139
حالت من: Sepasgozar


تشکرها : 8274
( 4771 تشکر در 2336 ارسال )
شماره ارسال: #6
RE: اشعار حسین پناهی
از شوق به هوا

به ساعت نگاه میکنم
حدود سه نصف شب است
چشم میبندم که مبادا چشمانت را
از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
و سایه کشدار شبگردان خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیه ها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیم
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سال هاست که مرده ام

امضا:
March 2011 7 20:38
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Ghasedak
غایب
Anathema
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 33,882
تاریخ ثبت نام: June 2008
اعتبار: 139
حالت من: Sepasgozar


تشکرها : 8274
( 4771 تشکر در 2336 ارسال )
شماره ارسال: #7
RE: اشعار حسین پناهی
اعتراف

من زندگی را دوست دارم ولی
از زندگی دوباره می ترسم!
دين را دوست دارم
ولی از کشيش ها می ترسم!
قانون را دوست دارم
ولی از پاسبانها می ترسم!
عشق را دوست دارم
ولی از زنها می ترسم!
کودکان را دوست دارم
ولی ز آئينه می ترسم!
سلام رادوست دارم
ولی از زبانم می ترسم!
من می ترسم
پس هستم
اينچنين می گذرد روز و روزگار من!
من روز را دوست دارم
ولی از روزگار می ترسم!

امضا:
March 2011 7 21:02
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Ghasedak
غایب
Anathema
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 33,882
تاریخ ثبت نام: June 2008
اعتبار: 139
حالت من: Sepasgozar


تشکرها : 8274
( 4771 تشکر در 2336 ارسال )
شماره ارسال: #8
RE: اشعار حسین پناهی
زیباترین شعر دنیا

آب آب
بابا آب
بابا آب
آ ا

امضا:
March 2011 8 20:32
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Ghasedak
غایب
Anathema
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 33,882
تاریخ ثبت نام: June 2008
اعتبار: 139
حالت من: Sepasgozar


تشکرها : 8274
( 4771 تشکر در 2336 ارسال )
شماره ارسال: #9
RE: اشعار حسین پناهی
دستمال سرخ دلم

این جایم
بر تلی از خاکستر
پا بر تیغ می کشم
و به فریب هر صدای دور
دستمال سرخ دلم را تکان میدهم

امضا:
(آخرین تغییر در این ارسال: March 2011 8 20:46 توسط Ghasedak.)
March 2011 8 20:44
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
Ghasedak
غایب
Anathema
******
کاربر ارزشمند

سن: مشخص نشده
ارسال ها: 33,882
تاریخ ثبت نام: June 2008
اعتبار: 139
حالت من: Sepasgozar


تشکرها : 8274
( 4771 تشکر در 2336 ارسال )
شماره ارسال: #10
RE: اشعار حسین پناهی
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود

حرمت نگه دار دلم
گلم
که این اشک خون بهای عمر رفته من است
میراث من!
نه به قید قرعه
نه به حکم عرف
یک جا سند زده ام همه را به حرمت چشمانت
به نام تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون!
کتیبه خوان قبایل دور
این,این سرگذشت کودکی است
که به سرانگشت پا
هرگز دستش به شاخه هیچ آرزوئی نرسیده است
هرشب گرسنه می خوابید
چند و چرا نمیشناخت دلش
گرسنگی شرط بقا بود به آئین قبیله مهربانش
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که میگریست بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آوار میخواند ریاضیات را
در سمفونی باشکوه جدول ضرب با همکلاسیها
دودوتا جارتا چارچارتا...
در یازده سالگی پا به دنیای شگفت کفش نهاد
با سرتراشیده و کت بلندی که از زانوانش میگذشت
با بوی کنده بدسوز و نفت و عرقهای کهنه
آری دلم
گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
دلم گلم
این اشکها خون بهای عمر رفته من است
میراث من
حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرده است
تا بدانم و بدانم و بدانم
به وار
وانهادم مهر مادریم را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی , سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و میرفتم
تا بدانم و بدانم و بدانم
از صفحه ای به صفحه ای
از چهره ای به چهره ای
از روزی به روزی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن فقط
مرگ را به مساوات تقسیم میکردند
سند زده ام یک جا
همه را به حرمت چشمان تو
مهر و موم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که میترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت میکرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب
مرا لبخند
و آویشن حرمت چشمان تو بود , نبود؟
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه ای
که آویشن را میسرود
مسیح به جاجتا بر صلیب نمی شد!
و تیر باران نمی شد لورکا
در گرانادا
در شب های سبز کاجها و مهتاب
آری یکی یکی مردم به بیداری
از صفحه ای به صفحه ای
تا دل گره بزنم به ضریح هر اندیشه ای که آویشن را میسرود
پس رسوب کردم با جیب های پر از سنگ
به ته رودخانه <اووز> همراه با ویرجینیا وولف
تا بار دیگر مرده باشم بر این مقصود بی مقصد
حرمت نگه دار دلم گلم
دلم
اشکهایی را که خونبهای عمر رفته ام بود.
داد خود را به بیدادگاه خود آورده ام!همین
نه , نه
به کفر من نترس
نترس کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم های خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟!
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعنا
شک دارم به ترانه ای که
ز-ن-د-ا-نی و ز-ن-د-ا-نبان همزمان زمزمه میکنند!!
پس ادامه میدهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گوئی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است..
نگاهش کن
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بو و نبود
به روزگار طوفان موج و نور و رنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگیهای دیگران را دیوانه شده ام
عرفات در استادیوم فوتبال
در کابینه شارون از جنون گاوی گفتم
در همین پنجره گله به چرا بردم
پادشاهی کردم با سر تراشیده و قدرت اداره دو زن
سر شانه نکردم که عیالوار بودم و فقیر
زلف به چپ و راست خواباندم
تا دل ببرم از دختر عمویم
از دیوار راست بالا رفتم
به معجزه کودکی
با قورباغه ای در جیبم

حراج کردم همه رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
و بوته گونی به جای موهایم
آری گلم
دلم
حرمت نگه دار
که این اشکها خون بهای عمر رفته من است
سرگذشت کسی که هیچ کس نبود
و همیشه گری می کرد
بی مجال اندیشه به بغض های خود
تا کی مرا گریه کند؟ و تا کی ؟!
و به کدام مرام بمیرد
آری گلم
دلم
ورق بزن مرا
و به آفتاب فردا بیندیش که برای تو طلوع میکند
با سلام
و عطر آویشن..

امضا:
March 2011 9 19:31
یافتن تمامی ارسال های این کاربر نقل قول این ارسال در پاسخ
ارسال پاسخ 


Bookmarks



broadband speed test