_mahdi
کاربر عادی انجمن
 
سن: مشخص نشده
ارسال ها: 136
تاریخ ثبت نام: December 2010
اعتبار: 13
حالت من: 
تشکرها : 7
( 20 تشکر در 12 ارسال )
|
حكايت
[font=Times New Roman,serif]حکایت[/font][font=Times New Roman,serif][/font] [font=Times New Roman,serif]
[/font][font=Times New Roman,serif]روزگاری یک کشاورز در روستایی زندگی می کرد که باید پول زیادی را که ازیک پیرمرد قرض گرفته بود، پس می داد[/font]
[font=Times New Roman,serif]
[/font][font=Times New Roman,serif]کشاورز دختر زیبایی داشت که خیلی ها آرزوی ازدواج با او را داشتند. وقتی[/font]
[font=Times New Roman,serif]
[/font][font=Times New Roman,serif]پیرمرد طمعکار متوجه شد کشاورز نمی تواند پول او را پس بدهد، پیش[/font][font=Times New Roman,serif]ن[/font][font=Times New Roman,serif]هاد یک معامله کرد و گفت اگر با دختر کشاورز ازدواج کند بدهی او را می بخشد، ودخترش از شنیدن این حرف به وحشت افتاد و پیرمرد کلاه بردار برای اینکه حسن نیت خود را نشان بدهد گفت : اصلا یک کاری می کنیم، من یک سنگریزه سفید و یک سنگریزه سیاه در کیسه ای خالی می اندازم، دختر تو باید با چشمان بسته یکی از این دو را بیرون بیاورد. اگر سنگریزه سیاه را بیرون آورد باید همسر من بشود و بدهی بخشیده می شود و اگر سنگریزه سفید را بیرون آورد لازم نیست که با من ازدواج کند و بدهی نیز بخشیده می شود، اما[/font][font=Times New Roman,serif]
[/font][font=Times New Roman,serif]اگر او حاضر به انجام این کار نشود باید پدر به ز-ن-د-ا-ن برود[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.
[/font][font=Times New Roman,serif]این گفت و گو در جلوی خانه کشاورز انجام شد و زمین آنجا پر از سنگریزه[/font][font=Times New Roman,serif] بود. در همین حین پیرمرد خم شد و دو سنگریزه برداشت. دختر که چشمانتیزبینی داشت متوجه شد او دو سنگریزه سیاه از زمین برداشت و داخل کیسه انداخت. ولی چیزی نگفت[/font]
[font=Times New Roman,serif]
![/font]
[font=Times New Roman,serif]
[/font][font=Times New Roman,serif]سپس پیرمرد از دخترک خواست که یکی از آنها را از کیسه بیرون بیاورد[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.[/font][font=Times New Roman,serif]
[/font] [font=Times New Roman,serif]تصور کنید اگر شما آنجا بودید چه کار می کردید ؟ چه توصیه ای برای آن دختر داشتید ؟ اگر خوب موقعیت را تجزیه و تحلیل کنید می بینید که سه امکان وجود دارد[/font]
[font=Times New Roman,serif]
:
1[/font][font=Times New Roman,serif]ـ دختر جوان باید آن پیشنهاد را رد کند[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.[/font][font=Times New Roman,serif]
2[/font] [font=Times New Roman,serif]ـ هر دو سنگریزه را در بیاورد و نشان دهد که پیرمرد تقلب کرده است[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.
3[/font][font=Times New Roman,serif]ـ یکی از آن سنگریزه های سیاه را بیرون بیاورد و با پیرمرد ازدواج کند تا پدرش به ز-ن-د-ا-ن نیفتد[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.
[/font][font=Times New Roman,serif]لحظه ای به این شرایط فکر کنید. هدف این حکایت ارزیابی تفاوت بین تفکر[/font][font=Times New Roman,serif] منطقی و تفکری است که اصطلاحا جنبی نامیده می شود. معضل این دختر جوان را نمی توان با تفکر منطقی حل کرد[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.
[/font][font=Times New Roman,serif]به نتایج هر یک از این سه گزینه فکر کنید، اگر شما بودید چه کار می کردید ؟[/font]
[font=Times New Roman,serif]
!
[/font][font=Times New Roman,serif]و این کاری است که آن دختر زیرک انجام داد[/font]
[font=Times New Roman,serif]
:[/font][font=Times New Roman,serif]
[/font] [font=Times New Roman,serif]دست خود را به داخل کیسه برد و یکی از آن دو سنگریزه را برداشت و به سرعت و با ناشی بازی، بدون اینکه سنگریزه دیده بشود، وانمود کرد که از دستش لغزیده و به زمین افتاده. پیدا کردن آن سنگریزه در بین انبوه سنگریزه های دیگر غیر ممکن بود[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.
[/font][font=Times New Roman,serif]در همین لحظه دخترک گفت : آه چقدر من دست و پا چلفتی هستم ! اما مهم نیست. اگر سنگریزه ای را که داخل کیسه است دربیاوریم معلوم می شود سنگریزه ای که از دست من افتاد چه رنگی بوده است[/font]
[font=Times New Roman,serif]
....
[/font][font=Times New Roman,serif]و چون سنگریزه ای که در کیسه بود سیاه بود، پس باید طبق قرار، آن سنگریزه سفید باشد. آن پیرمرد هم نتوانست به حیله گری خود اعتراف کند و شرطی را که گذاشته بود به اجبار پذیرفت و دختر نیز تظاهر کرد که از این نتیجه حیرت کرده است[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.
[/font][font=Times New Roman,serif]نتیجه ای که 100 درصد به نفع آنها بود[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.
1[/font][font=Times New Roman,serif]ـ همیشه یک راه حل برای مشکلات پیچیده وجود دارد[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.
2[/font][font=Times New Roman,serif]ـ این حقیقت دارد که ما همیشه از زاویه خوب به مسایل نگاه نمی کنیم[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.[/font][font=Times New Roman,serif]
3[/font] [font=Times New Roman,serif]ـ هفته شما می تواند سرشار از افکار و ایده های مثبت و تصمیم های عاقلانه باشد[/font]
[font=Times New Roman,serif]
.[/font][font=Times New Roman,serif] [/font] [font=Times New Roman,serif] [/font][font=Times New Roman,serif] [/font]
[font=Times New Roman,serif]
[/font][font=Times New Roman,serif][/font]
[font=Times New Roman,serif]
================================
[/font] [font=Arial,sans-serif]در روزگاری که بهانه های بسیار برای گریستن داریم ،[/font][font=Arial,sans-serif]
[/font][font=Arial,sans-serif]شرم خندیدن، به مضحکه هم میهنان مان را بر خود نپسندیم[/font]
[font=Arial,sans-serif]
.
[/font][font=Arial,sans-serif]کار سختی نیست نشنیدن، نخواندن و نگفتن لطیفه های توهین آمیز[/font]
[font=Arial,sans-serif]
...
[/font][font=Arial,sans-serif]با اراده جمعی این عادت زشت را به ضدارزش تبدیل کنیم[/font]
[font=Arial,sans-serif]
.
[/font][font=Arial,sans-serif]رخشان بنی اعتماد[/font][font=Times New Roman,serif] [/font]
امضا:
به تعظيم مردم اين زمانه اعتماد نكن...
تعظيم انان همانند خم شدن دوسر كمان
است كه هر چه بهم نزديكتر شوند تير
شكشنده تر است .
خشايار شاه
|
|